داستان کوتاه
یقظه
مردان خدا پرده ی پندار دریدند یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند
شتر ها کف بر دهان آورده، خسته و کوفته بیابان را طی می کردند تا به منزل بعدی برسند، گویا نمی خواستند قدم از قدم بردارند. طوفان امان کاروانیان را بریده بود. چند روزی بود که از مرو حرکت کرده بودند. آب و آذوقه رو به پایان بود و هراس از راهزنان جان به لبشان آورده بود . باد و طوفان شدید بود و کولاک بوته های خار را از جا می کند و به سمت جنوب می غلطاند. به گفته ی رئیس کاروان یک شب و دو روز دیگر تا باورد راه داشتند که طوفان زمین گیرشان کرد...
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۰۹/۲۴ ساعت 23:38 توسط غلامرضا قاضی
|
"غرض نقشی است کز ما باز ماند/که هستی را نمی بینم بقائی"