مقاله


 به یاد استاد بهشتی عارف و شاعر تربتی

مردان خدا پرده‌ی پندار دریدند                     یعنی همه‌جا غیر خدا یار ندیدند
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد             یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

در پانزدهم آبان ماه 1387 بود که نویسنده خوش ذوق شهرمان آقای مهدی نواری مصاحبه ای با مرحوم سید علی اکبر بهشتی داشتند که در شماره 91 دو هفته نامه نوید تربت حیدریه به چاپ رسید و این آخرین گفتگویی بود با شاعر خراسانی که در نشریات به چاپ رسید، و درست دو سال بعد در 15 آبان ماه 1389 بود که شاعر فرهیخته خراسان و عارف خداجوی تربتی مرحوم سید علی اکبر بهشتی جان به جان آفرین تسلیم کرد...

ادامه نوشته

داستان


مردان خدا پرده ی پندار دریدند                یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند

شتر ها کف بر دهان آورده، خسته و کوفته بیابان را طی می کردند تا به منزل بعدی برسند، گویا نمی خواستند قدم از قدم بردارند. طوفان امان کاروانیان را بریده بود. چند روزی بود که از مرو حرکت کرده بودند. آب و آذوقه رو به پایان بود و هراس از راهزنان جان به لبشان آورده بود . باد و طوفان شدید بود و کولاک بوته های خار را از جا می کند و به سمت جنوب می غلطاند. به گفته ی رئیس کاروان یک شب و دو روز دیگر تا باورد راه داشتند که طوفان زمین گیرشان کرد. در بدترین منطقه جغرافیایی، درست در منطقه ی راهزنان، به ناچار توقف کردند، زانواهی شترها را بستند و قسمتی از کالا ها را پایین گرفتند و همه دروبر کالاها و بار و بنه  و اشتران حلقه زدند. طوفان زوزه کشان و شلاق کوب به صورت هایشان می خورد. با شال ها سر و صورت خود را می پوشاندند و پلاسها را بر سر و صورت شتران و اسبان می کشاندند. باد هر چیزی که سر راهش بود با خود به سویی می برد حتی هیزم های پیر را جا کن می کرد. هر کس مواظب اسباب و اثاثیه خود بود....

ادامه نوشته

داستان کوتاه

                                                                              بر سر سه راهی

ساسان  براي اولين  بار  از جبهه  به مرخصي  آمده بود  . براي ديدنش  دقيقه  شماری  مي كردم  ، دل تو دلم نبود  و حسابي  دلم  براش تنگ شده  بود  . عصر جمعه  بود و به اتفاق  مامان  و آقا جون  به ديدن  تنها  پسر عمويم  ساسان  رفتيم  . قيافه اش  خيلي عوض  شده بود  . ديگه اون  ساسان هميشگي نبود  ، خيلي آقا ، متين  و محجوب  به نظر مي رسيد  . سالهای قبل اون  روزها  كه  به دبيرستان  مي رفتيم   به محض  اينكه   باهاش  صحبت مي كردم  ، يا اينكه سر به سرش  مي گذاشتم و باهاش  شوخي مي كردم  ، خجالت مي كشيد  و تا بناگوش  قرمز مي شد  . چيزي نمي گفت  و جوابي نمي داد  و گاه وقتي  هم با  لبخندي   همراهي مي كرد  . وقتي  خونه ي عموم  مي رفتيم  يا اينكه  اونها به خونه ي  ما مي  اومدن  خیلی بهش پیله می کردم. ...

ادامه نوشته