بر سر سه راهی

 ساسان  براي اولين  بار  از جبهه  به مرخصي  آمده بود  . براي ديدنش  دقيقه  شماری  مي كردم  ، دل تو دلم نبود  و حسابي  دلم  براش تنگ شده  بود  . عصر جمعه  بود و به اتفاق  مامان  و آقا جون  به ديدن  تنها  پسر عمويم  ساسان  رفتيم  . قيافه اش  خيلي عوض  شده بود  . ديگه اون  ساسان هميشگي نبود  ، خيلي آقا ، متين  و محجوب  به نظر مي رسيد  . سالهای قبل اون  روزها  كه  به دبيرستان  مي رفتيم   به محض  اينكه   باهاش  صحبت مي كردم  ، يا اينكه سر به سرش  مي گذاشتم و باهاش  شوخي مي كردم  ، خجالت مي كشيد  و تا بناگوش  قرمز مي شد  . چيزي نمي گفت  و جوابي نمي داد  و گاه وقتي  هم با  لبخندي   همراهي مي كرد  . وقتي  خونه ي عموم  مي رفتيم  يا اينكه  اونها به خونه ي  ما مي  اومدن  خیلی بهش پیله می کردم.

پسر کمرویی بود و نمی تونست درست و حسابی جواب منو بده و من هم سوءاستفاده کرده و اذیتش می کردم و لذت می بردم ؛ و وقتی مامانم این وضع رو می دید ، از ساسان جانب داری می کرد و به من تذكر مي داد و مي گفت : سهيلا  اينقدر  اين  بچه را  اذيت نكن! چرا اينقدر  باهاش  شوخي مي كني  ؟  خجالت  بكش  ، دست از سرش بردار ! ولي من  وِل کُن نبودم و خيلي  باهاش  كلنجار مي رفتم  تا اينكه كم كم  بعد از يكي  دو سال فهميدم  كه چقدر ساسان را دوست دارم  و  بيش  از اندازه  بهش  علاقه مند  شده ام  ولي وقتی می دیدم که ساسان آنقدر پسر با شخصیت و پسر سنگین و با وقاری است جرئت  و جسارت  اينكه  بهش  بگم  دوست دارم رو نداشتم  و سعي مي كردم  وقتي  خونه شون  ميرم  يا اونا  خونه ي  ما ميان  ، بيشتر   وقتم را با  ساسان   بگذرونم و كنارش  باشم  و از مصاحبت  با او لذت مي بردم  . تا اينكه  اون روز  براي  اولین بار که می خواست بره جبهه برای خداحافظي  به خونمون آمد  و گفت  : مي خوام برم  جبهه  كه  يكدفعه دلم فرو ريخت ، وحشتم برداشت و برای یک لحظه خشکم زد و نمی دونستم چه جوری باهاش خداحافظي کنم . بالاخره خداحافظی کرد ،  حلاليت خواست  و آماده  رفتن  شد .  احساس  عجيبي  بهم دست داد ه  بود   براي يك آن  غم دنيا  تو دلم  ریخت و فكر  كردم همه  چي مو دارم از دست ميدم  . نمي دونم كه  چه جوري شد  و چي  فكر  كردم  ،  فقط براي  يك آن  متوجه  شدم  كه دم در موقع خداحافظی عكسمو بدون اينكه مامانم  بفهمه  يواشكي  توي مشت  ساسان گذاشتم . خشکش زد ، نمی دونست چکار بکنه نگاه معنی داری به من کرد و رفت . او  رفت  و دل من  رو هم با خودش برد  . از بس هول و دست پاچه بودم نفهمیدم کی اومد و کی رفت ؟ حالا  او بعد از پنج ماه برگشته  و از  جبهه آمده بود .  من خيلي  خوشحال  بودم  و برای دیدنش لحظه شماری می کردم . اون روز  جمعه  كه براي ديدنش  رفته بوديم ، من  به يه چشم ديگه  به ساسان نگاه  مي كردم .  دلم براش  يه ذره شده بود  . ماشاءالله  براي خودش  مردي  شده بود  . پشت  لبش  سبز شده و ته ريش  قشنگي  به صورت داشت و خیلی جذاب به چشم می آمد . پنج ماه  بود كه  تو جبهه  مونده  و دل همه  براش  تنگ شده بود  . اتاق  پذيرايي   عموم  شلوغ بود   و همه  دور و اطراف ساسان را گرفته بودند  . كلاً  عوض  شده بود ، لاغر اندام  و رنگ پريده  ،  تا آن  روز  صورت ساسان  رو آنقدر  نوراني و زيبا نديده  بودم  . از  صورت زيبايش  و از  وجودش  انرژي   و نور خاصي  ساطع مي شد  كه تمام وجودم را گرم مي كرد  .

 همه دور  و بر هم  جمع  بوديم  از هر دري  سخنی  به ميان آمد . همه در مورد  جبهه  و جنگ اظهار  نظر مي كردند  و پشت  سر  هم  از ساسان  سؤال  مي كردند  و او خیلی آرام و متین و با حوصله جوابشان را می داد . ولي من  هنوز  باهاش  صحبت نكرده  بودم  و دزدكي  نگاش  مي كردم  و اون  رو  زير  ذره بين  برده بودم  و منتظر بودم تا از او نقطه ضعفی بگیرم و باز کمی سربه سرش بگذارم . تا اينكه  دل  به دريا زدم  و باز به قول  مامانم  شيطونيم  گل كرد  . رو به  ساسان كردم  و گفتم : پسر عمو  هنوز بر سر  سه راهي موندي  يا نه ؟  بالاخره براي  دانشگاه چه تصميمی  گرفتي  ؟   با ملاحت  و مهربانی و با لبخند كمرنگي رو كرد   به من و با شوخي گفت :  دختر عمو اينقدر  سر سه راهي  موندم  تا   بالاخره  از جنوب  از   سه راه  فكه  سر در آوردم .  كه  همه  با شوخي  ساسان  زدن زير  خنده  . زن عمو گفت : غصه نخور  پسرم  ان شاءالله  دفعه ديگه  كه از جبهه و از سه  راه فكه  برگشتي خودم يه راه خوب  پيش  پات مي ذارم  تا از بلا تكليفي  در بياي  . هنوز  حرفش  تمام  نشده  بود ، دايي كا ظمش كه موهايش  سفيد  شده  و  هنوز زن نگرفته بود و امروز و فردا می کرد ، گفت : اي  بابا شما   زنها هم  كه  بلدين زود  بچه هاتون  رو داماد  كنيد   كار ديگه اي  كه  بلد نيستين ! اگه  آبجی راست  ميگي   يه  فكري براي  داداشت  بكن ! كه با  اين حرف دايي  كاظم  همه  زدن زير  خنده . اون  روز همه  دور و بر  هم بوديم  و خيلي خوش  گذشت  . اون شب  براي من شبی فراموش  نشدني  بود .  احساس خوبي داشتم  و خوشحال  بودم كه  ساسان   رو بعد از مدتها  از نزديك مي بينم  و هيچ   نمي  خواستم  ثانيه ها  بگذرد  تا اينكه  شام خورديم  و آخر شب  به خونه  برگشتيم . تصمیم گرفتم چند روز دیگه ساسان رو ببینم ، یه جایی باهاش قرار بگذارم و حرف دلمو بهش بگم و به او بگم که چقدر دوستش دارم و عاشقش هستم و تا صبح با رؤیا های ساسان به سر بردم . بعد از چند  روز متوجه  شدم  كه ساسان رفته  ولي اين دفعه بدون  خداحافظي  رفت به منطقه که کمی ازش دلگیر شدم و جا خوردم و وقتی خوب فکر کردم بنظرم رسيد  كه راه  خودش را پيدا كرده و به دنبال اونی که می خواست رفته بود ولی باز هم ته دلم دلگیر بودم که چرا از من خداحافظی نکرده است !

 راديو و تلويزيون  مرتب  از جبهه و جنگ  گزارش  مي كردند   دو سه  روز  بود  كه  دلم گواهي  بد مي داد و نگران  ساسان  بودم و  حسابي دلم شور مي زد  ولي  جرئت  نمي كردم  با كسي  صحبت  و يا درد  دل كنم  . تا اينكه  فرداش بابام با گريه اومد  خونه و خبر شهادت  ساسان   رو داد .  با صداي بلند گريه مي كرد  و  مي گفت  : پسر  داداشم  شهيد شد .  ساسان  عزيزم  شهيد شد و مرتب ناله می کرد . با خبر ناگواری که بابام آورد ، دل تهی کردم . شوکه شده بودم و هیچ حال خودم رو نمی فهمیدم . دنیا روی سرم خراب شد و با صدای بلند می گریستم . در فراق او اشک می ریختم ، می سوختم و چاره ای جز آن نداشتم .

 در آن لحظه متوجه شدم که من هم داغدار تنها پسر عمویم ساسان شده ام و عشقم را برای همیشه از دست داده ام و عزادارش بودم تا اینکه مراسم چهلم هم به پايان رسيد و این چهل روز بر من یک سال گذشت . بعد از چهلم يك روز جمعه  مامان  گفت : بريم سر مزار  شهداء ، سر قبر ساسان  و يه  فاتحه اي  بخونيم . از خدا خواسته و فوری آماده شدم . دل من هم خیلی گرفته و فقدان ساسان برایم درد آور بود و در هجران او می سوختم و می ساختم . به اتفاق  و دسته  جمعي  به مزارش رفتيم  . زن عمو  و عمو جان  هم اونجا بودن  به اصرار  عمو اون  روز  رفتيم  خونشون . شب رو هم  شام  اونجا  بوديم . بعد از شام  موقع  خدا حافظي  زن عمو  منو به  كناري كشيد ، در حالی که اشك  در حلقه هاي  چشمش  نمايان  بود ، به من  نزديك شد  . چيزي  دستش  بود همان طور كه  اونو به طرف من دراز مي كرد  با گريه و آهسته گفت  : سهيلا جون  اين عكستو بگير  اين دفعه كه  ساسان مي خواست  بره جبهه  اونو به من داد که بدمش  به تو  و گفت : « مامان  به سهيلا بگو  اگر بر نگشتم حلالم كنه  براش  آرزوي خوشبختي مي كنم ، بهش  بگو منم  دختر عمومو دوست دارم. » و عکسمو  یواشکی گذاشت تو مشتم .

آن شب فهمیدم که ساسان دلش جای دیگه ای بوده و لحظاتی را که دل من برای او می تپید و به سوی او پر می کشید ، او در جای دیگری سیر می کرده است . تا اینکه بالاخره به وصال معبود و دل داده اش رسید و شهید شد .

هر شب جمعه در مهدیه ، هنگام دعای کمیل براش دعا می کنم . زیرا با چراغ روشنی که ساسان در دستش بود ، برای من روشنگر راهی شد که خودش در آن قدم نهاده بود و اون راه را هم پیش روی من قرار داد .