داستان
تارفسرده
همه گویند طــاهر تار بنــواز صدا چون میدهد تار شکسته
دم غروب بود ، از بلوار عبور کردم و برای سوار شدن تاکسی به آن طرف بلوار رفتم ، ولی گویا از تاکسی خبری نبود . عجله داشتم
میبایست هر چه زودتر داروهایی را که برای دخترم گرفته بودم به منزل برسانم . دختر کوچکم فرشته ، مریض شده بود و همسرم هم منتظر بود که داروهایش را ببرم . جلوی هر ماشینی که میرسید دست بلند میکردم . به هر ماشینی که میگفتم دربست توقف نمیکرد و به محض اینکه به من میرسید پایش را بیشتر روی پدال گاز فشار میداد و مرا با دود و دم خود تنها میگذاشت . صدای اگزوزهایشان بیشتر از همه مرا رنج میداد و هر آن منتظر بودم که فرشتهای از راه برسد و مرا به خانه برساند . حوصلهام سر رفته بود ...
"غرض نقشی است کز ما باز ماند/که هستی را نمی بینم بقائی"