مسافر ویژه

از خوشحالی در پوستش نمی گنجید. این اولین دفعه ای بود که برنده شده بود. با هزار امید و آرزو دفترچه های پس انداز قرض الحسنه را به اسم خودش باز می کرد. به امید اینکه یک روز برنده شود. آخرین دفترچه بانک را سال گذشته بعد از عید نوروز باز کرده بود. با اون یکی آخری شش تا دفترچه پس انداز قرض الحسنه در بانک های مختلف داشت. دیروز ظهر که از بانک تلفن زدن که برنده شده از خوشحالی داشت بال درمی آورد؛ اصلا باورش نمی شد. از فروش ترشی هایی که سراسر سال درست می کرد و به در و همسایه می فروخت و دستمزد چادر نمازها و زیر شلواری هایی که برای همسایه ها می دوخت، این شش تا دفترچه را باز کرده بود. هر سال یکی! با خودش گفت: بالاخره برنده شدم. دیگه حالا می توانست جواب جعفرآقا را بدهد. جعفر آقایی که هر روز به اون غر می زد و می گفت: عوض این کارها به بچه ها برس؛ به من بدبخت برس؛ یک اتویی به لباس هایم بزن، یه دستی به سر و رویت بکش. اصلا چرا به خودت نمی رسی؟ اعظم اون چه قیافه ای است که درست کردی؟ همه اش بوی سرکه می دی. یک لباس بهتر بپوش. این پولها رو واسه چی جمع می کنی؟ به زندگیت برس به من برس؛ فقط بلدی بشوری بپزی و بذاری جلوی من. بوی سرکه لعنتی همه جا رو برداشته. من که تو زندگی کم و کسر نمی ذارم! بیچاره جعفر آقا بعد از 15 سال کاسبی حلال و میوه فروشی حالا پشت تاکسی می نشست و از صبح و تا شب بقول خودش اون غربالک رو می گردوند و دنده صد تا یک غاز عوض می کرد. شب که خسته و کوفته به خونه می رسید با نگاه سرد اعظم و بی مهری او روبرو می شد.مدام می گفت: اعظم اخماتو وا کن، اون چه قیافه ای که به خودت گرفتی؟ اعظم خانوم هم با عصبانیت در حالیکه سگرمه هاش تو هم بود، کارد بزرگ آشپزخونه را روی کلمها و سبزی ها فرود می آورد تا خورد شده و برای ترشی آماده شود؛ در آن لحظه صورتش رو به هم می کشید، ترش می کرد و با بی میلی می گفت:  برو بابا، تو هم دلت خوشه! دست از سرم بردار. خجالت نمی کشی بعد از پیری و معرکه گیری؟ جعفر آقا هم آهی می کشید، استکان چایش را بر می داشت و از روی بی میلی هورت می کشید.

ولی اون روز اعظم خانوم مثل هر روز نبود. تو دلش قند آب می کرد. نیشش تا بناگوش باز بود. رو پاش بند نبود. کنار خیابون منتظر تاکسی بود که برگرده خونه. تو افکارش برای 5 میلیون تومنی که برنده شده بود هزار جور نقشه می کشید که از دور ناگهان تاکسی شوهرش رو شناخت. برای یک لحظه فکری به مغزش رسید صورتش را با چادر محکم گرفت و جلو تاکسی جعفر آقا دست بلند کرد. در حالی که انگشتش را داخل دهان گذاشته بود گفت: دربست! جعفر آقا توقف کرد و گفت: بفرمایید بالا. اعظم خانوم در را محکم بست و پشت سر جعفر آقا روی تشک عقب نشست و خودشو کمی پایین کشید که از تو آیینه دیده نشود. هنوز داشت خودشو جابه جا می کرد که جعفر آقا با عصبانیت و همانطور که از تو آینه صندلی عقب رو نگاه می کرد گفت: خواهر من یه خرده یواش تر! با همه ی تلاشی که کرد نتونست چهره اعظم خانوم را که پشت چادر مخفی شده و اون گوشه تاکسی کز کرده بود را خوب ببیند. بعد از مکثی کوتاه گفت: کجا؟ اعظم خانوم که نقشه اش گرفته بود در حالی که صورتش می خواست از خنده منفجر بشه صداشو تغییر داد و گفت: هر جا که شما می خوایین. قلب جعفر آقا یک دفعه هُرری ریخت پایین. از این جور مسافرها زیاد به پستش خورده بود ولی عین خیالش نبود. طرف هم وقتی می دید بابا سرش تو کاسبی خودش است و دنبل پنج سیر تافتون؛ درتاکسی را بهم می زد و می رفت پی کار خودش. ولی این دفعه با دفعات قبل فرق می کرد. جعفر آقا کنجکاو شده بود. آخر وقت هم بود و کار خدا آن روز هم جعفر آقا شانسش گرفته و خوب کار کرده و دخلش عالی بود و خیالش هم راحت؛ ولی با همه ی اینها وسوسه شده و گویا پی درد سر می گشت. بلد هم نبود چه کار بکند مردی که یک عمر دنبال کاسبی و نون حلال بود. به همین خاطر دست پاچه شده بود، گوشهایش داغ شده و خون تو صورتش دوید. دست و پاش به لرزه افتاد، برای یک لحظه جایی رو ندید و ماشین همینجوری برای خودش می رفت. دستهایش عرق کرده و روی فرمان سر می خورد. ضربان قلبش بیشتر شده و گروپ گروپ صدا می کرد. صدایش گرفته بود. اصلا نمی توانست صحبت کند. خودش را پشت فرمان جابجا کرد، کمی خودشو بالا کشید تا صندلی عقب را بهتر ببینه؛ ولی چشم هاش تار شده و جز یک هیکل پیچیده در چادر چیز دیگری  ندید. در حالیکه صداش دو رگه شده بود پرسید: چی فرمودین؟ که مسافر صندلی عقب با لحن خاصی صداشو کشید و گفت: بالاخره یک جایی می ریم دیگه. با این حرف اعظم خانم، جعفر آقا یکه خورد. خدایا چه جایی برم؟ کجا برم؟ کجا رو دارم برم؟ اعظم...! پس اعظم چی؟ بچه ها چی؟ کجا رو دارم برم؟ این سؤال ها را جعفر آقا از خودش می پرسید و فکر می کرد که کجا باید بره. با خودش زمزمه می کرد: خدایا کجا برم؟ استغفرالله، بر شیطان لعنت.

فرمان را محکم گرفت و خودش را بالا کشید. پشت فرمان بند نبود و مدام خودش را جابجا می کرد. انگار می گفتی این ماشین خودش نیست. گویا صندلی براش تنظیم نبود. مدام خودش را عقب جلو می کرد و به چپ و راست می کشوند و مضطرب بود. می خواست روی صندلی جای خوبی برای خودش درست بکند که با صدای: لطفا به چپ، به خود آمد و به ناگهان به چپ پیچید و وارد خیابان فرعی شد. از اضطراب و نگرانی اش کم شده بود ولی قطرات عرق روی پیشانی اش سنگینی می کرد و با افکاری که به مخیله اش راه داده بود و از این همه عرق که به بدنش چسبیده بود ناراحت بود. شهامت هم نداشت که چیزی بپرسد، تکان بخورد و یا حتی عرق پیشانی اش را پاک کند ولی بدنش داشت یواش یواش سرد می شد و سردی مانده حاصل از عرق بر بدن، او را می آزرد. کمی ارام گرفت و برای بار سوم از آینه به عقب نگاه کرد. تصمیم خودش را گرفته بود دلش را یک دل کرد و ته دلش گفت: جهنم هر چه بادا باد و با ترس و دلهره گفت: باشه بریم. کمی به پدال گاز فشار آورد. ماشین به جلو می رفت. این دفعه صدا اون کشش اولیه را نداشت: بازم به چپ. جعفر آقا به چپ پیچید. نمی دانست چه کار می کند. جایی را نمی دید. همه جا برایش نا آشنا بود، انگار ماشین خودش به جلو می رفت. صدای مسافر داشت عوض می شد، تقریبا دو رگه شده بود: برین داخل همین خیابان سمت راست! جعفر آقا به سرعت به راست پیچید و داخل خیابان شد، دیگه به عقب و آینه نگاه نمی کرد و فقط دنده عوض می کرد و به پدال فشار می آورد.  -  خوب حالا داخل همین میلان. جعفر آقا پیچید داخل میلان، صد متری که رفت مسافر با عصبانیت گفت: خوبه، همین جا، جلو همین در آبی نگه دار! جعفر آقا به پدال ترمز فشار آورد و یک دفعه ترمز زد. هنوز داشت ترمز دستی را می کشید که مسافر با عصبانیت هر چه تمام تر ضمن اینکه کلمه نکبت عوضی را بین دندان هایش بلغور می کرد؛ پیاده شد و در عقب را چنان محکم به هم زد که شیشه فرو ریخت. جعفر آقای بخت برگشته پشت فرمان یک متر به هوا پرید، با عصبانیت رو برگرداند تا به مسافر چیزی گفته باشد. در آن لحظه دید درست جلو در خانه خودشان متوقف شده است. اعظم خانم در حالی که سگرمه هاش تو هم بود و با غیض و عصبانیت به جعفر آقا نگاه می کرد، پا درون خانه گذاشت. در آن لحظه اگر کارد سبزی خورد کنی اش در دستش بود بدون معطلی بر فرق جعفر آقا فرود می آورد.