داستانک
آخرین رگ
عرق از سر و رویش می ریخت. چشمانش درست جایی را نمی دید و با کنجکاوی و تلاش روی گودی آرنجش دنبال رگ می گشت. دستانش می لرزید. دو تا سرنگ را با هم آماده و پر کرده بود. کش دور بازویش را دوباره محکم کرد تا رگ هایش به وضوح پیدا شود ولی راه به جایی نمی برد و خونی در بدنش باقی نمانده بود و جریان بی حالی در رگ هایش در حرکت بود. بالاخره موفق شد و خون داخل سرنگ دوید و محلول داخل سرنگ قرمز شد با خوشحالی زایدالوصفی کش دور بازویش را باز کرد و تمام محتویات سرنگ را با خوشحالی و آرام آرام به درون رگ دستش منتقل کرد و با خود گفت: بدمسب دیگه رگی برایم باقی نمانده این آخرین رگ بود. برای سرنگ بعدی چکار کنم؟ نشعگی مرفین به سرعت در تمام بدنش دوید، گوشهایش داغ شد و روی صورتش گل انداخت و بدن سردش انرژی و گُر گرفت و داغ شد. سرنگ دیگر را که برای چند ساعت بعد آماده کرده بود به زحمت درون سوزن داخل رگ دستش گذاشت و با خود گفت: بهتره از همین آخرین رگ استفاده کنم و کلک این را هم بکنم؛ تا دو ساعت دیگر خدا بزرگ است. مایع درون سرنگ دوم به انتها رسیده بود که گر گرفت، ضربان قلبش شدیدتر شد؛ همانطور که نشسته بود سرش روی بازویش پایین افتاد و گونه سرخ شده اش آخرین رگ را که سرنگ داخل آن بود لمس کرد؛ جریان خون متوقف شده بود.
"غرض نقشی است کز ما باز ماند/که هستی را نمی بینم بقائی"