داستانک

آخرین رگ

عرق از سر و رویش می ریخت. چشمانش درست جایی را نمی دید و با کنجکاوی و تلاش روی گودی آرنجش دنبال رگ می گشت. دستانش می لرزید. دو تا سرنگ را با هم آماده و پر کرده بود. کش دور بازویش را دوباره محکم کرد تا رگ هایش به وضوح پیدا شود ولی راه به جایی نمی برد و خونی در بدنش باقی نمانده بود و جریان بی حالی در رگ هایش در حرکت بود. بالاخره موفق شد و خون داخل سرنگ دوید و محلول داخل سرنگ قرمز شد با خوشحالی زایدالوصفی کش دور بازویش را باز کرد و تمام محتویات سرنگ را با خوشحالی و آرام آرام به درون رگ دستش منتقل کرد و با خود گفت: بدمسب دیگه رگی برایم باقی نمانده این آخرین رگ بود. برای سرنگ بعدی چکار کنم؟ نشعگی مرفین به سرعت در تمام بدنش دوید، گوشهایش داغ شد و روی صورتش گل انداخت و بدن سردش انرژی و گُر گرفت و داغ شد. سرنگ دیگر را که برای چند ساعت بعد آماده کرده بود به زحمت درون سوزن داخل رگ دستش گذاشت و با خود گفت: بهتره از همین آخرین رگ استفاده کنم و کلک این را هم بکنم؛ تا دو ساعت دیگر خدا بزرگ است. مایع درون سرنگ دوم به انتها رسیده بود که گر گرفت، ضربان قلبش شدیدتر شد؛ همانطور که نشسته بود سرش روی بازویش پایین افتاد و گونه سرخ شده اش آخرین رگ را که سرنگ داخل آن بود  لمس کرد؛ جریان خون متوقف شده بود.

داستانک

استرس

اضطراب تمام وجودش را پر کرده بود. نگرانی داشت خفه اش می کرد. در یک جا بند نبود و مدام از این طرف به آن طرف می رفت. مثل اینکه زغالهای سرخ شده ای زیر پاهایش پخش و پلا شده بود. مدام به صحن حیاط بیمارستان می آمد، پشت زایشگاه، سر به آسمان بلند می کرد و با خود حرف می زد. دوباره خود را به پشت درب زایشگاه می رساند و از آنجا با عجله مجدد به حیاط بیمارستان آمده رو به آسمان چیزهایی را با خود واگویه می کرد و با خدا حرف می زد. گویا خدایش فقط در طاق آسمان حیاط بیمارستان بود.

چهارمین بار بود که همسرش حامله می شد و او هنوز بچه ای نداشت و بچه ها برایش نمی ماندند. ناخنهایش را با اشتها می جوید و احساس عطش می کرد. لبش را می گزید، گاز می گرفت و مثل اینکه می خواست خونهای لبش را بمکد تا عطشش رفع شود. پشت در زایشگاه قدم می زدو نگران و دلواپس بود مثل اینکه خیلی دیر شده گویا فکر می کرد تا روز قیامت باید انتظار بکشد.

بالاخره پرستار از در زایشگاه به داخل سالن آمده، واو با عجله و رنگ پریده خود را به پرستار زایشگاه رسانده منتظر بود تا پرستار لب واکند، و او از خوشحالی چهره بگشاید و لبخندی بزند. ولی او جز خستگی یاس و ناامیدی چیز دیگری در چهره پرستار ندید و ناگهان چشمهایش را که به لبان پرستار دوخته بود و نگاهش را از صورت او برگرفت،مشتهایش را به دیوار زایشگاه کوبید، سر را بالا گرفت و گفت: خدایا چکار کنم؟ خدا از طاق آسمان بیمارستان از آن بالا ها به سالن زایشگاه آمده و به او نزدیک تر شده بود.

داستانک

دلهره 

كودك چهارماهه بي امان گريه مي كرد و پدر از گريه و ناله فرزند گرسنه اش به ستوه آمده بود . با وجوديكه زيرش را عوض كرده بود ولي كودك همچنان از گرسنگي گريه مي كرد . گرسنه اش بود و پستان هاي پر شير و آغوش گرم مادر را طلب مي كرد . از مادر  كه بعدازظهر از خانه براي خريد بيرون رفته بود هنوز خبري نبود . پدر كه طفل را بغل گرفته بود ، مدام تكان مي داد ، لالايي مي خواند و از اينطرف اتاق به آنطرف در حركت بود و سعي داشت او را ساكت كند . طفل زبان بسته از گرسنگي فرياد بر مي آورد و نهايت تلاش خود را مي كرد تا دهان كوچكش را به پستان مادر نزديك كند ولي از مادر خبري نبود . خواهر كوچكش كه تازه به كلاس اول دبستان رفته بود ، او هم از گرسنگي روي دفتر نقاشي اش كه مادري در حاليكه بچه اش را در بغل داشت نقاشي كرده بود،  خوابش برده بود و هيچ صدايي را نمي شنيد . گويا خواب مادرش را مي ديد ، خوشحال مي شد و در خواب لبخندي بر لبانش مي نشست . ساعت 9 شب را نشان ميداد . پدر ديگر بي تاب شده و از دلهره و اضطراب در غيبت و فقدان همسرش تا مرز ديوانگي پيش رفته بود ، انتظار همسرش را مي كشيد و هزار جور فكر و خيال مي كرد . مناظر فجيعي را در نظر مجسم مي كرد . دلش به درد مي آمد و از افكار پريشانش پشيمان مي شد و هر آن منتظر بود تا همسرش مثل فرشته ي نجات از در به درون آيد . كودك همچنان گريه مي كرد . پدر اگر مي دانست كه همسرش در خيابان در روز روشن به دست دد منشان ديو سيرت و دژخيمان از خدا بي خبر و آن بيمار نمايان جنسي گرفتار آمده و او را ربوده اند مرگش را از خدا مي خواست . شايد مرگ همه شان را از خدا مي خواست و يا خود اقدام به اين كا رمي كرد ، شايد !

داستانک

حقوق آخر ماه

كارمند يكي ادرات دولتي بود . حقوق گرفته و خوشحال بود . با عجله و اضطراب خودش را به خانه رساند . سفره نهار پهن بود و همسرش اصرار داشت اول نهار بخورد و بعد به كارهايش برسد . ولي او عجله داشت ودلش ميخواست هرچه زودتر مخارج يك ماه ، اقساط بانک و قرض هايش را از حقوقي كه دريافت كرده بود تقسيم بندي كند . به اتاق پذيرايي رفت تا بچه ها حواسش را پرت نكنند و او بتواند با حقوق بخور و نميرش تا آخر ماه برنامه ريزي كند تا مثل ماه ها ي گذشته باز هم كم نياورد . انگار كار مهمي يا مسئله ي سخت و بغرنجي پيش روي داشت  .اول اجاره خانه را كنار گذاشت . بعد بدهي به سوپر محل ، قسط بانك و وجه نقدي را كه از برادرش قرض گرفته بود كنار گذاشت ، كه يك دفعه متوجه شد پول ها تمام شده و چیزی باقی نمانده است . به صورت مخارجي كه تنظيم كرده و روي كاغذ نوشته بود نگاهي كرد ، هنوز پنج، شش قلم ديگر از قبيل : شهريه ترم دوم دانشگاه پسرش ، وجه قبوض آب و برق و گاز تلفن ومخارج بيمارستان پسر كوچكش كه اين ماه قوز بالا قوز شده بود ودر بيمارستان بستري بود مانده است وپولي هم در بساط نيست . آه سردي كشيد ، دست به پيشاني گذاشته به پشتي تكيه داد و خشکش زد . وا رفت وگفت خدايا چكار كنم ؟ همسرش بي امان اورا صدا مي زد و مي گفت : بيا كه نهار سرد شدو از دهن افتاد . چند دفعه صدایش زد واز او جوابي نشنيد . با بي حوصله گي از سر سفره بلند شد وبه سراغش رفت . او به آرامي به پشتي تكيه داده بود وتكان نميخورد .گويي ساليان درازيست كه مرده است . بدنش رو به سردي مي گرايد اسكناس ها در جهار رديف ، جلوش چيده وبه صورت يخ زده كارمند نگاه ميكردند . نامه اي پهلوی دستش ، کنار صورت مخارج از دخترش كه در شهرستان در دانشگاه درس ميخواند  به چشم ميخورد كه روي آن نوشته بود : باباي خوبم اين ماه برايم پول نفرستادي تا دير نشده يادت نره ! فدات ...

کتاب داستان ها ی کرایه ای

ادامه نوشته

سید نان خشکی

ادامه نوشته

دوسیر گوشت آبگوشتی

ادامه نوشته

درس امروز

ادامه نوشته

آدم بد بین

ادامه نوشته

اعدام

ادامه نوشته

تصمیم نهایی

ادامه نوشته

بن بست

ادامه نوشته

حرف آخر

ادامه نوشته

عروسک تولد

ادامه نوشته

دیگران کاشتند و ما خوردیم               ما بکاریم و دیگران بخورند

ادامه نوشته

دلهره 

ادامه نوشته

سرقت

ادامه نوشته

مشكلات برزخ

ادامه نوشته

حاجي جبّار

ادامه نوشته

 استرس

ادامه نوشته

خداراشكر

ادامه نوشته

چرخ گوشت

ادامه نوشته

آخر خط

ادامه نوشته

آخرین رگ

ادامه نوشته

سرما

ادامه نوشته

حقوق آخر ماه

ادامه نوشته

تصوير

ادامه نوشته