عروسک تولد
با عجله و دست پاچگی گریس های دستش را با کهنه ای پاک می کرد و هرز گاهی کهنه را به صورت می کشید و لکه های روغن را از صورت می زدود و پاک می کرد. عجله داشت تا هر چه زودتر کریس کاری و سرویس کامیون تمام شود، به داخل شهر رفته و عروسکی را که دختر 5 ساله اش مریم سفارش داده بود برای تولدش بخرد. سرویس کامیون به اتمام رسیده بود، تعویض روغن انجام شده و گریس کاری به پایان رسیده بود و اتاق بار کمپرسی اش همچنان بالا بود تا آخرین بازدید ها را انجام دهد. زیر اتاق کامیون و روی شاسی به روی شکم خم شده و گریس خور ها را بازدید می کرد و با خود می اندیشید که اول برود خانه دوش بگیرد و تر و تمیز کند، بعد برای خرید عروسک برود یا اینکه همینجوری با همین سر و وضع برای خرید عروسک برود تا دسته خالی به خانه نرفته باشد؛ ضمنا برای دخترش مریم هم سورپرایز باشد. در همین افکار بود و آخرین گریس خوره را کنترل کرد و از مد نظر گذراند. هنوز خواست بگوید خوب تمام شده این هم از این؛ که فرصت نیافت و به ناگاه اطاق بار کمپرسی روی کمرش نشست.
"غرض نقشی است کز ما باز ماند/که هستی را نمی بینم بقائی"