مشاهیر تربت حیدریه

مختصری از زندگی مرحوم محمد حسن سهیلی معروف به «میرزای سهیلی»

 

آنكه در عشق تو مي كرد ملامت ما را               ديد رخسارتو و داد زكف تقوا را

    به وفاي تو كه گر سر برود در قد مت             نتوان برد برون از سرم اين سودا را

 

در تربت حيدريه در خانه غلام حسين كه مردي پرهيزگار بود كودكي به دنيا آمد كه نام او را محمد حسن گذاشتند كه بعد ها به (ميرزاي سهيلي)مشهور گرديد. محمد حسن زمان طفوليت و کودکی را تحت تربیت و تعالیم پدر و مادر گذراند و در مدت 4 ماه در همان 5-6 سالگي قران مجيد را آموخت و بعد به فراگرفتن گلستان و بوستان سعدي و چند كتاب فارسي و همچنين به آموختن نصاب الصبيان و حفظ آن پرداخت و در كمتر از دو سال سواد فارسي را كامل کرد و مقداري از علم صرف و نحو را آموخت و به تحصيل علوم عربي پرداخت و بعد هم به علت ازدواج زود هنگام (در 15 سالگي) ترك تحصيل كرد و به كسب و كاسبي روي آورد. كه خود چنين مي گويد:ضمن اشتغال به كسب و كار متوجه شدم كه تحصيلات كوتاه در مدرسه مكفي نيست و در همان دكان عطاري شروع نمودم به تحصيل خلاصة الحساب شيخ بهايي و خلاصةالحساب و هيات  كه عبارت از همان هيات بطلميوس باشد و مدتي هم به تحصيل طرز مكاتبات و مراسلات و قباله جات و اسناد و آموختن خط رقوم و غيره پرداخته تا وقتي كه به واسطه همين مختصر از همگنان برتري يافته و در شهر به نويسندگي معروف گرديدم. 

ادامه نوشته

داستان کوتاه

تقدیم به شهدا، رزمندگان، جانبازانو آزادگان کارگر

پیکرتراش

من از بینوایی نیم روی زرد / غم بینوایان رخم زرد کرد

برای یک لحظه از کار باز ایستاد و به چهره مجسمه نگاه کرد. نگاهی عمیق و جستجوگر؛ ولی آن چیزی را که دلش می خواست، در چهره و صورت مجسمه کارگر پیدا نکرد. کاردک کوچکی را که در دستش بود با نا امیدی به روی میز کارش گذاشت. از اینکه نتوانسته بود چهره کارگر را آنطوری که می خواست، خلق کند، حسابی ناامید شده بود. کمی از میز کار و مجسمه فاصله گرفت و با دقت بیشتری به صورت مجسمه کارگر نگاه کرد. چین های روی پیشانی او را با دقت ورانداز کرد؛ دلخور بود از اینکه نتوانسته، خستگی ناشی از فقر را در چین های روی پیشانی او پیاده کند. به آرامی نگاهش را از روی پیشانی مجسمه به گوشه های چشم آن سراند و چشم در چشم او انداخت. صورت تکیده ی او را نگاه می کرد و با خود می اندیشید که با چشم های مجسمه چه کند تا بیننده متوجه نا امیدی آن شود؟ چه کند تا چشم هایش بی فروغ تر جلوه کند؟ کارگری که در زیر مخارج زندگی کمرش خم شده چشمانش چگونه است؟ اینها سؤال هایی بود که از خود می پرسید. بارها صورت کارگران زحمتکش را دیده و تجربه کرده بود، ولی برایش سخت بود و نمی توانست روی مجسمه اش پیاده کند. حالت نیمه باز دهان مجسمه نظرش را جلب کرد. گویا خوب از آب درآمده بود. حالت دهان و چین های عمیق روی گونه هایش، دهان نیمه باز و چهره ی هاج و واج، حکایت از آن داشت که مجسمه حرف های زیادی برای گفتن دارد که همه اش بوی یأس و ناامیدی و فقر و درماندگی را می دهد. کمی خوشحال شد؛ دهان نیمه باز، لبهای خشک و ترکیده، شکاف ها و چین های عمیق دو طرف صورت حکایت های درون آن کارگر را به وضوح نشان می داد؛ ولی از چشم ها و پیشانی او راضی نبود. چه کار می بایست بکند تا روزهای بیکاری و بی پولی و فقر و درماندگی از پیشانی و چشم های او بیرون بریزد؟! با خود اندیشید و گفت: وقتی زیر نیم تنه مجسمه نوشتم "کارگر" همه بینندگان متوجه کم و کاستی های زندگی و فقر او خواهند شد. ولی باز قانع نشد و با خود گفت: نه! این نویسنده است که می تواند با کلمات بازی کند و در جمله هایش ذوب شدن یک کارگر را که نیمی از سال را بیکار است، به خواننده خود القا کند. من باید چهره تکیده و نگون بختی را به بینندگان نشان بدهم تا فقر و تهیدستی کارگر را در صورت نا امیدش پیدا کنند. ...

ادامه نوشته

داستان کوتاه

یقظه

مردان خدا پرده ی پندار دریدند                      یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند

شتر ها کف بر دهان آورده، خسته و کوفته بیابان را طی می کردند تا به منزل بعدی برسند، گویا نمی خواستند قدم از قدم بردارند. طوفان امان کاروانیان را بریده بود. چند روزی بود که از مرو حرکت کرده بودند. آب و آذوقه رو به پایان بود و هراس از راهزنان جان به لبشان آورده بود . باد و طوفان شدید بود و کولاک بوته های خار را از جا می کند و به سمت جنوب می غلطاند. به گفته ی رئیس کاروان یک شب و دو روز دیگر تا باورد راه داشتند که طوفان زمین گیرشان کرد...

ادامه نوشته

مقاله


 به یاد استاد بهشتی عارف و شاعر تربتی

مردان خدا پرده‌ی پندار دریدند                     یعنی همه‌جا غیر خدا یار ندیدند
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد             یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

در پانزدهم آبان ماه 1387 بود که نویسنده خوش ذوق شهرمان آقای مهدی نواری مصاحبه ای با مرحوم سید علی اکبر بهشتی داشتند که در شماره 91 دو هفته نامه نوید تربت حیدریه به چاپ رسید و این آخرین گفتگویی بود با شاعر خراسانی که در نشریات به چاپ رسید، و درست دو سال بعد در 15 آبان ماه 1389 بود که شاعر فرهیخته خراسان و عارف خداجوی تربتی مرحوم سید علی اکبر بهشتی جان به جان آفرین تسلیم کرد...

ادامه نوشته

داستان


مردان خدا پرده ی پندار دریدند                یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند

شتر ها کف بر دهان آورده، خسته و کوفته بیابان را طی می کردند تا به منزل بعدی برسند، گویا نمی خواستند قدم از قدم بردارند. طوفان امان کاروانیان را بریده بود. چند روزی بود که از مرو حرکت کرده بودند. آب و آذوقه رو به پایان بود و هراس از راهزنان جان به لبشان آورده بود . باد و طوفان شدید بود و کولاک بوته های خار را از جا می کند و به سمت جنوب می غلطاند. به گفته ی رئیس کاروان یک شب و دو روز دیگر تا باورد راه داشتند که طوفان زمین گیرشان کرد. در بدترین منطقه جغرافیایی، درست در منطقه ی راهزنان، به ناچار توقف کردند، زانواهی شترها را بستند و قسمتی از کالا ها را پایین گرفتند و همه دروبر کالاها و بار و بنه  و اشتران حلقه زدند. طوفان زوزه کشان و شلاق کوب به صورت هایشان می خورد. با شال ها سر و صورت خود را می پوشاندند و پلاسها را بر سر و صورت شتران و اسبان می کشاندند. باد هر چیزی که سر راهش بود با خود به سویی می برد حتی هیزم های پیر را جا کن می کرد. هر کس مواظب اسباب و اثاثیه خود بود....

ادامه نوشته

داستان کوتاه

                                                                              بر سر سه راهی

ساسان  براي اولين  بار  از جبهه  به مرخصي  آمده بود  . براي ديدنش  دقيقه  شماری  مي كردم  ، دل تو دلم نبود  و حسابي  دلم  براش تنگ شده  بود  . عصر جمعه  بود و به اتفاق  مامان  و آقا جون  به ديدن  تنها  پسر عمويم  ساسان  رفتيم  . قيافه اش  خيلي عوض  شده بود  . ديگه اون  ساسان هميشگي نبود  ، خيلي آقا ، متين  و محجوب  به نظر مي رسيد  . سالهای قبل اون  روزها  كه  به دبيرستان  مي رفتيم   به محض  اينكه   باهاش  صحبت مي كردم  ، يا اينكه سر به سرش  مي گذاشتم و باهاش  شوخي مي كردم  ، خجالت مي كشيد  و تا بناگوش  قرمز مي شد  . چيزي نمي گفت  و جوابي نمي داد  و گاه وقتي  هم با  لبخندي   همراهي مي كرد  . وقتي  خونه ي عموم  مي رفتيم  يا اينكه  اونها به خونه ي  ما مي  اومدن  خیلی بهش پیله می کردم. ...

ادامه نوشته

داستان

تارفسرده

همه گویند طــاهر تار بنــواز              صدا چون می­دهد تار شکسته

دم غروب بود ، از بلوار عبور کردم و برای سوار شدن تاکسی به آن طرف بلوار رفتم ، ولی گویا از تاکسی خبری نبود . عجله داشتم
می­بایست هر چه زودتر داروهایی را که برای دخترم گرفته بودم به منزل برسانم . دختر کوچکم فرشته ، مریض شده بود و همسرم هم منتظر بود که داروهایش را ببرم . جلوی هر ماشینی که می­رسید دست بلند می­کردم . به هر ماشینی که می­گفتم دربست توقف نمی­کرد و به محض اینکه به من می­رسید پایش را بیشتر روی پدال گاز فشار می­داد و مرا با دود و دم خود تنها می­گذاشت . صدای اگزوزهایشان بیشتر از همه مرا رنج می­داد و هر آن منتظر بودم که فرشته­ای از راه برسد و مرا به خانه برساند . حوصله­ام سر رفته بود ...

ادامه نوشته

داستانک

آخرین رگ

عرق از سر و رویش می ریخت. چشمانش درست جایی را نمی دید و با کنجکاوی و تلاش روی گودی آرنجش دنبال رگ می گشت. دستانش می لرزید. دو تا سرنگ را با هم آماده و پر کرده بود. کش دور بازویش را دوباره محکم کرد تا رگ هایش به وضوح پیدا شود ولی راه به جایی نمی برد و خونی در بدنش باقی نمانده بود و جریان بی حالی در رگ هایش در حرکت بود. بالاخره موفق شد و خون داخل سرنگ دوید و محلول داخل سرنگ قرمز شد با خوشحالی زایدالوصفی کش دور بازویش را باز کرد و تمام محتویات سرنگ را با خوشحالی و آرام آرام به درون رگ دستش منتقل کرد و با خود گفت: بدمسب دیگه رگی برایم باقی نمانده این آخرین رگ بود. برای سرنگ بعدی چکار کنم؟ نشعگی مرفین به سرعت در تمام بدنش دوید، گوشهایش داغ شد و روی صورتش گل انداخت و بدن سردش انرژی و گُر گرفت و داغ شد. سرنگ دیگر را که برای چند ساعت بعد آماده کرده بود به زحمت درون سوزن داخل رگ دستش گذاشت و با خود گفت: بهتره از همین آخرین رگ استفاده کنم و کلک این را هم بکنم؛ تا دو ساعت دیگر خدا بزرگ است. مایع درون سرنگ دوم به انتها رسیده بود که گر گرفت، ضربان قلبش شدیدتر شد؛ همانطور که نشسته بود سرش روی بازویش پایین افتاد و گونه سرخ شده اش آخرین رگ را که سرنگ داخل آن بود  لمس کرد؛ جریان خون متوقف شده بود.

داستانک

استرس

اضطراب تمام وجودش را پر کرده بود. نگرانی داشت خفه اش می کرد. در یک جا بند نبود و مدام از این طرف به آن طرف می رفت. مثل اینکه زغالهای سرخ شده ای زیر پاهایش پخش و پلا شده بود. مدام به صحن حیاط بیمارستان می آمد، پشت زایشگاه، سر به آسمان بلند می کرد و با خود حرف می زد. دوباره خود را به پشت درب زایشگاه می رساند و از آنجا با عجله مجدد به حیاط بیمارستان آمده رو به آسمان چیزهایی را با خود واگویه می کرد و با خدا حرف می زد. گویا خدایش فقط در طاق آسمان حیاط بیمارستان بود.

چهارمین بار بود که همسرش حامله می شد و او هنوز بچه ای نداشت و بچه ها برایش نمی ماندند. ناخنهایش را با اشتها می جوید و احساس عطش می کرد. لبش را می گزید، گاز می گرفت و مثل اینکه می خواست خونهای لبش را بمکد تا عطشش رفع شود. پشت در زایشگاه قدم می زدو نگران و دلواپس بود مثل اینکه خیلی دیر شده گویا فکر می کرد تا روز قیامت باید انتظار بکشد.

بالاخره پرستار از در زایشگاه به داخل سالن آمده، واو با عجله و رنگ پریده خود را به پرستار زایشگاه رسانده منتظر بود تا پرستار لب واکند، و او از خوشحالی چهره بگشاید و لبخندی بزند. ولی او جز خستگی یاس و ناامیدی چیز دیگری در چهره پرستار ندید و ناگهان چشمهایش را که به لبان پرستار دوخته بود و نگاهش را از صورت او برگرفت،مشتهایش را به دیوار زایشگاه کوبید، سر را بالا گرفت و گفت: خدایا چکار کنم؟ خدا از طاق آسمان بیمارستان از آن بالا ها به سالن زایشگاه آمده و به او نزدیک تر شده بود.

داستانک

دلهره 

كودك چهارماهه بي امان گريه مي كرد و پدر از گريه و ناله فرزند گرسنه اش به ستوه آمده بود . با وجوديكه زيرش را عوض كرده بود ولي كودك همچنان از گرسنگي گريه مي كرد . گرسنه اش بود و پستان هاي پر شير و آغوش گرم مادر را طلب مي كرد . از مادر  كه بعدازظهر از خانه براي خريد بيرون رفته بود هنوز خبري نبود . پدر كه طفل را بغل گرفته بود ، مدام تكان مي داد ، لالايي مي خواند و از اينطرف اتاق به آنطرف در حركت بود و سعي داشت او را ساكت كند . طفل زبان بسته از گرسنگي فرياد بر مي آورد و نهايت تلاش خود را مي كرد تا دهان كوچكش را به پستان مادر نزديك كند ولي از مادر خبري نبود . خواهر كوچكش كه تازه به كلاس اول دبستان رفته بود ، او هم از گرسنگي روي دفتر نقاشي اش كه مادري در حاليكه بچه اش را در بغل داشت نقاشي كرده بود،  خوابش برده بود و هيچ صدايي را نمي شنيد . گويا خواب مادرش را مي ديد ، خوشحال مي شد و در خواب لبخندي بر لبانش مي نشست . ساعت 9 شب را نشان ميداد . پدر ديگر بي تاب شده و از دلهره و اضطراب در غيبت و فقدان همسرش تا مرز ديوانگي پيش رفته بود ، انتظار همسرش را مي كشيد و هزار جور فكر و خيال مي كرد . مناظر فجيعي را در نظر مجسم مي كرد . دلش به درد مي آمد و از افكار پريشانش پشيمان مي شد و هر آن منتظر بود تا همسرش مثل فرشته ي نجات از در به درون آيد . كودك همچنان گريه مي كرد . پدر اگر مي دانست كه همسرش در خيابان در روز روشن به دست دد منشان ديو سيرت و دژخيمان از خدا بي خبر و آن بيمار نمايان جنسي گرفتار آمده و او را ربوده اند مرگش را از خدا مي خواست . شايد مرگ همه شان را از خدا مي خواست و يا خود اقدام به اين كا رمي كرد ، شايد !

داستانک

حقوق آخر ماه

كارمند يكي ادرات دولتي بود . حقوق گرفته و خوشحال بود . با عجله و اضطراب خودش را به خانه رساند . سفره نهار پهن بود و همسرش اصرار داشت اول نهار بخورد و بعد به كارهايش برسد . ولي او عجله داشت ودلش ميخواست هرچه زودتر مخارج يك ماه ، اقساط بانک و قرض هايش را از حقوقي كه دريافت كرده بود تقسيم بندي كند . به اتاق پذيرايي رفت تا بچه ها حواسش را پرت نكنند و او بتواند با حقوق بخور و نميرش تا آخر ماه برنامه ريزي كند تا مثل ماه ها ي گذشته باز هم كم نياورد . انگار كار مهمي يا مسئله ي سخت و بغرنجي پيش روي داشت  .اول اجاره خانه را كنار گذاشت . بعد بدهي به سوپر محل ، قسط بانك و وجه نقدي را كه از برادرش قرض گرفته بود كنار گذاشت ، كه يك دفعه متوجه شد پول ها تمام شده و چیزی باقی نمانده است . به صورت مخارجي كه تنظيم كرده و روي كاغذ نوشته بود نگاهي كرد ، هنوز پنج، شش قلم ديگر از قبيل : شهريه ترم دوم دانشگاه پسرش ، وجه قبوض آب و برق و گاز تلفن ومخارج بيمارستان پسر كوچكش كه اين ماه قوز بالا قوز شده بود ودر بيمارستان بستري بود مانده است وپولي هم در بساط نيست . آه سردي كشيد ، دست به پيشاني گذاشته به پشتي تكيه داد و خشکش زد . وا رفت وگفت خدايا چكار كنم ؟ همسرش بي امان اورا صدا مي زد و مي گفت : بيا كه نهار سرد شدو از دهن افتاد . چند دفعه صدایش زد واز او جوابي نشنيد . با بي حوصله گي از سر سفره بلند شد وبه سراغش رفت . او به آرامي به پشتي تكيه داده بود وتكان نميخورد .گويي ساليان درازيست كه مرده است . بدنش رو به سردي مي گرايد اسكناس ها در جهار رديف ، جلوش چيده وبه صورت يخ زده كارمند نگاه ميكردند . نامه اي پهلوی دستش ، کنار صورت مخارج از دخترش كه در شهرستان در دانشگاه درس ميخواند  به چشم ميخورد كه روي آن نوشته بود : باباي خوبم اين ماه برايم پول نفرستادي تا دير نشده يادت نره ! فدات ...

داستان

درخت گلابی

همه جا را گشته بود ولی از اره خبری نبود. دوباره به داخل انبار رفت؛ تمام وسایل را زیر و رو کرد، وسایل انبار همه به هم ریخته بود و انبار مملو بود از خرت و پرت. پاک کلافه و عصبانی بود و گرمای تابستان هم بیشتر او را کلافه می کرد. با فریاد، دوباره مادرش را صدا زد، مامان، مامان پس کو این اره ی لعنتی؟ ولی صدا به گوش مادرش نرسید. مادر بزرگ هم روی پله نزدیک گلدان شمعدانی نشسته و قلیان می کشید...

ادامه نوشته

داستان

مسافر ویژه

از خوشحالی در پوستش نمی گنجید. این اولین دفعه ای بود که برنده شده بود. با هزار امید و آرزو دفترچه های پس انداز قرض الحسنه را به اسم خودش باز می کرد. به امید اینکه یک روز برنده شود. آخرین دفترچه بانک را سال گذشته بعد از عید نوروز باز کرده بود. با اون یکی آخری شش تا دفترچه پس انداز قرض الحسنه در بانک های مختلف داشت. دیروز ظهر که از بانک تلفن زدن که برنده شده از خوشحالی داشت بال درمی آورد؛ اصلا باورش نمی شد...

ادامه نوشته

مقاله

« بیست و هفتم رجب المرجب ، آغاز وحی و بعثت و برانگیختن حضرت محمد مصطفی (ص) ، پیام آور صلح و دوستی و حامل نور و قرآن بر همگان مبارک باد »

خواجه ی دنیا و دین گنج وفا              صدر و بدر هر دو عالم مصطفی

آفتاب شرع و دریای یقین                  نور عالم رحمه للعالمین

جانِ پاکان ، خاکِ جانِ پاکِ او            جان رها کن آفرینش خاک او

خواجه ی کونین و سلطان همه            آفتاب جان و ایمان همه ...

خواجگی هر دو عالم تا ابد                کرد وقف احمد مرسل احد

                                                                                              ( عطار )

خداوند به بندگان خود آرایشی بهتر از بی میلی به دنیا و عفت شکم نداده است ( رسول اکرم (ص) )

انا اوحینا الیک کما اوحینا الی نوح و النبیین و من بعده ( آیه ی 162 سوره ی نساء )

ای محمد (ص) برگزیده ی ما ، به تو وحی فرستادیم همانطور که به سوی نوح و انبیاء بعد از او وحی نمودیم ...

ادامه نوشته

مقاله

هواي فرح بخش و دلنشين بهاري چنان شادم كرد كه همه چيز را فراموش كردم ، نسيم بهاري تنم را نوازش مي داد. خورشيدكم رنگي بر طاق آسمان چسبيده و يكي دو ساعتي از ظهر مي گذشت. نور لطيف خورشيد     بوسه اي بر گونه ام گذاشت و سر ذوق آمدم.گرماي دلپذير خورشيد تن آدمي را در آن ساعت از روز نمي آزرد، ‌بلكه مطبوع و دلچسب هم بود. زير درختهاي بادام و زردآلوي پر شكوفه نشسته بودم و به زيبايي و فريبندگي آنها خيره شده بودم. شكوفه ها تمام فضا را سفيد كرده بود و درخت تلّي ازشكوفه شده بود. بوي شكوفه هاي بادام و نسيمي كه از روي شب بوها بر مي خواست معطرترين عطر دنيا را به مشام مي رساند. يكي دو روز به بهار بيشتر نمانده بود و من انگار هيچ كاري براي تداركات عيد نوروز نداشتم. از نسيم بهار و بوي شكوفه هاي بادام و زرد آلو مست شده بودم. نرمه سبزينه هاي لب جوي به چهره ات مي خنديد و لطافتشان را به رخت مي كشاند و به بوييدن و بوسيدن دعوتت مي كردند. ...

ادامه نوشته

مقاله

هواي فرح بخش و دلنشين بهاري چنان شادم كرد كه همه چيز را فراموش كردم ، نسيم بهاري تنم را نوازش مي داد. خورشيدكم رنگي بر طاق آسمان چسبيده و يكي دو ساعتي از ظهر مي گذشت. نور لطيف خورشيد     بوسه اي بر گونه ام گذاشت و سر ذوق آمدم.گرماي دلپذير خورشيد تن آدمي را در آن ساعت از روز نمي آزرد، ‌بلكه مطبوع و دلچسب هم بود. زير درختهاي بادام و زردآلوي پر شكوفه نشسته بودم و به زيبايي و فريبندگي آنها خيره شده بودم. شكوفه ها تمام فضا را سفيد كرده بود و درخت تلّي ازشكوفه شده بود. بوي شكوفه هاي بادام و نسيمي كه از روي شب بوها بر مي خواست معطرترين عطر دنيا را به مشام مي رساند. يكي دو روز به بهار بيشتر نمانده بود و من انگار هيچ كاري براي تداركات عيد نوروز نداشتم. از نسيم بهار و بوي شكوفه هاي بادام و زرد آلو مست شده بودم. نرمه سبزينه هاي لب جوي به چهره ات مي خنديد و لطافتشان را به رخت مي كشاند و به بوييدن و بوسيدن دعوتت مي كردند. ...

ادامه نوشته

فرهیختگان و عرفا

«به یاد اقبال و پیام اقبال»

      چون چــراغ لاله سوزم در خیابان شمـا                         ای جوانان عجم جان من و جان شما

     غوطه ها زد در ضمیر زندگی اندیشه ام                         تا بدست آورده ام افکار پنهان شمـــا

محمد اقبال لاهوری در 22 فوریه سال 1873 میلادی در « سیالکوت » یکی از شهرهای پاکستان غربی متولد شد . در نوجوانی اشعارش را برای تصحیح نزد شاعری موسوم به ( داغ ) می برد که داغ پس از مطالعه اشعار او اظهار می دارد که : اشعار شما نیاز به اصلاح ندارد . اقبال در سال 1895 پس از پشت سر گذراندن دوران ابتدایی و متوسطه جهت ادامه ی تحصیل راهی لاهور می شود . وی در سال 1897 در لاهور تحت تعلیمات و ارشاد ( سرتوماس آرنولد ) به اخذ درجه ی فوق لیسانس فلسفه نائل می شود و سپس ...

ادامه نوشته

شعر

بی پدر

به سر خاک پدر دخترکی                  صورت و سینه به ناخن می خست

که نه پیوند و نه مادر دارم                 کاش روحم به پدر می پیوست

گریه ام بهر پدر نیست که او              مرد و از رنج تهیدستی رست

زان کنم گریه که اندریم بخت              دام بر هر طرف انداخت گسست

شصت سال آفت این دریا دید              هیچ ماهیش نیفتاد به شست

پدرم مرد ز بی داروئی                     و ندرین کوی سه داروگر هست

دل مسکینم از این غم بگداخت            که طبیبش به بالین ننشست

سوی همسایه پی نان رفتم                  تا مرا دید در خانه ببست

همه دیدند که افتاده ز پای                  لیک روزی نگرفتندش دست

آب دادم به پدر چو نان خواست           دیشب از دیده ی من آتش جست

هم قبا داشت ثریا، هم کفش                دل من بود که ایام شکست

این همه بخل چرا کرد، مگر              من چه می خواستم از این گیتی پست

سیم و زر بود، خدائی گر بود             آه از این آدمی دیو پرست

پروین اعتصامی

مقاله

مریدان عطار و عطار شناسان در شاد یاخ نیشابور و زروند کدکن تربت حیدریه

بیست و پنجم فروردین ماه در تقویم رسمی کشور ایران عزیز ، روز بزرگداشت عطار شاعر و عارف نامی بزرگ ایران نام گرفته است که مراسمی به همین مناسبت در روزهای 25 26  فروردین ماه 91 در نیشابور و کدکن تربت حیدریه برگزار شد .

به راستی عطار کیست ؟ ...

ادامه نوشته

مقاله

سیمرغ عطار، راه عطار و رهروان عطار

گفت هان ای قوم از شهر که آید / در چنین منزلگه از بهر چه آید

چیست ای بی حاصلان نام شما / یا کجا بودست آرام شما

یا شما را کس چه گوید در جهان / با چه کار آیند مشتی نا توان

جمله گفتند آمدیم این جایگاه / تا بود سیمرغ ما را پادشاه

ما همه سرگشتگان درگهیم / بی دلان و بی قراران رهیم

مدتی شد تا در این راه آمدیم / از هزاران، سی به درگاه آمدیم

بر امیدی آمدیم از راه دور / تا بود مارا در این حضرت حضور

ادامه نوشته