شكوفه هاي زرد آلو و خزان شكوفه ها

 

هواي فرح بخش و دلنشين بهاري چنان شادم كرد كه همه چيز را فراموش كردم ، نسيم بهاري تنم را نوازش مي داد. خورشيدكم رنگي بر طاق آسمان چسبيده و يكي دو ساعتي از ظهر مي گذشت. نور لطيف خورشيد     بوسه اي بر گونه ام گذاشت و سر ذوق آمدم.گرماي دلپذير خورشيد تن آدمي را در آن ساعت از روز نمي آزرد، ‌بلكه مطبوع و دلچسب هم بود. زير درختهاي بادام و زردآلوي پر شكوفه نشسته بودم و به زيبايي و فريبندگي آنها خيره شده بودم. شكوفه ها تمام فضا را سفيد كرده بود و درخت تلّي ازشكوفه شده بود. بوي شكوفه هاي بادام و نسيمي كه از روي شب بوها بر مي خواست معطرترين عطر دنيا را به مشام مي رساند. يكي دو روز به بهار بيشتر نمانده بود و من انگار هيچ كاري براي تداركات عيد نوروز نداشتم. از نسيم بهار و بوي شكوفه هاي بادام و زرد آلو مست شده بودم. نرمه سبزينه هاي لب جوي به چهره ات مي خنديد و لطافتشان را به رخت مي كشاند و به بوييدن و بوسيدن دعوتت مي كردند.

بطوريكه هوس خوردن پونه ها به سرت مي زد. قنات كه زمستان را پشت سر گذاشته بود، تن خسته خود را به آبهايش مي داد و خستگي اش را بيرون مي كرد و آبهاي نقره گوني به روي قلوه سنگهاي گرد و بيضوي جوي مي سُراند. هم چي بفهمي نفهمي گاه وقتي شرشر آب در جاي جاي جوي به نوشيدن دعوتت مي كرد. ماسه ها در دهانه چشمه ي لب رودخانه، رقص زيبايي را شروع كرده و در غلغل آبهاي دهانه چشمه مي رقصيدند و زير و رو مي شدند. گويا خوششان مي آمد كه آب آنها را قلقلك ونوازش مي كند. براي لحظه اي به بالا آمده و بر اثر سنگيني دوباره در آب فرو مي رفتند و دوست داشتند اين بازي مادام العمر ادامه داشته باشد. چشمه بجوشد و آنها رقاصي و غواصي كنند. چرخ ريسكها و چكاوكها، صداي غلغل چشمه و شرشر آب قنات را براي لحظاتي مي بلعيدند و تا دامنه هاي تپّه ها صداي شان را سر مي دادند و نويد بهار را به دور دستها مي رساندند ،‌به شادي و شادماني روي شاخه ها پرواز مي كردند،‌مي رقصيدند و دم تكان مي دادند و گويا هيچ غم و غصه اي نداشتند. گويا ساليانيست كه منتظر بهارند . به طوريكه انسان با ديدن آنها رشك مي برد و من به سبك بالي و راحتي و فراغ بالي كه داشتند غبطه مي خوردم. اين همه زيبايي و سبزه و شكوفه و عطر گلهاي بهاري و چشمه سار و جويبار روان را نتوانستم تحمل كنم. به پشت روي سبزه ها دراز كشيدم. خودم را رها كردم و غرق طبيعت و زيبايي هاي آن شده و لذت مي بردم،‌كه نسيمي ملايم وزيدن آغاز كرد،‌به اندازه اي كه شاخه هاي بادام و زردآلو را كه بالاي سرم بود به تكان در آورده و لزره بر شاخه ها افتاد ، و گلبرگهاي آنها كه چند صباحي زيبايي طبيعت را دو چندان كرده بود،‌ شروع به ريختن كرد و گلبرگها ناخواسته يكي يكي جداشده و پرپر مي شدند. رقص كوتاهي را به نمايش مي گذاشتند،‌چرخي زده و روي جويبار روان، روي سبزه هاي و روي زمين پخش و پلا مي شدند و تن درخت همانند پاييز عريان مي شد. با به پرواز در آمدن گلبرگها در آسمان و حركت باد و به خاك غلتيدن آنها، براي    لحظه اي وحشت سراپايم را فرا گرفت و ترسيدم. عين برگ ريزان خزان شروع به ريختن كرده بودند و منظره پاييزي برايم تداعي شده بود. براي لحظه اي كوتاه دوباره خزان را در بهار ديدم، با اين تفاوت كه اين دفعه گلبرگهاي پرپرشده، ريخته شده زرد وزار نبودند. و مانند برگهاي پاييزي خشك و زرد ونارنجي هم نبودند. بلكه بسان عروساني سفيد پوش در آسمان به پرواز در آمده مي رقصيدند و آوازهاي بهاري سرداده بودند. از سفيدي و سبكي و رقص زيبايشان و آواز بهاريشان منظره ي پاييز غم انگيز، به سرعت از خاطرم رفت و نيست و نابود شد. به پرواز گلبرگها در نسيم بهاري ‌خيره شده بودم. ولي باز هم اندك غمي  خاطره ام را مي آزرد و از پرپر شدن شكوفه ها غصه مي خوردم و با خود مي گفتم: چه عمر كوتاهي دارند،‌كاش مي شد چند صباحي ديگر روي شاخه ها باقي ماندند. ولي با انعكاس خورشيد روي برگها سبز و درخشش خيره كنند شان و با ديدن برگهاي ريز و جوان درختان بادام و زردآلو كه از شكوفه هايشان هم كوچكتر بودند، و تا آن لحظه پشت شكوفه ها مخفي شده بودند، خوشحال شدم. با ريختن و پرپرشدن شكوفه ها،‌برگهاي تازه و جوان روي شاخه ها خودنمايي مي كردند و به آدمي چشمك مي زدند و چراغ سبز نشان مي دادند و بهار و تابستان و به ثمر رسيدن درختان و رسيدن ميوه هايشان  را نويد مي دادند. تا اندازه اي مي توانستي غم پرپر شدن شكوفه را فراموش كني و دل خوش داري به سرسبزي درخت و به چغاله ها و ميوه هاي آينده و آن منظره كوتاه پاييز در بهار را يعني ريزش گلبرگها كه براي لحظه اي كوتاه بود، ‌به فراموشي بسپاري. در زندگي انسان هم گاه گاهي خزاني يا بهتر بگويم خزاني پيش رس بوجود مي آيد، ‌يا حتي خزاني در بهار زندگي آدمي بوجود مي آيد،‌كه خزان بوجود آمده، نه تنها به كوتاهي خزان بهاري  و ريزش گلبرگها،‌ براي مدتي كوتاهي نيست،‌ بلكه خزاني بوجود مي آيد كه عينهو خود خزان است و از خود خزان هم حزن انگيزتر و سنگين تر است و بر بعضي از آدميان اين خزان مادام العمر مي ماند. چنان رنگ زندگي را به زردي رنگ برگهاي پاييزي مي گراياند و چنان حزني مي آفريند و چنان گسترده ميشود كه اين زردي و سردي و حزن اندوه حاصل از اين خزان تمام زندگي و يا حتي عمر آدمي را در بر مي گيرد و خزان غمبار با پوسته اي كلفت و با رنگي غير ستردني بر پهنه ي زندگي آدمها گسترده مي شود كه به سختي مي توان آن را زدود و از بين برد و از زير اين رنگ زرد غم پرور و اين پوسته ي ضخيم حاصل از كج انديشي و از زير اين خزان غمگين سر بيرون آورد. ولي چه بسا هستند سترگ مردان و شير زناني والا كه هيچ گاه خزانهاي زندگي و مسائل پيش پا افتاده آنها را دلمرده و افسرده نمي كند و با شكست ها مي ستيزند و پي به اغتنام وقت مي برند و آن را غنيمت مي شمارند و به نحوي با زندگي و مسائل تلخ و شيرين آن كنار مي آيند و خزان هاي طول زندگي را، هر چند كه سنگين باشند مي پذيرند و بر دوش مي كشند و شانه هايشان خم نمي گردد و به راحتي مسائل را هضم و حل و فصل مي كنند و خم به ابرو نمي آورند و به مثابه همان ريختن شكوفه ها از درخت كه چند ثانيه اي بيشتر نپاييد، چنان مي انگارند كه اين خزان هم در زندگي شان مدت كوتاهي شكوفه هاي زندگي شان را دگرگون مي كند و طولي نخواهدكشيد كه بهار خواهد آمد و باز به اميد ديدن برگهاي جوان و سبز درخت كه در زير شكوفه ها پنهان شده بودند و به اميد رسيدن ميوه ها دل به آينده مي بندند و دل خوش مي دارند و اميدوارند كه در پس اين خزان و خزانها، بهار و بهارهايي هم هست . نمي گذارند زردي پاييزي روي آنها تاثير گذاشته،‌رنگ آنها را هم زرد كند. بلكه از سبزي برگهاي بهاري وام مي گيرند و به زندگي شان، سبزي و روح و شادابي و نشاط و زندگي مي بخشند. و در شب چهارشنبه آخر سال در چهارشنبه سوري زردي خود را به آتش مي دهند و گرماي زندگي و سرخي آتش را از آن خود مي كنند. با ديدن شكوفه ها و برگهاي سبز درختان و نويد بهار و نوا و ناله ي چرخ ريسكها و چكاوكها و شرشر چشمه سارها و عطر شبو و پونه هاي لب جوي تمام خستگي و سختي پاييز و زمستان از تنم رفت. كمر راست كردم و روي سبزه ها نشستم. به روي سبزه ها دست كشيدم و نوازششان كردم كه لطافت سبزه ها آرامشي به تنم بخشيدم. بلند شدم و شاخه نازك درخت زردآلو را پيش كشيدم. با چه طنازي و عشوه گري جلو آمد كه به ياد خاطرات جواني افتادم. چشمانم را بستم و شكوفه هايش را بوسيدم و بوييدم. به پرواز در آمدم. پروازي به بينهايت ها، با بوي عطر آگين عطر شكوفه هاي زرد آلو مشامم عطر آگين شد و انگار همراه با آن عطر به درون ريه هايم رفتم. به واقع كه رفتم. بلي به گونه اي سير دروني را آغاز كردم. سير كردم و سير كردم و با خود گفتم اكنون بهار است. اكنون بهار است! چنان غرق در عطر شكوفه ها و بهار و زيبايي هاي طبيعت شده بودم كه غروب شده و من متوجه نشده بودم و هنوز در سير و سياحت و غرق در بهار و رؤياهايم بودم كه با صداي زنگ همراهم به خود آمدم. از آن طرف سيم(بي سيم) دخترم گفت: باباكجايي؟ شب شده كجايي؟ چاي بيارم برات يا نه ميايي خونه؟ مات و متحير شده و نمي توانستم جواب بدهم. خودم را گم كرده و نمي دانستم كجايم. مكث كوتاهي كردم تابه خود آيم و گفتم: ها؟ چي گفتي؟ كه با اعتراض گفت: باز كه گوشاتون سنگين شده! گفتم: ها آمدم بابا،‌آمدم. ولي نتوانستم از طبيعت و آن غروب زيبا دل بكنم.