داستان
تار فسـرده
دم غروب بود ، از بلوار عبور کردم و برای سوار شدن تاکسی به آن طرف بلوار رفتم ، ولی گویا از تاکسی خبری نبود . عجله داشتم
میبایست هر چه زودتر داروهایی را که برای دخترم گرفته بودم به منزل برسانم . دختر کوچکم فرشته ، مریض شده بود و همسرم هم منتظر بود که داروهایش را ببرم . جلوی هر ماشینی که میرسید دست بلند میکردم . به هر ماشینی که میگفتم دربست توقف نمیکرد و به محض اینکه به من میرسید پایش را بیشتر روی پدال گاز فشار میداد و مرا با دود و دم خود تنها میگذاشت . صدای اگزوزهایشان بیشتر از همه مرا رنج میداد و هر آن منتظر بودم که فرشتهای از راه برسد و مرا به خانه برساند . حوصلهام سر رفته بود .
این پا و اون پا میکردم و در یک جا آرام و قرار نداشتم . چند قدم به جلو میرفتم انگار اونجا زودتر ماشین گیرم میآمد مجدد سر جایم متوقف میشدم و با تکان دادن دست تلاش میکردم خودروها را از رفتن باز دارم ولی از ماشینی که بخواهد مرا سوار کند خبری نبود . هوا رو به تاریکی میرفت . غروب غمانگیزی بود . خورشید نفسهای آخر را میکشید . گویا خفه شده و داشت میمرد ، دامن کمرنگ خود را از روی زمین برچیده و نرمک نرمک در غرب فرو میرفت .
سایهها دراز و درازتر میگشت . صحنهی سرخ آسمان که نقاشی زیبایی را به نمایش گذاشته بود در آن دوردستها قیرگون میگشت . روز بیرمق و سست به تیرگی میگرایید . تاریکی و شب بر روز چیره میشد . ستارهها در آسمان تیره درخشیدن گرفته و چشمک میزدند ، خود نمایی میکردند و بر مرگ خورشید که در حال افول بود
میخندیدند .
دلشوره عجیبی داشتم . با وجود اینکه ماه رمضان نبود ولی گویا دم افطار است ، همه عجله داشتند زودتر به خانههایشان برسند . اتوبوسی هم در کار نبود که خودم را به خانه برسانم . کاملاً ناامید شده بودم . برای یک لحظه خیابان را خلوتتر از همیشه دیدم و تصمیم گرفتم که پیاده راه را طی کنم . حرکت کردم و در حین راه رفتن مدام به عقب برمیگشتم و منتظر وسیله بودم . از دور یک موتور سوار را دیدم که میآید ، با خود گفتم اگر این یارو منو برسونه ، بد نیست . گویا او هم از ضمیر من خبر داشت . بدون اینکه اشاره کنم و یا دستی تکان دهم سرعتش را کم کرد و جلوی پایم ترمز زد و گفت : بپر بالا . انگار دنیا را بهم داده بودند . خوشحال و ذوق زده شدم . نیشم تا بناگوش باز شد به طوریکه طرف هم فهمید . خندهای کرد و مجدد گفت : بپر بالا ، چرا معطلی !؟ سوار شدم و دو دستی پاکت دارو را محکم گرفته بودم و در حالی که به کمر یارو چسبیده بودم ، یکدفعه تو دنده انداخت و موتور راه افتاد . ازش سؤال کردم کجا میری ؟
- هر کجا شما بگین ، آقا .
- مسافر کشی ؟
- بله .
- تا بلوار قرهنی چند میبری ؟
- هر چی بدین آقا .
- خوب بگو .
- پانصد تومان .
- زیاد نیست ؟
- نه آقا خرج موتور در نمیاد .
- شغلت همینه یا کار دیگهای هم داری ؟
- نه آقا ، کار کیلو چنده ! با همین موتور زندگیمو اداره میکنم .
- خوب ، کار و کاسبی چه طوره ؟
- ای بد نیست ، فقط همین پلیسها اذیتمون میکنن .
- خوب شما هم بد میرونین !
- نه بابا ، ما سرمون تو لاک خودمونه . کارمونو انجام میدیم ، این جوونا که مخ تو کله شون نیست این اداهارو از خودشون در میارن . ما سرمون به کار خودمونه و دنبال پنج سیر تافتون .
- اسمت چیه ؟
- طاهر .
دیگه ساکت شد و حرفی نزد . کاپشن کهنهای به تن داشت و کلاه کاسکت قراضهای به سر گذاشته بود که به قول خودش پلیس
جریمهاش نکند . هوا کاملاً تاریک شده بود . روز به پایان رسیده بود و خورشید در چاه سیاه شب فرور فته بود و گویا در آن لحظه ، شب یکدفعه خورشید را بلعیده و ظلمت همه جا را فرا گرفته بود . خیلی دلم گرفته و ناراحت بودم . موتور به جلو میرفت و آسفالتها زیر لاستیک موتور میدویدند و خلاف جهت موتور در حرکت بودند ، مثل اینکه سرعتشان از سرعت موتور هم بیشتر بود .
راننده عجلهاش از من بیشتر بود و خیلی تند میرفت . اشتباه کردم بهش گفتم مریض دارم ، تندتر برو . زیرا بیش از اندازه تند
میرفت . وقتی ازش سؤال کردم چرا اینقدر تند میری ؟ گفت : عجله دارم ، من هم مثل شما مریض دارم . پدرم در بیمارستان بستریه ، شیمی درمانی میکنه . امشب منتظر منه ، باید خودمو زودتر به بیمارستان برسونم . هردوتا مون ساکت شدیم . زمان به کندی
میگذشت و موتور سیکلت با سرعت هر چه بیشتر به جلو میرفت . خیابانها را طی می کرد و من در فکر دخترم بودم . تقریباً به نزدیکی خونه رسیده بودیم . آهسته به پهلوش زدم و گفتم : خب ! همین جاست ، کمی جلوتر نگه دار ، رسیدیم . ترمز کرد ، پیاده شدم و پانصد تومان بهش دادم . پول را گرفت و دست در جیب کرد و کارتی به من داد و گفت : آقا اگه کاری داشتین شماره تلفنم روی کارت نوشته شده است ، ضمناً ساز هم میزنم . اگه مجلس داشتین خبرم کنین . کنجکاو شدم ازش سؤال کردم چی میزنی ؟ همینطور که به موتورش گاز
میداد ، حرکت کرد ، سرش را به عقب برگرداند . کمی از من دور شده بود ، داد کشید و گفت : شش تار میزنم ، و رفت . فریادش در میان دودهای اگزوز و صدای موتور سیکلت گم شد و دودهای خارج شده از اگزوزش را برایم باقی گذاشت . کارت طاهر رو داخل پاکت دارو انداختم و به سرعت از جوی پریدم، پشت در رسیده بودم ، با عجله کلید را درآوردم ، در را باز کردم و به داخل رفتم . همسرم منتظرم بود . کمی خوشحال به نظرم میرسید . تا چشمش به من افتاد گفت : مثل اینکه دست دکتر سبک بود ، فرشته تبش قطع شده . آهی از سینهام خارج شد . نفسی به راحتی کشیدم . پاکت دارو را پای تخت فرشته گذاشتم . همسرم برای دخترم سوپ درست کرده بود . اما نه من حال داشتم و نه همسرم میل به غذا داشت . اون شب سه نفری با بیمیلی سوپ را خوردیم . دو سه روز بعد همسرم گفت : این کارت داخل پاکت دارو چیه ؟ وقتی کنجکاویش را دیدم جریان موتوری را برایش گفتم . کارت رو به طرف من دراز کرد و گفت : بگیر بخون . روی آن نوشته بود گروه هنری طنین و اسم چند نفر روی آن دیده میشد که جلوی اسم هر کدامشون اسم سازشون رو هم نوشته بودند . جلوی اسم طاهر تایبادی نوشته بود شش تار. زیر کارت هم با خطی ریز نوشته بود آدرس : حسین آباد ... .
همسرم خوشحال شد و پیشنهاد کرد جمعه شب که جشن تولد فرشته است گروه طنین و مخصوصاً طاهر را که شش تار میزنه برای جشن تولد دعوتشان کنم . هر چند من مخالف بودم اما وقتی علاقهی او را به موسیقی سنتی و اصیل ایرانی دیدم ، قبول کردم . همه چی مهیّا بود . همه آمده بودند ، ولی هنوز از گروه موسیقی طنین خبری نبود . نگران بودم که چرا نیامدهاند . یکی دو دفعه دم در حیاط سرک کشیدم ، خبری نبود . مشغول چیدن میوهها در آشپزخانه بودم و به همسرم کمک میکردم که ناگهان صدای چند موتور سیکلت را پشت پنجره شنیدم که توقف کردند . بیاختیار به طرف در حیاط دویدم و طاهر را دیدم که تار بزرگی به دست گرفته با دو نفر دیگر که آنهاهم سازهایشان در دستشان بود . دعوتشان کردم ، آمدند داخل و در آن طرف اتاق پذیرایی جایی که برایشان آماده کرده بودم ، نشستند . بدون مقدمه شروع کردند به کوک کردن سازهایشان و نواختن آهنگها . مهمانها و بچهها خوشحال بودند . همسرم شمع های کیک را روشن کرده بود . بادکنکها از در و دیوار آویزان بود و بچهها شیطونی
میکردند و هرزگاهی صدای ترکیدن یکی از آنها به گوش میرسید . با آهنگهای شادی که طاهر و دوستانش مینواختند مدعوین به وجد و سرور آمده بودند به خصوص کوچولوها که رو پای خودشان بند نبودند . با نواختن آهنگهای آنها مجلس گرم و فضای دوستانه و با نشاطی محیّا شده بود . طاهر و دوستانش حسابی به خودشان رسیده بودند و لباس مرتبی پوشیده بودند و خودشان را با کت و شلوار و پیراهن مشکی آراسته بودند و مشغول نواختن آهنگهای شاد بودند ولی چهرههای هر سه نفرشان گرفته و درهم بود و باالاجبار خندهای مصنوعی بر روی لبهایشان میآوردند که هر بیننده متوجه تصنعی بودن خندهی آنها میشد . مهمانها مشغول پذیرایی از خودشان بودند . یکی چای میخورد ، دیگری میوه و یکی دونفر هم با هم میخندیدند . بچهها میرقصیدند و بریز و بپاش و هیاهوی عجیبی تو خونه راه انداخته بودند . سرو صدا زیاد بود و همه مشغول خوردن و نوشیدن و رقصیدند بودند . گروه طاهر به روبرو نگاه میکردند و بدون توجه به دیگران کار خود را انجام میدادند و آهنگها یکی پس از دیگری به اجرا در میآمد .
هرزگاهی آهنگ تولدت مبارک را مینواختند . آنها به اتفاقات داخل خانه هیچ توجهی نداشتند و مشغول اجرا بودند . یک آهنگ که تمام میشد ، آهنگ دوم و سوم اجرا میشد و به همین ترتیب نواختن ادامه داشت . نوازندهگان مثل مجسمه ایستاده بودند و آهنگهای خودشان را پشت سر هم اجرا میکردند درست مثل آدمهای کوکی شده بودند .
همسرم با سه لیوان شربت جلوم ظاهر شد . رو کرد به من و گفت : ای بابا این بیچارهها خسته شدند ، لااقل این شربت رو بده بخورند تا گلویی تازه کنند . سینی را از دستش گرفتم و به طرف آنها رفتم و وقتی با من روبرو شدند آهنگ را قطع کرده و سازها را به زمین گذاشتند . شربت را تعارف کردم . آخرین لیوان را پیش طاهر بردم و تعارف کردم و گفتم خسته نباشی لیوان شربت را با بیمیلی برداشت . از اول هم حس میکردم که بیحوصله است و خوشحال نیست . گفتم : چته ؟ چرا پکری ؟ خدای نکرده اومدی جشن تولّد ! چرا سرتا پا سیاه پوشیدی . حتماً لباسهای فرم تونه که برای مجالس میپوشین ؟ چقدرهم باکلاسه ، حسابی بهتون میاد . آب دهانش را فرو داد و خیره خیره به من نگاه کرد . سرش را پایین انداخت و گفت : آقا مریض شما که خوب شده و براش جشن تولد گرفتین ، ولی .... ولی پدر .... پدرم چند شب پیش .... .
بغض گلویش را گرفته بود و نمیتوانست درست صحبت کند . در حالی که کاسهی چشمانش پر از اشک شده بود ، ادامه داد ؛ چند شب پیش که شما رو رسوندم ، بعد از آن به بیمارستان رفتم ، در بیمارستان با جنازه پدرم روبرو شدم . پرستار گفت : دم غروب بعد از اذان مغرب فوت کرده است . پدرم عمرشو داد به شما ؛ درست یک شب مانده به چهلم مادرم بود که بیشتر از این نتونست دوام بیاره و خدابیامرز رفت . چهرهاش را در هم کشید و با ناراحتی گفت : حالا فهمیدید چرا پکرم ؟ اینقدر سربه سرم نگذارید . لیوان شربت را به زمین گذاشت ، شش تارش را به دست گرفت و خیلی ریز شروع به نواختن کرد .
همه گویند طــاهر تار بنــواز صدا چون میدهد تار شکسته
قطرات درشت اشکش روی کاسهی تار میریخت ، قوس منحنی کاسهی تار را طی میکرد ، با طنین و لرزش سیمها به پایین سقوط میکرد . گویا تار فسرده هم با طاهر هم نوا بود ، اشک میریخت و ناله میکرد .
"غرض نقشی است کز ما باز ماند/که هستی را نمی بینم بقائی"