به مناسبت سالگرد درگذشت علامه اقبال لاهوری اول اردیبهشت 21 آوریل

«به یاد اقبال و پیام اقبال»

      چون چــراغ لاله سوزم در خیابان شمـا                         ای جوانان عجم جان من و جان شما

     غوطه ها زد در ضمیر زندگی اندیشه ام                         تا بدست آورده ام افکار پنهان شمـــا

محمد اقبال لاهوری در 22 فوریه سال 1873 میلادی در « سیالکوت » یکی از شهرهای پاکستان غربی متولد شد . در نوجوانی اشعارش را برای تصحیح نزد شاعری موسوم به ( داغ ) می برد که داغ پس از مطالعه اشعار او اظهار می دارد که : اشعار شما نیاز به اصلاح ندارد . اقبال در سال 1895 پس از پشت سر گذراندن دوران ابتدایی و متوسطه جهت ادامه ی تحصیل راهی لاهور می شود . وی در سال 1897 در لاهور تحت تعلیمات و ارشاد ( سرتوماس آرنولد ) به اخذ درجه ی فوق لیسانس فلسفه نائل می شود و سپس از دانشگاه مونیخ دکترای فلسفه را به چنگ آورده ، در سال 1908 به وطن باز می گردد . او مبارزات سیاسی خود را شروع می کند . زمانی با اشعارش به پشتیبانی از توده ی محروم ، توده ای که در حضیض فقر و جهل به سر می برند به مبارزه بر می خیزد و زمانی در قلب اروپا استعماری فریاد آزادی هند را سر می دهد و همگام با مهاتما گاندی و محمد علی جناه برای آزادی هند به مبارزه علیه استعمار بریتانیا و سایر امپریالیستها دست می زند ، که در این آزاد اندیشی راستین و مبارزه بر علیه زور و استبداد سهمی به سزا دارد . اقبال فیلسوفی است عارف و شاعر و نویسنده ای است ، سخن ور و محقق. اسلام شناسی است ، سیاستمدار ، مبارز و نو اندیش و روشنفکری است مذهبی . او فخر اسلام است در تمامی دانشگاهها ی غرب ، تا جایی که کرسی استادی را فدای تبلیغ آزادی و اسلام می نماید . شاید می توان گفت تمامی هستی اش را نثار اسلام و آزادی هند می کند و همیشه به فکر اتحاد مسلمین بود . نظریات اقبال در قبال مسائل اجتماعی تا آنجا پیش می رود که خشم استعمار گران و استثمار کنندگان را بر می انگیزد و او هم چنان به مبارزه ی خود ادامه می دهد و به سرودن اشعارش ادامه می دهد .

زندگی در صدف خود گهر ساختن است                   در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است  

ادیب و شاعر خراسان ملک الشعرا محمد تقی بهار در مورد او می گوید:

           عصر حاضر خاصه اقبال گشت                     واحدی کز صد هزاران بر گذشت

           هیکلی گشت از سخن گویی بیـا                      گفت کل السعید فی جـوف الفـــراء

           شاعران گشتند جیشی تار و مار                     و این مبارز کرد کــار صد ســوار

بیشتر شعرهای اقبال به زبان فارسی است ، جدا از سروده های عرفانی اش ، اقبال در بعضی از قصیده هایش ، ستمگران و زیر دستان و قدرت طلبان زور گو را مسئول تمامی آلام و مصیبتهای محرومین می داند . با وجود اینکه اقبال درباره ی همه موضوعات از افکار عرفانی و سیاسی گرفته تا نظریات اجتماعی تربیتی و دینی ، اشعاری سروده است ، اما سروده های عرفانی او سرامد تمامی اشعارش می باشد .

دو عالم راتوان دیدن به مینایی که من دارم           کجا چشمی که بیند آن تماشایی که من دارم

 منظومه گلشن راز او خود گواهی این مدعی است . او عارفی است که در منظومه گلشن رازش عارفانه با استادش شیخ محمود شبستری به گفتگو می نشیند و جواب سوالهایی که از او شده را به شیوایی می دهد.

وقتی که می پرسد :

کدامین فکر ما را شرط راه است                  چرا گه طاعت و گاهی گناه است

که جواب می دهد :

        درون سینه ی آدم چه نور است                    چه نور است اینکه غیب او حضور است

اقبال عاشقی است شوریده ، عشق او مرز نمی شناسد و عشق را نیرویی غیر مادی می داند.

        عشق را از تیغ و خنجر باک نیست                       اصل عشق از آب و باد و خاک نیست

استاد او در عشق ورزی همان پیر و مرادش ملای رومی است .

     شمع خود را هم چو روحی بر فروز                       روم را در آتــش تبـــریــــز ســـوز

اقبال همانند دیگر عرفا ، عشق را در رنج و زحمتهای بسیار می بیند و نفس کشیدن را جز برای عشق ناروا می داند .

عشق است که جهان سوزد یک جلوه ی بی باکش         از عشــق بیــامــوزد آئــیـن جهــــان تـابـــی

از اقبال آثار بی شماری به جای مانده که می توان ، رموز خودی ، گلشن راز ، زبور عجم ، ارمغان حجاز و اسرار خودی را نام برد . ( سیر حکمت در ایران ) که رساله ی دکترای او است و ( احیای فکر دین در اسلام ) از دیگر آثار او است که به زبان انگلیسی تالیف شده است .

اقبال در پایان عمر دچار بیماری کلیه، عارضه چشم و سنگینی گوش می شود که بر اثر شدت بیماری در آوریل 1938 در 65 سالگی دار فانی را وداع می گوید و در مجموعه ی باستانی لاهور به خاک سپرده می شود . اقبال تا واپسین دم زندگی شاعر بود و اشعار ذیل را نیم ساعت پیش از رحلت سروده است .

               سرود رفته باز آید که نــاید                       نسیمی از حجاز آید که ناید

               سر آمد روزگار این فقیری                 دگــر دانای راز آید که نایـــد