داستان
مردان خدا پرده ی پندار دریدند یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند
شتر ها کف بر دهان آورده، خسته و کوفته بیابان را طی می کردند تا به منزل بعدی برسند، گویا نمی خواستند قدم از قدم بردارند. طوفان امان کاروانیان را بریده بود. چند روزی بود که از مرو حرکت کرده بودند. آب و آذوقه رو به پایان بود و هراس از راهزنان جان به لبشان آورده بود . باد و طوفان شدید بود و کولاک بوته های خار را از جا می کند و به سمت جنوب می غلطاند. به گفته ی رئیس کاروان یک شب و دو روز دیگر تا باورد راه داشتند که طوفان زمین گیرشان کرد. در بدترین منطقه جغرافیایی، درست در منطقه ی راهزنان، به ناچار توقف کردند، زانواهی شترها را بستند و قسمتی از کالا ها را پایین گرفتند و همه دروبر کالاها و بار و بنه و اشتران حلقه زدند. طوفان زوزه کشان و شلاق کوب به صورت هایشان می خورد. با شال ها سر و صورت خود را می پوشاندند و پلاسها را بر سر و صورت شتران و اسبان می کشاندند. باد هر چیزی که سر راهش بود با خود به سویی می برد حتی هیزم های پیر را جا کن می کرد. هر کس مواظب اسباب و اثاثیه خود بود که باد نبرد و یا به ناگهان راهزنان بر آنها نشورند. کاروان دیگری هم در نزدیکی آنها زمین گیر شده بود و از دور سیاهی ای بیشتر دیده نمی شد. کاروان سالار دو تا از نگهبانان را فرستاد تا در اطراف نگهبانی دهند، چرخی بزنند و اطلاعاتی هم از کاروانی که در نزدیکی آنها اطراق کرده بود برایش بیاورند. چرا که مشکوک شده و آن طور که او در گرد و غبار و طوفان تشخیص داده بود، اسب ها و آدمهای آن کاروان بیشتر از باروبندیل و شتر هایشان بودند، به راهزنان بیشتر شباهت داشتند تا کاروانیان ولی در طوفان و گرد و غبار و تاریکی به راحتی تشخیص داده نمی شدند و با خود فکر می کرد که شاید راهزنان باشند که در کمین آنها نشسته اند. نگهبانان با سرعت به سوی آنها حرکت کردند. افسار و دهانه را رها کرده و چهار نعل می تاختند. هنوز چندان راهی نرفته بودند که سراسیمه و با عجله برگشتند و با فریاد بلند نعره زدند: راهزنان در کمینند! فرار کنید! هر کس جان خود را نجات دهد. فرار کنید که وقت تنگ است.
هر کس به گوشه ای فرار کرد و در بین تپه ماهور ها پراکنده شدند و بعضی ها هم مستاصل و درمانده که در تاریکی و در آن طوفان شن کجا پناه ببرند. محمد که حیران و سرگردان مانده بود نمی دانست چه بکند. هرکس اشیاء سبک و قیمتی خود را که در دسترس بود برمی داشت و فرار می کرد. محمد به عجله به نزدیک شتر رفت و خورجین خود را به سرعت وارونه کرد و چهارتا کیسه ی چرمی که سنگ های قیمتی و درهم و سکه هایش در آن بود برداشت و با اکراه و سرعت پا به فرار گذاشت. نمی دانست به کدام سمت فرار کند. کجا برود تا در امان باشد؟ باد ماسه ها را به سر و صورتش می پاشاند و راه رفتن و دویدن در طوفان ماسه برایش مشکل شده بود. جهت را فراموش کرده به جلو می دوید. از دور خیمه ای را دید و هراسان به سوی آن شتاب برداشت. هنوز چند قدمی نرفته بود به زمین خورد، جایی را درست نمی دید برخاست و دوباره شروع به دویدن کرد و سراسیمه خود را داخل خیمه انداخت. مردی در حال نماز خواندن بود، محمد نمی دانست چه کند! به ناچار منتظر ماند تا مرد نمازش را تمام کرد. رو به محمد کرد و پرسید چه می خواهی؟ محمد با حالت تضرع و التماس گفت: امانتی دارم و از تو می خواهم که این کیسه هایم را به امانت نزد خود نگه داری، راهزنان حمله کرده و همه فراری شدند و من فقط از تمام اموالم همین چهار کیسه زر را توانستم با خود بردارم. مرد به گوشه چادرش اشاره کرد و گفت برو آن گوشه زیر آن نمد بگذار. محمد هراسان در حالی که به اطراف سرک می کشید کیسه ها را زیر فرش نمدی در گوشه چادر پنهان کرد و با عجله از خیمه بیرون آمد تا شاید بتواند بقیه اموالش را از دست راهزنان و غارتگران نجات دهد.
راهزنان تمام اموال کاروانیان را به تاراج برده، عده ای زخمی شده و عده ای را هم با طناب به یکدیگر بسته بودند و چند نفر هم زخمی و کشته روی شن ها افتاده بودند. غروب شده و بر تاریکی هوا افزوده بود.
یک طایفه را بهر مکافات سرشتند یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند
از هر گوشه ای ناله ای به هوا برمی خاست. محمد دوروبرش را نگاه کرد و چیزی پیدا نکرد. اثری از اموال کاروانیان نبود. راهزنان رفته و همه چیز را با خود برده بودند، فقط چند تا شتر و تعدادی زخمی به جای مانده بود. حتی اسب ها را هم به یغما برده بودند. کاروان سالار زخمی در کناری افتاده بود. چند نفر هم شتران را جمع آوری می کردند. کم کم از پشت تپه ماهورها و شن های روان سروکله مسافران و کاروانیاان مال باخته پیدا شد، جمع شدند و به سر و وضع خود سامان می دادند. از کالاها و اسب ها اثری نبود و هر چیز بدرد بخوری در کاروان پیدا می شد راهزنان با خود برده بودند.
کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است کین جامه به اندازه ی هر کس نبریدند
محمد که آنی از فکر سکه هایش غافل نبود به طرف چادر آن مرد حرکت کرد. نگران بود که مبادا در آن تاریکی چادر را پیدا نکند . بالاخره به سختی و بعد از مدتی در تاریکی چادر را پیدا کرد. از شدت طوفان کاسته شده بود و به مرور آرامش برقرار می شد. محمد از تعجب دهانش باز ماند. تمام اموال کاروانیان در نزدیکی چادر همانند کوهی روی هم انباشته شده بود. اسب هایشان را شناخت و از تعجب حیرت کرد و با خود اندیشید، خدایا چگونه سکه ها یم را از آنها پس بگیرم، آیا خواهم توانست؟ مرا نخواهند کشت؟ با این افکار و با ترس و لرز به درون چادر قدم گذاشت. چند نفر که صورتهای خود را پوشانده بودند ایستاده و دو نفر دیگر هم داشتند اموال قیمتی را درون چادر جابجا می کردند. یک نفر هم به زخمی ها رسیدگی می کرد. چند نفری هم پشت چادر بودند که محمد کم و بیش حرف های آنها را می شنید.
فریاد که در رهگذر آدم خاکی بسی دانه نشاندند و بسی دام تنیدند
مرد که گویا سمت رئیس راهزنان را داشت تا چشمش به محمد افتاد اشاره کرد به گوشه ی چادر و گفت برو و امانت خود را همانجا که گذاشته ای بردار و برو.
هر دست که دادند از آن دست گرفتند هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند
محمد سراسیمه و مثل اینکه کسی او را تعقیب می کند با عجله کیسه های زر را برداشت و از چادر بیرون آمد و نمی دانست به کدام طرف برود. هوا کاملا تاریک شده بود. دوان دوان به هر سختی بود خود را به کاروان که به لشکر شکست خورده شبیه بودند رساند.
راهزنان که از کار رئیس خود در تعجب بودند با حالت بهت و حیرت به یکدیگر نگاه می کردند تا اینکه بالاخره یکی که از همه جسور تر بود رو به رئیسش چنین گفت: دو روز کشیک دادیم و در کمین بودیم، یک شب تا صبح بیدار ماندیم، جان بر کف نهاده و با هزار زحمت و مشقت به کاروان حمله کردیم. چند تا زخمی هم دادیم. در تمام اموال کاروانیان حتی یک سکه طلا هم پیدا نشد و سکه ای گیرمان نیامد. تو چگونه کیسه های زر آن مرد را به او بازگرداندی؟ مرد گفت امانت بود که پیش من گذاشته و من امانت را به خودش برگرداندم.
جمعی به در پیر خرابات خرابند قومی به در شیخ مناجات مریدند
راهزنان که رئیس خود را می شناختند و از مردانگی و فتوت او با خبر بودند و می دانستند که با زنان و کودکان چگونه معامله می کند، چیزی نگفتند. بعد از تقسیم اموال هر کس سهم خود را برداشت و فردای آن شب به باورد برگشتند؛ خسته و کوفته و خوشحال از دستبردی که زده اند، در دل شب، دم دمای صبح به خانه های خود خزیدند. هفته ی بعد مرد که سکه های محمد را به او برگردانده بود و در طول هفته مدام در فکر سکه های طلا بود، نیمه شب از خانه بیرون آمد، تصمیم داشت این دفعه یکه و تنها دست به سرقت بزند. چشمش به دنبال سکه طلا و درهم بود . مدتی بود که خانه ی یکی از تجار را زیر نظر گرفته بود. از کوچه های تاریک گذشت تا به نزدیکی خانه تاجر رسید، اسب خود را در گوشه ای بست، صورت خود را با پارچه ای سیاه پوشاند و از دیوار خانه به سختی خود را بالا کشاند. می دانست و اطمینان داشت که تاجر در خانه اش سکه های طلای زیادی اندوخته است. نزدیک صبح بود و زاهدان و شب زنده داران نماز شب را خوانده و منتظر اذان صبح بودند تا دوگانه را نزد خدای یگانه به جای آورند. میخوارگان هم از میخانه ها راهی خانه هایشان شده و هفت پادشاه را هم در خواب دیده بودند. شهر آرام و همه در خواب بودند. موذن راهی مسجد می شد و شهنه و پاسبان ها راهی خانه هایشان. مرد که هنوز به فکر کیسه های زر بود به نرمی خود را از بالای دیوار به درون حیات کشاند. برای لحظه ای کنار دیوار حیاط متوقف شد و همه جا را زیر نظر گرفت. همه جا ساکت بود و فقط صدای خواندن قرآن به گوش می رسید. مردی درون خانه با صدای خوش قرآن می خواند. چنان صدای زیبا و گیرایی داشت که برای لحظه ای برجای خود میخ کوب شد و به قرآن خواندن صاحب خانه گوش فرا داد. مجذوب صدا شده بود. به جایی رسید که چنین می خواند: ... الم بان للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله... آیا وقت آن نیامده که دلهای خفتهه ی شما بیدار گردد!
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
مرد ایستاد، سراپا گوش بود و به صدای قرآن خواندن صاحب خانه بیشتر توجه کرد. با نسیم صبح تنش به لرزه افتاد و موی بر بدنش سیخ شد و آیه را دوباره با خودش تکرار کرد: ... الم بان للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله...
برای یک لحظه به خود آمد. خدایا چه می شنوم؟ این چه صدایی است دیگر؟ دوباره به گوش نشست و به فکر فرو رفت، یک عمر دزدی و راهزنی مثل برق، مثل شهاب صاقب از ذهنش عبور کرد . لرزید و نادم و پشیمان در جای خود میخ کوب شده و تکان نمی خورد، هیچ جایی را نمی دید و نمی دانست در کجاست. صدای قرآن او را مجذوب خودش کرده بود و دوباره و سه باره آیه را با خود خواند، صاحب صوت به جلو می رفت، قرائت می کرد و یکی یکی آیه ها را پشت سر هم می خواند و با همان لحن خوش دامه می داد ولی آن مرد هنوز در همان آیه مانده بود: ... الم بان للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله...
همت طلب از باطن پیران سحر خیز زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند
خدایا چه می شنوم؟ آیا با منی و با من سخن می گویی؟ دوباره به خود نهیب زد، گویا کسی او را مخاطب قرار داده بود، گویا کسی بر سرش فریاد می زد: فضیل با تو هستم، ای فضیل عیاض با تو هستم، وقت آن نرسیده؟ هان؟ وقت آن نرسیده؟ به خود بیا: چه می کنی؟ یک دفعه گفت: با منی؟ بله با تو هستم!
اشک در حلقه های چشم فضیل جمع شده بود، . دریایی از اشک مانند چشمه ای جوشان فوران زد و مانند سیل روی گونه هایش سرازیر شد. صبح صادق برآمد. برای فضیل روز نویی بود. روز تازه ای، برای او شروع زندگی بود. با خود گفت: یقظه!!
به خود نگاه کرد! این تویی فضیل؟ اینجا چه می کنی؟ در خانه مردم چه می کنی؟ برگردم؟ تا دیر نشده برگرد! فضیل عیاض برگرد. فضیل راه رفته را برگشت و به خانه آمد. انقلابی در او بوجود آمده بود. تمام کارهایش را از ابتدای جوانی تا آن لحظه از ذهنش عبور می کرد و همه را به یاد می آورد، از اولین دزدی و راه زنی تا آخرین دزدی که امانت محمد را بدو پس داده بود . همان امانت ابتدای راهش بود. چهار کیسه زر او را به خودش برگردانده بود خوشحال که چه کار خوبی کرده است. فضیل، دیگر فضیل دیروز نبود. او فضیل عیاض بود که راه مکه را در پیش گرفت و مجاور شد و در آنجا با اولیا خدا حشر و نشر داشت. هر روز توبه می کرد، توبه ای نصوح! بازگشت و جبران کرد و چه خوب هم بازگشت و چه مردانه وار بازگشت، تمام راه های رفته را بازگشت تا اینکه از سیاهی و چاه ظلمت به در آمد و برای همیشه عوض شد و رستگار گردید.
چون خلق درآیند به بازار حقیقت ترسم نفروشند متاعی که خریدند
بطوریکه در مکه و مرو و دمشق و باورد و بغداد و کل منطقه او را به بزرگی یاد می کردند و وقتی از او پرسیدند اصل دین چیست؟ گفت: عقل. گفتند اصل عقل چیست؟ گفت: حلم. و وقتی از او پرسیدند اصل حلم چیست؟ گفت: صبر. و وقتی بشر حافی از او سوال کرد زهد فاضل تر است یا رضا؟ گفت: رضا فاضل تر است ، زیرا انسان راضی هیچ منزل طلب نکند. فضیل می گفت اگر تمام دنیا را به من دهند، حلال و بی حساب ، ننگ دارم؛ چنان که شما از مردار ننگ دارید! و نیز می گفت تمام بدی ها را در یک جا جمع کرده اند و کلید آن دنیا دوستی است و تمام خوبی ها را در یک خانه جمع کرده اند و کلید آن دشمنی دنیاست؛ و باز می گفت: جنگ کردن با خردمندان آسان تر است از حلوا خوردن با بی خردان و گفت: دو خصلت است که دل را فاسد کند: بسیار خفتن و بسیار خوردن.
مرغان نظر باز، سبک سیر فروغی از دامگه خاک، بر افلاک پریدند
"غرض نقشی است کز ما باز ماند/که هستی را نمی بینم بقائی"