تصمیم نهایی

غروب بود و پدر هنوز به خانه برنگشته بود. از شیشه شکسته ی پنجره باد سرد زوزه کشان و باشتاب خودش را به داخل می کشاند.

بچه ها نهار نخورده بودند و مثل هر روز از سرما می لرزیدند. یک ماهی می شد که از مادر خبری نبود. پدر می گفت : او گم شده است و آنها نبودِ مادر و سرما و گرسنگی را با هم داشتند و تحمل می کردند.

ولی پدر نمی توانست تحمل کند. پسر 8 ساله به خواهر 5 ساله اش می گفت : گریه نکن، الآن بابا هر جا که باشد می آید، و خوراکی برایمان می آورد .

درِ آپارتمان یک خوابه محکم به هم خورد.پدر با ابروان گره خورده و با چهره ای عبوس، دست خالی وارد شد.دستانش می لرزید.

یک راست به طرف کمد رفت ، با اضطراب گلوله ها را داخل خشاب می گذاشت. دخترک دیگر گریه نمی کرد و هاج و واج ولی کودکانه به دستان لرزان پدر نگاه می کرد. اگر می دانست که پدر از گرسنگی و فقر ، از یأس و ناامیدی چه تصمیمی گرفته است ، دوباره گریه اش می گرفت . ولی گویا نمی دانست و همچنان معصومانه به پدر نگاه می کرد. پسرک 8 ساله کم کم خودش را به طرف خواهرش می کشاند و ترسان و لرزان آماده می شد تا خواهرش را در بغل بگیرد ، تا در کنار او باشد . تا در کنار او ... .