دیگران کاشتند و ما خوردیم ما بکاریم و دیگران بخورند
این سومین سالی بود که زهرای 8 ساله بعداز ظهر های اسفند ماه در کاشت نهال به پدر بزرگ کمک می کرد. یک ردیف نهال بادام را دو سال گذشته که زهرا 6 سالش بود کنار مزرعه، روی کرت ها کاشته بودند که تا حدودی بزرگ شده و گوشه کنار به شکوفه نشسته بود. نهال های توت را که با کمک پدر بزرگش سال بعد موقعی که هفت سال داشت، در کنار جوی آب که از قنات به مزرعه می رسید، یک ردیف خیلی طولانی کاشته بودند و امسال هم که هشت ساله بود آخرین نهال سنجد را در ردیف دیگر جوی کاشتند و پای آن را خاک ریختند. زهرا که خسته شده بود با دستمال گلدوزی عرق پیشانی بابابزرگ را پاک کرد و گفت: بابابزرگ، این درخت های سنجد کی میوه می دهند؟ دوست دارم با شما زیر سایه این درخت ها بنشینیم و چای بخوریم و با کمک شما از درخت ها که بزرگ شده اند توت بچینیم. بابابزرگ گفت: عجله نکن دخترم دیر نمیشه و با دست درخت های گردوی باغ کنار رودخانه را نشان داد و گفت: نگاه کن اونها چقدر بزرگ شده اند. آنها را پدران من کاشته که حالا تو دختر قشنگم و من از گردو هایش می خوریم. مگه نشنیده ای که می گویند دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما بکاریم و دیگران بخورند.
سال بعد زهرا 9 ساله به تنهایی ردیف دیگر جوی قنات تا باغشان را به یاد بابابزرگش که پیش خدا رفته بود نهال گردو می کاشت.
"غرض نقشی است کز ما باز ماند/که هستی را نمی بینم بقائی"