سرما
هوایِ سرد مثل مار در آستین هایم می پیچد و با فشار خودش را به درون یقه ام می کشانَد، و برای خودش جا باز می کند. هوای سرد و یخ زده در گلویم می پیچد و من به اجبار آنرا فرومی دهم. تنم مور مور وبدنم سیخ سیخ می شود. یقه ام را محکم می گیرم و خودم را در هم می کشم و در خود می پیچم. ولی باد سر سخت همچنان به دنبال سوراخی می گردد تا از لابلای لباسهایم به تنم رسوخ کند تا مغز استخوانهایم را بیازارد و آن را بسوزاند.حس میکنم باد سرد و یخ زده از پاچه های شلوارم می سُرَد و خودش رابه بالا می کشاند. و من همچنان با باد طاقت فرسا و جان سخت می جنگم.
نفهمیدم کِی به خانه رسیدم. خوشحال شدم. خودم را به درون انداختم و از دست دیو سرما فرار کردم. تنها دختر 8 ساله ام قهوه ای گرم و داغ شاید هم دلپذیر جلویم گذاشت. خوردم، تا ته سرکشیدم و همه چیز را فراموش کردم. آهی بلند کشیدم و فنجان را روی میز گذاشتم. فقط دخترم مریم را داشتم. همه را در زلزله از دست داده بودم.
"غرض نقشی است کز ما باز ماند/که هستی را نمی بینم بقائی"