حاجي جبّار
حاجي جبّار اصلاً فكرش را هم نمي كرد كه روزي خواهد مرد و غزل خداحافظي را بايد خواند، اصلاً باورش نمي شد ، ولي مثل اينكه اين يكي را كور خوانده بود و با چشماني از حدقه بدر آمده ، زل زده و عزرائيل را چپ چپ نگاه مي كرد و گاه وقتي هم خودش را به كوچه ي علي چپ مي زد و يا اينكه ننه من غريبم از خودش در مي آورد . عزرائيل كه سر و گوشش از اين حرفها پر بود ، دست به كمر زده و مثل مير غضب دم در اتاق منتظر حاجي جبار بود تا او را با خود به آنجا كه بايد ببرد ، زودتر ببرد و با خودش حرف مي زد . روبه حضرت عزت مي كرد و با خدا مي گفت : باري تعالي چه گناهي از من سر زده كه اين شغل شريف و پر درد سر را به من دادي ؟ آخه خودت بهتر از من مي داني بردن اين جور آدم ها و راضي كردن آنها براي رفتن به آن دنيا خيلي سخت است ، مخصوصاً قبض روح كردنِ اين صاحبان صندوقهاي قرض الحسنه كه روز به روز مثل قارچ از زمين مي رويند . روي من عزرائيل را كه سفيد كرده اند ، پول خود اين آدم ها را به خودشان نزول مي دهند . نه با سود تك رقمي بلكه با رقمهاي نجومي . هم بردنشان از دنيا سخت است و دل نمي كنند و هم جواب دادنشان به شما سخت است كه در آن موقع زبانشان بند مي آيد . ناگهان از ماموريتش به يادش آمد و با فرياد گفت : حاجي جبار بلند شو ، زود باش عجله كن كه دير شده ، همه حوريان چشم به راه تو و آنجا منتظرت هستند . عجله كن كه اسب چوبي دَمِ در انتظار تورا مي كشد . حاجي جبار كه دل از اين دنيا نمي كَند و دنيا و اموالش را بيش از اندازه دوست داشت و اصلا نمي توانست دل بكند، خودش را به موش مردگي مي زد و بعضي وقت ها هم خودش را به نفهمي مي زد و وانمود مي كرد كه مرده است و حرف عزرائيل را نمي شنود . او با آن همه مال و اموال حرام كه يك عمر با هزار بدبختي و با دزدي و نزولخواري و اجحاف به يتيمان و بيوه زنان و دست درازي به بيت المال جمع آوري كرده بود نمي دانست چكار بكند و چه جوري آنها را با خود ببرد ، از حسرت ، طمع ، آز و حرص ، بعد از يك هفته كه در حالت احتضار و روبه قبله بود به ناگهان آهي جان گداز كشيد ، نفس فراموش كرد و ناخواسته مرد . عزرائيل هم آهي جان سوزتر از حاجي جبار كشيد و گفت : آخي ... راحت شدم .
"غرض نقشی است کز ما باز ماند/که هستی را نمی بینم بقائی"