اولین سالگرد درگذشت شاعر شهیر سید علی اکبر بهشتی

چو رخت خویش بربستم از این خاک                       همـه گفتنـد بـا مـــا آشنا بود

ولیکن کس ندانست ایــن مسـافـر                            چه گفت و با که گفت و از کجا بود

« بهشتی به بهشت رفت »

سال گذشته پدر شعر تربت در 15 آبان 1389ساعت 14:30 از این دنیای دون رخت بر بست و ما را تنها گذاشت و رفت.

استاد سید علی اکبر بهشتی یکی از شاعران مشهور خراسان در پاییزی غمبار رخت از این جهان بربست و جامعه ی فرهنگ و ادب و هنر را تنها گذاشت و در سوگ خود نشاند .

استاد بهشتی سیدی از تبار نیکان و پاکان بعد از هفت سال خاموشی و بیماری و سکوت ندای حق را لبیک گفت و ازمیان ما رفت و در قطعه ی هنرمندان بهشت جوادالائمه تربت حیدریه و اتفاقا در روز شهادت این امام همام ( امام محمد تقی (ع) )  آرمید .

رادمردی از دیار شاعران ، از دیار استاد محمد قهرمان ، حسامی مه ولاتی ، اخوان ثالث ، استاد صاحب کار ، استاد کمال و مرحوم عماد خراسانی که در گذشته با اینان هم جليس بود. سیدی که بالغ بر هفت دفتر شعر از خود به جای گذاشت و تنها یک دفتر شعر با عنوان ( محفل بهشتی ) با همکاری اداره فرهنگ و ارشاد تربت حیدریه و استاد محمد رشید و استاد نجف زاده به چاپ رساند و مابقی به جای ماند تا انشاا... پسران برومندش عباس و حسین در نشر و انتشار آن بکوشند .

چه روزها و شبهای سخت و جانکاهی را در بستر بیماری گذراند و فرزندان او – بخصوص دختر جانفدایش بی بی زهرا – این توفیق را داشتند تا از او پرستاری کنند . خوشابه سعادت این چنین دختری که از جان مایه گذاشت تا جان دلش لحظه ای بیشتر در کنار او بماند . با این همه فداکاری و جان فشانی و پرستاری از پدر بیمار ، باز با خود شک می کردند و می گفتند نکند پدر در دل می گوید :

مرا در زندگی مگذار غافل                چو مردم بوسه بر قبرم چه حاصل

و به خود نهیب می زدند و پرتلاش تر و با توان تر از سابق مثل پروانه به دور شمع وجود بابا می چرخیدند و اینان که شب و روز این همه برای پدر جان فشانی و دلسوزی می کردند آن روز واقعه در تشییع پدر چه مظلومانه می سوختند و ذوب می شدند .

استاد سید علی اکبر بهشتی در سال 1304 در خانواده ای مومن و عارف پای به دنیا گذاشت و از همان دوران نوجوانی استعداد خود را در شعر و موسیقی نشان داد . شاگردان زیادی دور او جمع شدند و همیشه اوقات در کنار استاد چه در سرای امین محل کار و حجره ی ایشان و چه در محافل شعری که در منازل برگزار می شد ، زانو می زدند تا استاد اشعارشان را تصحیح و یا آنها را راهنمایی کند . از شاعران جوان گرفته تا فرهنگیان و اساتید دانشگاه و ادیبان دوستداران فرهنگ و ادب پارسی همه و همه نزد او تلمذ می کردند .

استاد هیچگاه پای به فرهنگ و ارشاد نگذاشت نه در دوران پهلوی و نه در این زمان و از کسی چیزی نخواست . به مقام استغنا رسیده بود و از طبع والایی برخوردار بود . چیزی نداشت و آنچه را که داشت در طبق اخلاص می گذاشت و به  دوستان و آشنایان و همشهریهایش هديه مي كرد و به آنها که خود را ارزان فروخته بودند با فریاد می گفت :

چه شکرهاست در شهر که قانع شده اند           شــاه بازان طریقت بــه مقــام مگسی

بال بگشا و صفیر از شجــر طوبـی زن                    حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی

یادم نمی رود ، درخت انجیری در خانه داشت که می گفت : تا شماها – همسایه ها و دوستان و کسبه سرای امین – از این انجیر نخورید از گلوی من پایین نمی رود . تابستانها که اول صبح وارد هشتی سرای امین محل کارش می شد ، آن بزرگ مرد را با آن جثه ی کوچک و استخوانی و نحیف می دیدی که کیسه ی متقالی پر از انجیر را متواضعانه بر دوش گرفته و به تمام حجره ها سرک می کشید تا کسبه سرای امین از انجیر خانه اش که نوبرانه بود تناول کنند .

استاد در جوانی تار خوب می نواخت و اینک فرزند و یادگارش استاد حسین بهشتی جای پدر را درموسیقی گرفته و انجمن موسیقی تربت را سرپرستی می کند . بی بی زهرا جای پدر را گرفته و شعرو غزل می سراید . ولی افسوس که پدر در این چند سال اخیر که در بستر بیماری بود قادر نبود نه صدای دلنواز تار حسین را بشنود و نه سرایش و زمزمه های بی بی زهرا دخترش را احساس كند . بی بی زهرا همان دختر اکبر بابا که همیشه بغض در گلو داشت و دم بر نمی آورد .

بالاخره هر چی که بود رفت و گذشت و استاد ما را با خاطره هایش تنها گذاشت و رفت :

بر ما گذشت نیک و بد ، اما تو روزگار                    فکری به حال خویش کن ، این روزگار نیست

در این اواخر 7 سال مریضی که به دیدن استاد می رفتم نه می توانست حرف بزند و نه بسراید ، فقط نافذانه نگاهت می کرد و لبخند ملیحش را نثار قدومت می نمود و من همسایه ی دیوار به دیوار ، شرمسار و خجل زده که نتوانستم برای او کاری کنم و یا حتی هم کلام با او شوم ، با بغضی در گلو و چشمی پر از اشک به خانه بر می گشتم .

آن روز ، روز تشییع و خاک سپاری استاد ، همه برمزارش گرد آمدند ، آقای خدابخشی شعری در وصف استاد سروده بود که خوانده شد . آقای اسکندری نوحه خوانی می کرد ، بچه های موسیقی ، آن روز به عوض سازهایشان ضجه می زدند ، نویسندگان خاک بر سر می ریختند ، شعرا با خود واگویه می کردند و هذیان می گفتند و خانواده اش که باور نداشتند با بغضی در گلو در دل می گریستند ، همشهری هایش ابراز همدردی و نوحه سرایی می کردند و بچه های تئاتر ، آن هنرمندان روی سن و صحنه تئاتر با آن قدرت و صلابت اجرایشان ، رنگ پریده ، ماتشان برده بود ، بازاریان به خود آمده و به فردا فکر می کردند و اشک می ریختند و نادم از سوداهایشان . و اقوامش از اشک جلو پایشان خیس شده بود . همه جا ساکت بود و فقط صدای یک نفر پشتت را می لرزاند که داشت تلقین می داد و انبوهی خاک و دشتی بکر که انتظار می کشید .

دلم گرفته بود و می خواستم فریاد بزنم و بگویم :

آنچه می دانم از آن یار بگویم یا نه                 وآنچه بنهفته ز اغیار بگویم یا نه ؟

دارم اسرار بسی در دل و درجان مخفی          اندکی زآنهمه بسیــار بگویم یا نه

سکوت بود و سکوت ؛ به خانه که رسیدم بغضم ترکید ...