26 آذر ماه سالروز درگذشت حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی

 

مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک / دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

 

لحظه ی دیدار خداوندگار با خدا؛

هیچ ترس و دلهره و اضطرابی در چهره خداوندگار دیده نمی شد. نگاهش را آرام و مشتاقانه به در دوخته بود و گویی منتظر فرشته ی مرگ بود همان گونه که خود می گفت:

مرگ اگر مرد است آید پیش من          تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ

من از او جانی برم بی رنگ و بو                 او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ

(پدرش بهاء ولد که خطیب بزرگ بلخ و واعظ و مدرس پرآوازه ی شهر بود از روی دوستی و بزرگی محمد را خداوندگار می خواند ولی در خانه با محبت و علاقه ای آمیخته به تکریم و اعتقاد او را جلال الدین می خواندند "جلال الدین محمد")

طبیب اش "اکمل الدین" که دوست و مرید خداوندگار بود نتوانسته بود برایش کاری انجام دهد و طبیب از او قطع امید کرده بود. حسام الدین و سلطان ولد و چند تن از نزدیکان و مریدان خداوندگار دوربرش بودند و بی تابی می کردند.

خورشید لحظه های پایانی روز یکشنبه را طی می کرد و خداوندگار ما هم داشت به غروب زندگی اش نزدیک می شد و لحظه های پایانی عمر را می گذراند. با میل و رغبت تن خاکی را به خاک وا می گذاشت تا عروج کند، روحش به افلاک رفته، بالا رود و خداوند را ملاقات نماید. همان طور که قبلا سروده بود:

ما ز بالاییم و بالا می رویم                ما ز دریاییم و دریا می رویم

ما از آنجا و از اینجا نیستیم                ما ز بی جاییم و بی جا می رویم

لا اله اندر پی الا الله است                 همچو لا ما هم به بالا می رویم

قل تعالوا آیتیست از جذب حق             ما به جذبه حق تعالی می رویم

کشتی نوحیم در طوفان روح               لاجرم بی دست و بی پا می رویم

همچو موج از خود برآوردیم سر         باز هم در خود تماشا می رویم

راه حق تنگ است چون سم الخیاط       ما مثال رشته یکتا می رویم...

خوانده ای انا الیه راجعون                 تا بدانی که کجا ها می رویم...

ای کُهِ هستیِ ما، ره را مبند                ما به کوه قاف و عنقا می رویم

و یا در غزلی دیگر می گوید:

من از اقلیم بالایم سر عالم نمی دارم

نه از آبم نه از خاکم سر عالم نمی دارم

اگر بالاست پر اختر وگر دریاست پر گوهر

وگر صحراست پر عبهر سر آنهم نمی دارم...

منم عیسی خوش خنده که شد عالم به من زنده

ولی نسبت ز حق دارم من از مریم نمی دارم

ز عشق این حرف بشنیدم خموشی راه خود دیدم

بگو عشقا که من با دوست لا و لم نمی دانم

در آن لحظه همسر مولانا "کرا خاتون" که در کنار بستر خداوندگار می گریست برای شوهرش آرزوی چهارصد سال عمر را داشت، اما خداوندگار لبخندی به لب آورد و گفت: "مگر ما فرعونیم، ما به عالم خاک پی اقامت نیامدیم. ما در زندان دنیا محبوسیم، امید که عنقریب به بزم حبیب رسیم. اگر برای مصلحت و ارشاد بیچارگان نبودی، یکدم در نشیمن خاک اقامت نگزیدمی"

در آن روزهای کسالت خداوندگار تمام قونیه از زلزله ای خفیف می لرزید. یک بار که اطرافیان و یاران را از زلزله در وحشت یافت، طنزگونه، لطیف و تلخ گفت: "نترسید باران، زمین گرفته است، دیری نمی پاید که یک لقمه ی چرب به دست آورد و بزودی چون جسم مرا در کام کشد آنگاه آرام خواهد گرفت" و فردای آن روز همان شد که گفت و خود لقمه ی چرب زمین گشت.

در آن دم دمای غروب خداوندگار که مقامات تبتل تا فنا را پیموده بود می رفت تا به ملاقات خدا برود. پر گشوده بود برای پرواز، 68 بهار را پشت سر گذاشته بود و لحظاتی بیش باقی نمانده بود تا به غروب جسمانی تن در دهد و از این رو تب و حرارت بالای بدنش عطش او را برای رسیدن به معبودش بیشتر و بیشتر می کرد.

مثنوی اش را رها کرده بود. تا نیمه های دفتر ششم پیش رفته بود قلم را زمین گذاشته و دیگر نغمه سرایی نمی کرد. به چهره ی فرزندش سلطان ولد نگاه می کرد که همچون پروانه ای به دور شمع وجود پدر می چرخید و چندین شب بود که نخوابیده و بر بالین پدر نشسته بود و بی تابی می کرد. به بالین پدر می آمد و باز تحمل رنج پدر را نداشت و از اتاق بیرون می رفت. خداوندگار که بی تابی و نگرانی پسرش را می دید  رو به فرزندش سلطان ولد کرد و مهربانانه گفت: "من خوشم برو سری بنه و قدری بیاسای" ولی سلطان ولد همچنان مضطرب به پدر زل زده بود و هر دم بی تابی می کرد.

خداوندگار که مجالس املای مثنوی را از سن 50 سالگی شروع کرده بود و شب ها در این اواخر به آن می پرداخت بر اثر شدت بیماری نتوانست ادامه دهد و دفتر ششم را نیمه کاره رها کرد و به دنبال آن، مجالس فیه ما فیه را هم که روز ها در آن وقت می گذاشت نتوانست ادامه دهد. او که تنش از تب می سوخت در مدت چندین شبانه روز، تب امان از جانش بریده بود؛ آخرین غزل آتشین زندگی را در آخرین لحظات عمر سرود، و رو به پسرش سلطان ولد که بر بالین پدر بی تاب بود، کرد و گفت:

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن               ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا،شب تا به روز تنها             خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن

از من گریز! تا تو هم در بلا نیفتی                 بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده                 بر آب دیده ی ما سد جای آسیا کن...

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد                  ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردی است غیر مردن، آن را دوا نباشد           پس من چگونه گویم این درد را دوا کن

در خواب، دوش، پیری در کوی عشق دیدم       با دست اشارتم کرد: که عزم سوی ما کن...

در هنگام بیماری و هنگامی که از تب در بستر می سوخت مردم به دیدنش می آمدند و شب آخر بود که بیشتر خویشان و بستگان گرداگرد او را گرفته بودند و باورشان نمی شد که مرادشان به دیدار یار، مشتاقانه روان است.  در یکی از همین روزها بود که صدرالدین قونوی به دیدن خداوندگار آمده بود و رو به خداوندگار گفته بود: "شفاک الله شفاء عاجلا. امید است که صحت باشد" خداوندگار بی درنگ خاموشی را شکسته و چون کسی که دست از همه چی شسته باشد گفته بود: "این شفا هم شما را باد، اکنون میان عاشق و معشوق جز پیراهنی که این تن نزار است حجابی نیست، نمی خواهید تا این حجاب هم از میان برخیزد تا نور به نور اتصال یابد؟" و با لحنی آمیخته به شوق و یقین زیر لب زمزمه می کرد:

چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم

رخ زرین من منگر که پای آهنین دارم

بدان شه که مرا آورد کلی روی آوردم

وزان کو آفریدستم هزاران آفرین دارم

گهی خورشید را مانم گهی دریای گوهر را

درون عز فلک دارم برون ذل زمین دارم

درون خمره ی عالم چو زنبوری همی گردم

مبین تو ناله ام تنها که خانه ی انگبین دارم...

چو دیو و آدمی و جن همی بینی به فرمانم

نمی دانی سلیمانم که در خاتم نگین دارم

چرا پژمرده باشم من که بشکفتست هر جزوم

چرا خر بنده باشم من براقی زیر زین دارم...

خموش کردم که آن هوشی که دریابد نداری تو

مجنبان گوش و مفریبان که چشمی هوش بین دارم

بالاخره در همان غروب یکشنبه 5 جمادی الاخر سال 672 هجری قمری به ندای ارجعی لبیک گفت و جان به جان آفرین تسلیم کرد. کسانی که در درون خانه نگرانش بودند و همسایه ها و افراد کوچه های اطراف که جویای حالش بودند از دریافت خبر، غریو برداشتند، جامه ها چاک کردند و خاک بر سر ریختند و در آن غروب محزون پاییزی از در و دیوار قونیه بانگ نوحه و خروش برخاست و قاضی سراج الدین بر سر زنان زمزمه می کرد:

کاش آنروز که در پای تو شد خار اجل

دست گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سر

تا در این روز، جهان بی تو ندیدی چشمم

این منم بر سر خاک تو، که خاکم بر سر

خداوندگار ما در 6 ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ خراسان در خانه ی سلطان العلماء بهاءالدین ولد به خشت و خاک افتاد و از همان 5 سالگی یا به قولی در 13 سالگی سفر را با پدر و خانواده آغاز کرد؛ سفری پر ماجرا و پر نشیب و فراز که در اینجا مجال گفتن نیست. سفر کرد و سفر کرد تا با شمس روبرو شد که موجب انقلاب و دگرگونی احوال وی گردید و پس از ماجراهای زیاد آموخت و گفت:

حاصل عمرم سه سخن بیش نیست / خام بدم، پخته شدم، سوختم

و به قول عطار نیشابوری که گفته بود:" آتش در سوختگان عالم می زند"  آتش زد و سوخت و در قونیه آرام گرفت و سر بر لحد گذاشت.

در آن روز خداوندگار ما همه دوستان و مریدانش را تنها گذاشت و رفت. خداوندگاری که از بلخ برخاست، سفر کرد و در قونیه آرام گرفت و آرمید و به نظر نگارنده سراسر این سفر 68 ساله ی خداوندگار ما یک شعر بود یک شعر شگفت آور، عاشقانه و رمانتیک و در عین حال یک تراژدی غمناک و غمگنانه؛ "حکایتی" بود از "نی" و "شکایتی" از "جدایی" از نیستان.

منابع:

1.     دیوان شمس؛ فروزانفر

2.     زندگی مولوی؛ ترابی

3.     مناقب العارفین؛ افلاکی

4.     پله پله تا ملاقات خدا؛ زرین کوب