لیبرالیسم فلسفی

ازمسایلی که مخصوصا پس از نوزایش دربین اهل علم و نظر مطرح بوده مساله تاثیر شرایط سیاسی و اجتماعی در اندیشهمتفکران و نظریه پردازان و متعاقب ان تاثیراین مردان در تحولات سیاسی واجتماعی پس ازخود بوده است.تقریبا همه نویسندگان تانیمه قرن بیستم در تاثیرهمکاران گذشته خود مبالغه میکردند واخیرابعنوان یک عکس العمل عده ای راه تفریط پیش گرفته وکاملا نظریه سازان رامحصولات بی خاصیت محیط در نظرگرفته وبرای انان کمترین تاثیری درجریان وقایع قایل نیستند.

البته این هردو عقیده اشتباه وناشی ازنوعی تعصب بی جاست و حقیقت امر بین این دو حد نهایی قرار دارد و ان اینکه میان اندیشه ها و زندگی عملی مثل هر چیز دیگری فعل و انفعال متقابل صورت میگیرد.بحث ومجادله دراینکه کدام علت و کدام معلول است مثل بحث برسراینکه مرغ اصالت دارد یاتخم مرغ مبتذل و بیهوده است.اینکه در تشریح مساله هم خود را بایک سری بحثهای انتزاعی مشغول بداریم اتلاف وقت کرده ایم.بلکه باید یکی از موارد کلی مساله راازنظرتاریخی مورد بررسی قرار داد وان رشدلیبرالیسم ثمرات ان از قرن هفدهم تاعصر حاضرمیباشد.باچنین بررسی و تحقیقی است میتوانیم به رابطه اندیشه ومحیط و تاثیرمتقابل انها برسیم.

اصولا ازمشخصه های بارز رنسانس و دوران جدید مخالفت باهرچیزقرون وسطایی.چه درفلسفه چه در سیاست بود.کاهش قدرت کلیسا وافزایش فزاینده قدرت علم خصیصه های دیگر این دوران شمرده میشود.منتهی چیزی که هست بقول مثنوی:

"هربنایی راکه ابادش کنند                نه که اول کهنه راویران کنند؟"

تخریب و ویران کردن بنای قدیمی وفرسوده مدرسی اسکولاستیک و امحای فرهنگ قرون وسطایی خیلی زود و بسرعت صورت گرفت امافکر تجدیدبنا برشالوده ای استوار بتدریج و انجام ان بطیء بود. مثلا "بیکن" انگلیسی با نوشتن "ارغنون جدید"ضربات کوبنده ای بر پیکرفلسفه مدرسی ومجموعه سازمان کلیسا بعنوان یگانه مرجع حل و عقد وارد اورد و بزرگانی همچون افلاطون و ارسطو رااز عرش قرون وسطایی به زیر کشیدوحملات سختی مخصوصا به منطق ارسطونمود و انرا چیز بیهوده ای دانست که هیچ مجهولی را معلوم نمیسازد.لکن خودش هم چیزی را پیشنهاد اهل علم نکرد تاعوض منطق ارسطویی مورد استفاده طالبان قرار گیرد.

 حوادث ووقایع سیاسی و اجتماعی بعد از رنسانس تااواخر قرن هفدهم از قبیل جنگهای سی ساله و جنگ های داخلی در فرانسه و انگلیس و المان و از همه مهمترنهضت اصلاح دین و بوجود امدن مذهب پروتستان  و تضاد عقاید "لوتر" و"کالوین"اروپارابرای پیدایش فرقه های مذهبی متعدد و هم سیستمهای مختلف در فکرو سیاست اماده ساخت.ازجمله این مکاتب لیبرالیسم است که ولیده همین دوران میباشد وتازمان ماادامه دارد.

رشد و توسعه این مکتب بخوبی نشان میدهد که تاچه اندازهتغییرات و تحولات سیاسی و اجتماعی موجب ظهور وبرووز اندیشه های جدید چه در سیاست و چه در فلسفه میشود.بدیهی است که عکس قضیه هم صادق است یعنی به همان میزان یا شاید بیشتر افکار متفکران درساختار سیاسی و اجتماعی و نیز حیات عقلی جامعه و محیط موثراست.چیزی که هست این تاثیرکمتر در حیات متفکر روی میدهد بلکه غالبا پس ازاوو در نسلی دیگرمنشاء اثر واقع میشود.

اصولا نوابغ و متفکران چوناز زمان خیلی جلوتر هستند هنگامیکه اندیشه نویی راابداع میکنندمسلما مردم از درک ان عاجزند لذا انهارا ابله و مخبط میدانند.ولی بتدریج زمانی فرا میرسد که درک این نواوری برای مردم میسر میشود دراین حال اولین کسی که مجددا این اندیشه نورا بازگو نمایدهمه افتخارات انرانصیب خود میسازد.

"لورد مونبودو" پیش از داروین نظریه تطور انواع را بیان داشت ولی همه به ریشش خندیدند.

بحث ما درباره رشد و توسعه لیبرالیسم است.مطالبی که ذکرشددرواقع مقدمه ایبود برای همین بحث لیبرالیسم قدیم یعنی همان مکتبی که از قرن هفدهم بتدریج در فلسفه و سیاست شکل گرفت محصول انگلستان و هلند بود واز خصوصیات بارز ان دفاع از ازادی مذهبی و اهمیت دادن به تجارت و صنعت بود.این لیبرالیسم جنگهای مذهبی را احمقانه میدانست واز لحاظ اجتماعی به طبقه "بوورجوا"یا طبقه متوسط درحال رشد تمایل داشت و از نظر سیاسی خودرانماینده همین طبقه معرفی میکرد.به دستگاه سلطنت و جامعه اشرافی تمایلی نداشت و اصل موهبت الهی سلطنت رامردود اعلام میکرد و برای جامعه انتخاب هر نوع حکومتی را که بخواهد مسلم گردانید.عقیده در این لیبرالیسم این بود که همه افراد در اصل مساوی بدنیا امده اند وعدم تساوی بعدی انان محصول شرایط است.تمایلی هم بر ضد حکومت در این لیبرالیسم وجود داشت زیراتقریبادر همه جا حکومت در دست پادشاهان یا اشراف بود.

همچنانکه گفتیم بااین طبقه لیبرالیسم میانه خوبی نداشت زیرااینها بندرت نیاز بازرگانان و تجاررا میشناختند یابدان احترام میگذاشتند.دیگرانکه لیبرالیسم فدیم خیلی خوش بینانه و فعال و فلسفی بود.خوش بینانه بود ازاینظرکه امیدداشت طبقه متوسط بی دردسرفراوان پیروز شود وبا پیروزی خود سود فراوانی را به بشریت برساند.از نظر فلسفی وسیایت باهرچه قرون وسطایی بود مخالفت می ورزید زیرا نظرات قرون وسطایی برای تقویت قدرت کلیسا و پادشاه وتسدید راه علم بکار میرفت.این لیبرالیسم میخواست جدال بین سیاست و دین پایان یابد تا نیروهایی که در این راه مصرف میشدند ازاد شوند ودرراه امور مهیج تجارت و علم بکار افتد.درسراسر مغرب زمین تعصب جای خودرا به روشن اندیشی ومیداد وثروت همه طبقات افزون میشد.ترس از قدرت اسپانیا بپایان میرسید وسخت ترین احکام عالیترین امیدها را مجاز و مصاب میدانست . تامدت صدسال هیچ حادثه ای که این امیدهاراتیره وتارکند رخ نداد.سپس همین امیدها بودند که انقلاب فرانسه راپدید آوردند که بلافاصله به حکومت "ناپلئون"منجرشد واز ان به "اتحاد مقدس"کشید.

پس از این حادثات لیبرالیسم میبایست باردیگر تجدید قواکند تاامکان خوش بینی مجدد رابدست اورد.پیش از انکه واقعه خاصی راذکر کنیم باید بطور کامل شکل نهضتهای ازادی را ازقرن هفدهم تانوزدهم بررسی کنیم.این شکل درابتداساده است ولی بتدریج بغرنج میشود.صفت مشخصه همه این نهضتها به یک معنی فردیت است البته این معنی محتاج توضیح مختصریست:فلاسفه یونان تا ارسطو فردی نبودند.انان فرد رااساسا" جزء جامعه میدانستند.مثلا "جمهوری"افلاطون میخواهد جامعه خوب را تعریف کند نه فرد خوب را.از زمان اسکندر به بعد بود که ازادی سیاسی از دست رفت فردیت هم رشد کرد ودرفلسفه های " رواقیان وکلبیان "منعکس گردید.

مطابق فلسفه رواقی فرد در هر شرایط اجتماعی که باشد میتواند خوب زندگی کند.نظر مسیحیت همهمین بود.درقرون وسطی جنبه فردیت ِاخلاق مسیحی را نگه میداشتتند.جهان بینی مردم از جمله فلاسفه ِ زیراستیلای ترکیبی از احکام دینی و قانون و عرف قرار داشت و باعث میشد که عقاید نظری و اخلاق عملی افراد به وسیله یک سازمان اجتماعی بنام " کلیسای کاتولیک " اداره شود.بدین طریق صحت و خوبی مطالب نه از راه تفکر فردی بلکه بایستی با عقل جمعی شورا معین شود.

نخستین شکاف رادراین دستگاه مذهب پروتستان پدید اورد که گفت:شورای عمومی ممکن است دچارخطا شوند.بدین ترتیب تعیین حقیقت از صورت یک کار جمعی بصورت یک کار فردی درامد.چون افراد مختلف به نتایج مختلف میرسند در نتیجه جدال برپامیشود وحل و فصل مسائل سیاسی و دینی و دیگر ِنه در مجامع اسقفها بلکه در میدان جنگ صورت میگرفت.چون هیچ یک از طرفین نتوانست دیگری را منهدم کند

سرانجام معلوم شد که بایدروشی پیداکرد که فردیت فکری و اخلاقی رابازندگی اجتماعی منظم وفق دهد.این از مسایل مهمی بود که لیبرالیسم قدیم برای حل ان میکوشید.

لیبرالیسم قدیم در موضوعات فکری ودر اقتصاد ِ فردی بود اما از لحاظ عاطفی و اخلاقی تمایلات فردی نداشت این نوع لیبرالیسم بر انگلستان قرن هجدهم و نویسندگان قانون اساسی امریکا و اصحاب دائره المعارف فرانسه حکومت میکرد.

 

سید کاظم بهشتی