حکایتی از ذوالنون مصری، صوفی معروف نقل کرده اند که گفت: «در طواف کعبه جوانی را دیدم که جسمش لاغر شده و رنگش به زردی گراییده، به او گفتم آیا محبوبی داری؟ گفت: بلی؛ پس گفتم محبوب به تو نزدیک است یا از تو دور است؟ گفت: نزدیک است؛ پس گفتم او با تو همدل و موافق است یا مخالف توست؟ گفت: موافق است؛ پس گفتم سبحان الله! دوستی نزدیک و موافق، و تو در چنین صورت و وضع هستی؟ پس به من گفت: آیا نمی دانی که عذای عاقبت قرب، سخت از عذاب عاقبت بعد است؟» و جامی در سبحة الابرار این حکایت ذوالنون را چنین به نظم آورده است:

 

والی مصر ولایت ذوالنون           آن به اسرار حقیقت مشحون

گفت در مکه مجاور بودم            در حرم حاضر و ناظر بودم

ناگه آشفته جوانی دیدم                نی جوان سوخته جانی دیدم

لاغر و زرد شده همچو هلال        کردم از وی ز سر مهر سؤال

که مگر عاشقی ای شیفته مرد       که بدین گونه شدی لاغر و زرد؟

گفت آری به سرم شور کسی است   کش چو من عاشق و رنجور بسی است

گفتمش یار به تو نزدیک است       یا چو شب روزت از او تاریک است؟

گفت در خانه اویم همه عمر         خاک کاشانه اویم همه عمر

گفتمش یکدل و یکروست به تو      یا ستمکار و جفا جوست به تو

گفت هستیم به هر شام و سحر       به هم آمیخته چون شیر و شکر

لاغر و زرد شده بهر چه ای سر بسر درد شده بهر چه ای؟

گفت رو رو که عجب بی خبری     به کز اینگونه سخن درگذری

محنت قرب ز بعد افزون است       جگر از هیبت قربم خون است

هست در قرب، همه بیم زوال       نیست در بعد جز امید وصال

آتش بیم، دل و جان سوزد            شمع امید، روان افروزد