به یاد عماد و با شعر عماد

هر وقت ز لوت سه چهار بوسه موخورم / چند تای دگم منم د بکم، مبرم

جون و نفسم بسته به جون و نفست / دق مرگ مرم اگر ز یاد تو برم

                                                                                   (استاد قهرمان)  

همه با یار خوش و من به غم یار خوشم / سخت کاریست ولی من به همین کار خوشم

بلبلی همچو مرا باغ جنون باید باز / که در آن آب و هوا با گل و با خار خوشم

کوری چرخ که یک چرخ نچرخید به کام / مست می چرخ زنان در سر بازار خوشم

 

وجیه ترین و عالی ترین بازتاب و لطیف ترین و روحپرورترین پدیده ی روح آدمی شعر است که تراوش افکار شاعران و احساسات لطیف آنها ست و اینک و امروز در زمستان و در بهمن ماه یادی از شاعر و غزل سرای نامدار ایران و خراسان مرحوم عماد خراسانی (عمادالدین حسن برقعی) می کنیم که بهار را دوست داشت و هیچ گاه نخواست در بهار با دنیا خداحافظی کند و در زمستان از پیش ما رفت، یادش گرامی باد.

 

بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار / فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

بگذر ز صید و این دو سه ماه با عماد باش / صیاد من بهار که فصل شکار نیست

 

عماد عزیز که در سال 1299 شمسی و به روایتی 1300 پا به دنیا گذاشته بود خزان عمرش در سن 82 سالگی در سال 1382 صبح روز سه شنبه 28 بهمن ماه به سر رسید و عماد تنهای ما، شعرهای عاشقانه و عارفانه و خاطره هایش را برای مان باقی گذاشت و از بر ما پر کشید و رفت. آری.....

 

من و تو غافلیم و ماه و خورشید / بر این گردون گردان نیست غافل

 

غفلت و فراموشی ماست که عزیزانمان از کنارمان می روند و ما به فراموشی               می سپاریمشان. بهانه بود تا از عماد خراسانی و در کنارش از هم دوره ای هایش استاد محمد قهرمان و مرحوم مهدی اخوان ثالث و مرحوم سید علی اکبر بهشتی و مرحوم صاحبکار و استاد کمال و دکتر شفیع کدکنی که در تربت حیدریه و مشهد هم جلسات شعر داشتند یادی کرده باشیم. نمی دانم آن روز کجا بودم، بودم یا نبودم، آن روز آفتابی که عماد عزیز به تربت حیدریه آمده بود و مرحوم سید علی اکبر بهشتی دست او را گرفته بود و خرامان خرامان و غزل خوان می گفت بیا برویم تا باغ ملی تربت حیدریه را نشانت دهم، عماد چه خرسند، مثل کبک مستی از پله های باغ ملی بالا می رفت و با آن صدای خوشش زیر سایه های کاج و   بر لب حوض با صفای باغ ملی غزلی را برای استاد بهشتی زمزمه می کرد:

 

خوش آن زمان که مرا طرف یاری بود / غمی نبود و اگر بود غمگساری بود

بهار و لاله و گل نوبتی همی آیند / مرا همیشه گل و لاله و بهاری بود

به هم حکایت دل با نگاه می گفتیم / میان چشم من و چشم او مداری بود

 

 

در برگشت از سرازیری باغ ملی بر سر مزار قطب الدین حیدر می رفتند و دقایقی را        بر مزار آن پیر فرزانه سپری می کردند.

عماد وقتی همراه با استاد صاحبکار به تربت می آمد اول سراغ سید علی اکبر بهشتی را    می گرفت و با اشتیاق به سرای امین محل کار استاد می رفتند و مرحوم سید علی اکبر چه مشتاقانه بغل وا می کرد و عماد را در آغوش می کشید، گویا سالیانی است که معشوقه اش را ندیده است. عماد از غزل هایش برای استاد می خواند و از سیمین بهبهانی و به قول خودش از "روزگار لا مروت" برای سید علی اکبر تعریف می کرد و شب ها که در خانه سید علی اکبر بیتوته می کردند، در محفل انس و حال، عماد با آن صدای دلکش و دلنوازش که از پدرش (سید محمد تقی معین دفتر) به ارث برده بود غزل ها می خواند.

 

گرچه مستیم و خرابیم چو شب های دگر / باز کن ساقی مجلس سر مینای دگر

امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم / شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر

مست مستم، مشکن قدر خود ای پنجه ی غم / من به میخانه ام امشب تو برو جای دگر

از تو زیبا صنم این قدر جفا زیبا نیست / گیرم این دل نتوان داد به زیبای دگر

 

و استاد زخمه بر تار می زد و اشک های عماد سرازیر می شد و گاه به اصرار و رندانه غزلی را از استاد بهشتی به آواز می خواند و قلندری و شیدایی می کرد و استاد بهشتی هم با آن پنجه های هنر آفرینش با تار او را همراهی می کرد و عماد ناله کنان می گفت:

 

باز آهنگ جنون می زنی ای تار امشب / گویمت رازی و در پرده نگه دار امشب

آنچه زان تار سرزلف کشیدم شب و روز / مو به مو جمله کنم پیش تو اظهار امشب

آتش است این نه سخن بس کن از این قصه عماد / ورنه سوزد قلمت دفتر اشعار امشب

 

کاش می بودی و می دیدی، کاش می بودیم و عماد از خاطراتش برایمان تعریف می کرد و  به راستی می توان گفت که حقا عماد غزل سرای نامی ایران است که باید بر صدر نشیند و قدر بیند و بر صدر بنشانیمش و قدر شعرهایش را بدانیم. کاش می بودی تا او از طوطی اش برایت می گفت از تنها مونس و همدمش، آن طوطی سبز زیبا که به او بیش از اندازه انس گرفته بود و گویی در این دنیای به این بزرگی فقط همان طوطی را داشت که او هم بی وفایی کرد و برای مدتی عماد ما را تنها گذاشت و در شبی غم انگیز رفت و غمی دیگر بر دل عماد گذاشت و بر غم های او غمی دیگر افزود؛ غمی جان گداز که همسرش هم بر دل او گذاشت و داغدارش کرد، چرا که عماد ما فقط یک بار ازدواج  کرد و آنهم پس از هشت ماه زندگی که به مثابه هشت ثانیه و آنی بود همسرش به ناگاه درگذشت و عماد تنهای تنها شد و دیگر ازدواج نکرد و فرزندی هم نداشت و او ماند و شعرهایش و زمزمه می کرد:

 

ای آرزوی من نفسی همدم من باش / هرچند به جز شعر و میم ماحضری نیست

بر پاره گلیم من درویش بیارام / کاین عیش سزاوار به هر تاجوری نیست

 

 

آن روز که می خواست از تربت برود موقع  خداحافظی با جمعی از شعرا در داروخانه استاد بهشتی منتظر بودند تا ماشین برسد که عماد اظهار می دارد سرم درد می کند و استاد بهشتی که می خواست برای او قرص مسکنی از داروخانه بیاورد عماد می گوید گیرم که با قرص درد سرم خوب شد با دردهای دلم چه کنم. و در آخرین لحظه ی خداحافظی مرحوم عماد رو به استاد صاحب کار و چند تن از بروبچه های انجمن شعر می گوید که قدر آقای بهشتی را بدانید که گوهری ست.

در سال 1331 بود که عماد از مشهد به تهران آمد و ساکن آن دیار شد و خرابات نشین و در تنهایی اش در محله خرابات خیابان شهناز در خانه اش در تنهایی به سر می برد و می سوخت و می سرود:

 

چه داده اند به ما که باز بستانند / فلک دگر چه کند، تخت و افسرم گیرد؟

مرا به "کوی خرابات" خانه ای باشد / مگر حشر کشد این کاخ مرمرم گیرد!

 

و در فرازی از زندگی اش که عماد مجنون وار عاشق می شود و در پی کشمکش های عشق و عاشقی و وصال و فراق و جدایی و دلدادگی، وقتی به عشق از دست رفته اش می اندیشد که چه آسان با دست خود به زندگی اش پایان داد و عماد را تنها گذاشت و رفت، در دریایی از غم می گوید:

 

نه به دل شوری و شوقی نه به سر مانده هوایی / تو هم ای مرگ مگر مرده ای ای داد، کجایی

مرگ از من چه بگیرد به جز از رنج و اسارت / غم طوفان چه خورد مرغک بی برگ و نوایی

هیچ کس نیست در این دشت مگر کوه که آن هم / انعکاس غم ما هست گرش هست صدایی

 

با خودکشی و از دست دادن دلداده اش تا مرز جنون پیش می رود و می گوید:

 

دلربایی داشتم، کاندر جهان همتا نداشت / عاجزم از وصف و گویم دلربایی داشتم

او سراپا لطف بود و مکرمت، مهر و وفا / لیک من افسوس بخت بی وفایی داشتم

خنده ی آن گل ندیدم بیشتر از دو بهار / لیک جاویدان خزان غم فزایی داشتم

 

به یاد آن دوران جوانی و روزهای شور و شیدایی و عاشقی 1322 تا حدود سالهای 1326 بهترین دوران زندگی اش که با او و با یاد او بود، بهترین و عاشقانه ترین سروده هایش را سرود و حال که فکر می کند او در کنارش نیست خانه نشین می شود، گوشه خلوت و عزلت می گزیند، سکوت مطلق اختیار می کند و مدام بر صوم و صلات می ماند و این خلا را    می خواهد با اوراد و اذکار و سرودن شعرهای مذهبی پر کند تا اینکه این دوران هم سپری می شود و او همچنان می سراید:

 

تا برده روزگار تو را از کنار من / روشن تر است گور هم از روزگار من

می گفتی ام که: یار یکی و خدا یکی / بردار سر، که گشت غم ای یار، یار من

پیش از بهار رفتی و شاید که بلبلان / نالند بعد از این به خزان زین بهار من

بعد از هزار سال اگر امتحان کنند / بینند با غبار تو رقصان غبار من

 

عماد در میانسالی گاه گاهی به سرودن شعر محلی به لحجه خراسانی می پردازد که یکی از بهترین سروده هایش همان شعر "یَرِه گَه" است.

 

یره گه! کار مو و تو دره بالا می گیره / ذره ذره دره عشقت تو دلم جا می گیره

روز اول بخودم گفتم ایم مثل بقی / حالا کم کم می بینم کار دره بالا می گیره

پیری و معرکه گیری که مگن کار مویه / دفتر عمر دره صفحه ی پینجا می گیره

او که عاشق شده پنهون مکنه مثل اویه / که سوار شتر و پوشتشه دولا می گیره

 

آری دوستان و عزیزانم عماد رفت، استاد سید علی اکبر بهشتی هم رفت ما هم نیز می رویم و این نیز بگذرد و چه شیرین گفت سهراب سپهری " و خدایی دارم که در این نزدیکی است.

 

غرض نقشی ست کز ما باز ماند / که هستی را نمی بینم بقایی

مگر صاحب دلی روزی ز رحمت / کند در  حق درویشان دعایی

                                                                              

                                                                         متشکرم؛ حق نگه دارتان

 

***من پیرو مذهب عشقم. دلم پذیرای هر صورتی هست. مرغزاری است بر غزالان و دیری است بر راهبان. بت خانه ای هست بر بت پرستان و کعبه ای است بر زائران. الواح تورات است و پیکره ی قرآن؛ و من پیرو مذهب عشقم. (محی الدین عربی)