غلامرضا قاضی (شاپور)
به مناسبت سالروز درگذشت سهراب سپهری و یادی از سهراب
در اردیبهشت ماه وقتی که گل های محمدی شکفتند و خرمنی از گل در قمصر و نیاسر کاشان دشت ها را پوشاند و همه جا را معطر کرد، شمع زندگی سهراب برای همیشه رو به خاموشی گرایید و او زندگی را با همه ی زیبایی ها یش بدرود گفت و زندگی جاودانه ای را شروع کرد و نقاشی ها ی زیبا و دفترهای شعرش را همراه با خاطره ای از خود برای ما باقی گذاشت.
شعرهایی به روانی و زلالی آب و نقاشی های سحر کننده ای که ترنم چشمه سارها و آواز بلبلان را بازگو می کند و چه زیبا شعرهایش روان، در نقاشی های او جاری است که چشم هر بیننده ای را خیره و مجذوب خود می نماید و گوش هر شنونده ای را به نواهای عاشقانه اش می نوازد و دل نوازی و دلربایی می کند.
« ... چشم ها را باید شست ،جور دیگر باید دید... چترها را باید بست. با همه مردم شهر زیر باران باید رفت ... »
سال گذشته در اردیبهشت ماه، سالگرد در گذشت سهراب سپهری یکی از مشهورترین و محبوبترین شعرای معاصر و ابَر مرد تاریخ شعر ونقاشی ایران به کاشان رفتم . برای زیارت شاعر و عارفی که با سرودن اشعار و همراه با شعرهایش مراحل سیر و سلوکش را طی می کرد . با کهنه رفیق قدیمی کاشانی ام مَش رضا علاقمند بودم که به روستای چنار(باغ چنار)، محل زندگی سهراب و خانه ی قدیمی اش که تنها خانه ی باقیمانده از سهراب در آنجا ست برویم ولی گویا قسمت نبود و به خانه ابدی اش به (مشهد اردهال ) که کاشی ها به آن (مشهد قالی) می گویند رفتیم . شب بود، شبی پر ستاره که بر مزار اونشسته بودیم و خلوت تنهایی اش را به هم زدیم . گویی صدایش می آمد که می گفت :«لحظه ها می گذرد آنچه بگذشت ، نمی آید باز،قصه ای هست که هرگز دیگر نتواند شد آغاز ». در صحن امام زداه سلطانعلی بر سنگ مزار سهراب و برای سهراب که غریبانه زیر آن آرمیده بود اشک ریختم که واقعاً غریبانه، مظلومانه و سهراب گونه خوابیده بود .
دریغ و صد افسوس، به غیر از سنگ سیاهی که اسم سهراب و قطعه ای ازسروده هایش«به سراغ من اگر می آیی، نرم و آهسته بیا، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من»بر روی آن حجاری شده بود ، هیچ نشانه ای دیگر که نشانگر مزار بزرگ مرد ، شاعر ونقاش معاصر ایرانی باشد دیده نمی شد، حتی نرده ای خشک وخالی هم بر دور مزارش نکشیده بودند.گویا زمزمه می کرد و می گفت:« پس من کجا بودم؟ آیا زندگیم صدایی بی پاسخ نبود؟ آیا من سایه گم شده خطایی نبودم؟ » و من گریان در جوابش از او پرسیدم : سهراب مگر نمی گفتی« من مسلمانم ، قبله ام یک گل سرخ ، جا نمازم چشمه ، مُهرم نور . دشت سجاده ی من ... کعبه ام بر لب آب ، کعبه ام زیر اقاقی هاست . کعبه ام مثل نسیم، می ورد باغ به باغ ، می رود شهر به شهر. » ولی دیگر جوابی نشنیدم ، سکوت و فقط سکوت . درآن شب پر ستاره در خلوت من و سهراب فقط سکوت بود . در فضایی صاف به صافی دل خودش، بی هیچ آرایش و پیرایشی در صحن خاکی امام زاده - همانند خود سهراب خاکیِ خاکی - در جوار امام زاده آرمیده بود . آه و تأسف و صد افسوس، کاش در خور او و بیش از این احترامش می کردند تا مشخص شود اینجا مزار سهراب است، مزار سهراب، فرزند رستم شعر پارسی. سهرابی به بلندای شعر و به پهنای نقاشی ها وبه معرفت عرفانش . ولی گویا او به همین هم قانع بود و همان طور که در زنده بودنش هم قانع و راضی و بی تکبر بود و می گفت: «روزگارم بد نیست . تکه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی، مادری دارم ، بهتر ازبرگ درخت . و دوستانی، بهتر از آب روان».
و حال همه بر مزار او سرازیر می شوند، فقط عشق و نور سهراب است که عاشقان، دوستداران شعر و ادب ، فرهنگ دوستان و هنر مندان و شاعران ودوستدارانش را به آنجا می کشاند، تا زمانی را با اوسپری کنند و زمزمه و راز و نیاز عاشقانه داشته باشند . چرا که او خود از دیار عشق بود و عاشق همه و همه ی زیبایی ها، مگر نمی گفت :« بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق، تر است ».
خلوص وپاکی سهراب و کلام جادویی اش و عشق به طبیعت–که شعرش هم بوی آن را می دهد- وزیبا بینی سهراب است که شیفتگان او و عاشقان اشعارش را به سوی مزارش می کشاند و دفتر شعر او را ورق می زنند و سرود عشق را زمزمه می کنند: « و عشق، سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست. و عشق صدای فاصله هاست . صدای فاصله هایی که غرق ابهامند .» و او رنگ ها را به هم می آمیزد و واژه ها را پشت سرهم قرار می دهد. می نگارد و می سراید و رنگ ها را در شعرش می آورد و شعرش را هم نقاشی می کند. بواقع سهراب همانطور که نقاشی می کرد در شعرش هم از نقاشی جدا نبود و رنگها وطبیعت را هم در شعرهایش به کار می برد: « رگه ی سپید مرمر سبز چمن، زمزمه می کرد . و مهتاب از پلکان نیلی مشرق فرود آمد . پریان می رقصیدند و آبی جامه هاشان با رنگ افق پیوسته بود. »
او در همه جا حضور خداوند را احساس می کرد و در همه جاها حتی در رنگهای نقاشی اش و حروف و کلماتی که شعرهایش را ، احساس و عواطفش را و بیان دلش را با آن می سرود، حضور معبودش را آگاهانه دریافته بود و لمس می کرد . و به این گونه بود که به شعرش رنگ خدایی داده بود که شعرهای ناب و ساده او هنوز بر سر زبان هاست. سهراب شاعری بود که از ابتدایِ سرودن و با سرودن اشعارش عارف شد. وی به مرور از نوجوانی ، جوانی ، میانسالی و پختگی همراه با اشعارش سیر و سلوکش را می گذراند . سهراب سالکی بود که سیر و سلوک خویش را پله پله با اشعارش طی می کرد که این امر از سروده ها و بیان اشعارش هویداست. تا بدانجا که به مرز پختگی رسید. او در دو شعر بلند خود(صدای پای آب) و (مسافر)و پس از آن که (حجم سبز) را زمزمه کرد، به کمال شعری و به کمال معرفت انسانی رسید و پله پله تا ملاقات خدا رفت.
اول اردیبهشت ماه سالگرد درگذشت اوست، به همین مناسبت شاخه گل سرخی را از دور برایش می فرستم ، همان گل سرخی که در افسون آن شناور باید بود. تا دوباره شاید سرودی از حقیقت و آزادی برایم بسراید و من عاشقانه عشق و آزادی را زمزمه کنم؛ شاید.
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ .
کار ما شاید این باشد که در افسون گل سرخ شناور باشیم .
کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن، پی آواز حقیقت بدویم .
Gholamrezaghazi@yahoo.com
"غرض نقشی است کز ما باز ماند/که هستی را نمی بینم بقائی"