غلامرضا قاضي (شاپور)
15 مهر ماه سالروز تولد سهراب سپهري
مهر ماه كه مي شود گويا سال نويي را آغاز مي كنيم ،همه چيز تازه مي شود و بهاري دوباره و شكفتني دوباره آغاز مي گردد.زنگ مدرسه ها به صدا در مي آيد و جشن مهرگان در 16 مهر مي آغازد و ماه اديبان شروع مي شود.
مهر ماه بوي مولانا ، حافظ و سهراب را مي دهد ودر همه محافل صحبت از آنها است و صحبت از دفاع مقدس در برابر 8 سال جنگ تحميلي و روز قيام كاوه آهنگر و پيروزي بر ضحاك.
روز مهر و ماه مهر و جشن فرخ مهرگان /مهر بفزاي نگار ماه چهر مهربان
مهرباني كن به جشن مهرگان وروز مهر/مهرباني به، به روز مهر و جشن مهرگان
واما اكنون كه ماه به نيمه رسيده من تولد سهراب را بهانه كرده ،سخني كوتا ه از او به ميان آورده و يادي از او و از سادگي او كه فكر كنم بي مناسبت نباشد،مي كنيم.سخن از سهراب سپري كه ساده زيست و به سادگي هم رفت و به اعتقادش براي سفر به تمامي ابعاد اين هستي و سير درون ،بايد ساده بود،وگرنه هستي مارا به رازهايش راه نخواهد داد و از ما مي خواهد:ساده باشيم/ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت تا سخن(زنده تقدير)را كه (از پشت چيز ها صدايي مي آيد،بشنويم) آري سادگي آيين اوست و او به معناي واقعي كلمه و حتي به اندازه شعرهايش و حتي به اندازه نقاشيها و تابلوهايش و حتي به اندازه تركيب رنگ هايش ساده بود و به سادگي مي خواست حقيقت را دريابد.
كريشنا مورتي در جايي مي گويد:"زيبايي با تسليم كامل مشاهده كننده و مشاهده شونده ،تحقق پيدا مي كند و تنها زماني تسليم كامل خود،وجود دارد كه سادگي و زهد كامل حضور داشته باشد...منظور زهد منبعث از (ساده بودن)است.سادگيي كه تواضع و فروتني به تمام معناست ".و در شعر (ساده رنگ) مي گويد"مادرم صبحي مي گفت:موسم دلگيري است ./من به او گفتم:زندگي سيبي است ،گاز بايد زد با پوست./من اناري را مي كنم دانه ،به دل مي گوييم:/خوب بود اين مردم ،دانه هاي دلشان پيدا بود.
و همين سادگي اوست كه سير و سلوكي به رواني آب و به راحتي باد داشت و مي سرود:باد مي رفت به سر وقت چنار/من به سروقت خدا مي رفتم،
به همين سادگي. و در شعر (نشاني)به همان سادگي كه نشاني جايي را مي دهيم نشاني خدا را مي دهد و باز هم به سادگي در پايان شعر صداي پاي آب بعد از اينكه آدم را به ساده بودن دعوت مي كند با افكار سبز و ماورايي اش آدمي را به دنبال پيدا كردن حقيقت مي فرستد:
كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ/كارما شايد اين است /كه در افسون گل سرخ شناور باشيم...كار ما شايد اين است /كه ميان گل نيلوفر و قلب /پي آواز حقيقت بدويم.
و به سادگي مرگ را مي پذيرد و هراسي از آن ندارد و سروده اش را سر مي دهد كه :
نهراسيم از مرگ /مرگ پايان كبوتر نيست/مرگ وارونه يك زنجره نيست/مرگ در ذهن اقاقي جاري است.../
گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد/وهمه مي دانيم /ريه هاي خوشبختي پر اكسيژن مرگ است.
ياد آن بچه كاشان كه روزگار بدي نداشت و بسنده كرده بود به تكه ناني و خورده هوشي و سر سوزن ذوقي گرامي باد.روحش شاد و راهش پر رهرو بادو يادمان باشد كه آب را گل نكنيم.شايد ...
"غرض نقشی است کز ما باز ماند/که هستی را نمی بینم بقائی"