هلـن
بر روي تخت زهوار در رفتهی اتاقم دراز كشيده بودم . با هر تكاني كه به خودم ميدادم ، صداهاي جور واجوري از چوبهاي كهنه و فرسودهی تخت بيچاره به گوش ميرسيد . که از صداي ناهنجار آن دلم ريش ميشد .
چهار سال بود كه وزن من را تحمّل ميکرد . من هم با همهی خرابي و فرسودگي آن ، به تخت عادت كرده و شبهاي زیادی را با آن تخت بيچاره به صبح رسانده بودم . امشب هم مثل هر شب روي تخت دراز كشيده و مشغول مطالعهی كتاب فيزيكی بودم كه استادم آقاي براون معرفي كرده بود . ولی در آن لحظه افکارم متوجّه هلن شده بود . حواسم کاملاً پرت بود و متوجّه عنكبوت كوچكي كه از سقف آويزان بود ، شده بودم و او را که با ظرافت خاصّی ، از تاری که تنیده بود و به طرف پایین میآمد نظاره میکردم . ولی افکارم پیش هلن بود و سعي ميكردم از هلن و فکر کردن به او فرار كنم . هلن را به فراموشي بسپارم و به درسهايم برسم . تلاش میکردم تمام خاطرات هلن را از ذهنم پاک کنم . به عنكبوتها و حشرات موذي ريزي كه در اتاقم بودند ، عادت كرده بودم و هيچ ناراحت نبودم . چون با اين كمك هزينهی دانشجويي و پول كمي كه از سمنان برايم ميفرستادند بهتر از اين اتاقي در بمبئي نميتوانستم كرايه كنم . پدرم سفارش کرده بود که حتماً به مناطق مسلماننشين بمبئي بروم و در آنجا اتاق اجاره كنم . زیرا كه اجارهها كمتر بود و ميتوانستم با بقيّه پولم تا حدودي غذاي بهتري بخورم .
همينجور كه به عنكبوت نگاه ميكردم ، او را ميديدم که داشت يواش ، يواش از تاري كه تنيده بود پايين ميآمد و به من نزديك ميشد . که در آن هنگام از لحظهی آشنايي با هلن يادم آمد . آن روز به بازار ماهي فروشها براي خريد ماهي رفته که با دیدن هلن جذب زيبايي او شده بودم . مثل مغناطيس مرا به طرف خودش جذب كرد . نميدانم چه چيزي در وجود اين دختر ديدم که مرا به خود جذب کرد ؟ قد بلند و باريكی داشت . جذّاب و مهربان بود . برخلاف بقيّه ی دخترهاي محلّه ی جوبيچ موهاي خرمايي و مجعّدي داشت . پشت ميزي كه ماهيها را تميز ميكردند ايستاده بود و به پدرش كه از سيكهاي اطراف بمبئي بود كمك ميكرد .
آن روز هلن مثل اکثر هندیها كفش به پا نداشت و پا برهنه مشغول کار بود . يك پيراهن عنابي تا روي زانو با آستينهاي كوتاه به تن كرده بود . با اینکه از هيچگونه وسايل زينتي مثل ساعت يا النگو استفاده نکرده بود ، ولی خیلی زیباجلوه میکرد مثل ماه می درخشیدومرابه طرف خودش کشاند.
پدرش ماهيها را پاك ميكرد و هلن آنها را قطعه ، قطعه كرده ، در نايلون به مشتريها تحویل ميداد . چند فلس ماهي به موها و صورتش چسبيده بود که به زيبايي او ميافزود و روي گونهاش برق ميزد .
ساعت حدود نه صبح بود . هوا هنوز به شدّت گرم نشده بود ولي با وجود اين قطرات ريز عرق روي پيشاني هلن را گرفته بود . پدرش مرد عجيبي بود به سرعت کارش را انجام میداد . شكم ماهیها را خالي و پوست آنها را به صورت معجزه آسايي تميز ميکرد . سپس پرت ميكرد جلوي هلن و او آنها را قطعه ، قطعه میکرد . بوي ماهي تمام فضا را پر كرده بود . اطراف هر گاري و تخته كارماهي فروشها لشكري از مگس در حال پرواز بود . آب لزج ، بد بو و مشمئز کنندهای از روي تخته كار ماهی فروشها به طرف پايين سرازير بود . هر كس تلاش ميكرد زودتر ماهيهاي خود را به فروش برساند . بعضيها با زبان انگليسي فرياد ميزدند ، بعضيها با گویش محلي و اردو صحبت ميكردند .
هياهوي زيادي به گوش ميرسيد . بالاي هر گاري و تخته كار يك سايبان ديده ميشد كه با پارچه ، نايلون و حصير درست كرده بودند تا اشعهی آفتاب آنها را نيازارد . از لابلاي حصير سايبان ، شعاعي از نور به صورت هلن افتاده و چهرهی او را نورانی و زيباتر كرده بود . پدرش مشغول كار بود . يك لُنگ كهنه به كمرش بسته و يك زيرپوش ركابي به تن داشت ، بطوري كه موهاي زير بغلش از دور نمايان بود . به اطراف توجّهي نداشت و سخت مشغول كار بود . ولي هلن ضمن كار به اطراف هم نگاه ميكرد و زير چشمي گاه وقتی مرا ورانداز مينمود . طرز لباس پوشيدنم ، رنگ پوست و تيپم نشان ميداد و براي هر بيننده مخصوصاً در آن محل واضح بود كه هندي نيستم ، و از نگاههای سنگینشان متوجّه میشدم که مرا به چشم یک غریبه نگاه میکنند .
هر از گاهی ، كه وضع جيبيام خوب بود ، به بازار ماهي فروشها ميآمدم . در هفته يك دفعه هم كه شده غذاي گرم و خوبی براي خودم تهيّه ميکردم . آن روز هم هوس ماهي داشتم . يكشنبه هم بيكار بودم و تصميم داشتم خوراك ماهي درست كنم . به گاري نزديك شدم امّا نه براي خريد ، بلکه براي ديدن هلن . او هم نگاهش متوجّه من شد و برای یک لحظه مرا جادو کرد . دیگر از خرید ماهی فراموش کرده بودم . پدرش هيچ توجّه نداشت و مشغول كار خودش بود .
هلن به زبان انگليسي از من سؤال كرد كه ، چه ميخواهي ؟ گفتم به اندازه يك نفر ماهي ميخواهم . به زبان محلّي به پدرش چيزي گفت كه درست متوجّه نشدم . پدرش نگاهی به او انداخت ، خم شد و از سبد پايين زير گاري ماهي درازي كه فكر كنم مار ماهي بود ، بيرون آورد و شروع كرد به تميز كردن . هلن خيلي سريع آن را ريز كرد و در پاكت گذاشت و به طرف من دراز كرد . گفت بگير ، اگر بلد باشي درست پخته كني ، خيلي خوش مزّه است . پاكت را گرفتم و به چشمان زيبا و افسونگرش خيره شدم . در اين مدّت چهار سالي كه در بمبئي مشغول تحصيل بودم ، دختران زيادي را ديده و با آنها آشنا شده بودم . ولي هلن چيز ديگري بود و آن روز مرا اسير چشمان زيبايش كرده بود .
در دانشگاه ، فيليپينيها و پاكستانيها ، زياد با ما گرم ميگرفتند . از خود دهلي و آگرا زياد دانشجو داشتيم ، از نپال و كشمير و از همه جای دنیا در آنجا بودند . كم و بيش ايراني هم بودند ولي من توجّهي به آنها نداشتم و بيشتر توجّهم معطوف به درسها و مشكلات اقتصاديام بود . ولي نميدانم آن روز آفتاب به كلّهام خورده بود يا در چهره هلن جذابيّت خاصّي ديدم كه مرا به طرف خودش جذب کرد و دیوانهی او شدم .
هفتهی بعد و روزهای بعد از آن هم به بهانهی خريد ماهي آنجا میرفتم . بدون اينكه پرسه بزنم و دنبال ماهي تازه و ارزان بگردم ، يك راست به سراغ هلن و پدرش میرفتم . یک ساعتي در آنجا به صحبت میايستادم . از مصاحبت با او سیر نمیشدم و هنگام صحبت با هلن گاهي وقتها به او كمك ميكردم و پاكت خاليها را به او ميدادم ، او ماهيهاي ريز شده را داخلش ميريخت و به مشتري ميداد . آن روز مقداري ماهي خريدم و به هلن گفتم : دوست دارم طبخ اين نوع ماهي را ياد بگيرم . شروع به توضيح دادن نمود . با شوق و اشتياق فراوان برايم صحبت ميكرد ، و گويي او هم از ديدن من خوشحال بود و من هم از مصاحبت و شیرین زبانیهایش لذّت میبردم .
پدرش آدم عجیبی بود . كاري به كار او نداشت و مشغول کار و تميز كردن ماهي بود . دستان سياه و پر مويي داشت ، عرق از سرو رويش ميريخت . قطرات عرق ، زير موهاي دستش برقميزد . فلسهاي خشك شده ماهي بيشتر پشت دست تا آرنج و نزديك بازو ، روي پوست دستانش را پوشانده بود . روي سرش ، فلسها ، زير نور آفتاب برق خاصّي داشت .
هلن آن روز پيشنهاد مرا قبول كرد و گفت : باشه ، میام ولی نه برای پختن ماهی . با انگشت ، پل قديمي سمت شمال بازار ماهي فروشها را نشانم داد و گفت : از پل كه رد شدي ، سمت راست يك بساطي ميبيني كه سيگار و موز ميفروشد ، يك گاري بزرگ هم نارگيل تازه و آناناس دارد كه او پسر عموي من است که كنار خانه ی ما بساط ميكند . از او بپرسی ، خانه را نشانت ميدهد . مجدّد با انگشت به طرف پل اشاره کرد و گفت :
نگاه كن ، از همين جا اگر دقّت كني در بنفش رنگی را
ميبيني . آنجا منزل ماست . حتماً بعد از ظهر ساعت شش بيا ، منتظرت هستم . لبخندی ملیح و نمکین بدرقه ی راهم کرد و خداحافظی کردم .
آن روز با خوشحالي نهار خوردم . ولي بعد از آن حال عجيبي پيدا كردم . تا آن روز به تنهايي و غريبي خودم هيچ فكر نكرده بودم . هيچگاه احساس تنهايي نميكردم . مشغول درس و دانشگاه بودم و بيشتر اوقات را با بچّههاي خودمان و دوستانم كه از كاشان و يزد بودند و يكي دو سال زودتر از من به بمبئي آمده بودند ، سرگرم بودم . در بمبئي و آگرا يزديهاي مهاجر زياد بودند كه پدرانشان چند نسل در هند زندگي كرده و چون ايراني بودند با آنها بيشتر مراوده و رفت و آمد داشتم .
اوقات من بيشتر با درس و در دانشگاه ميگذشت ، گذر زمان را كمتر احساس ميكردم . مخصوصاً اينكه هزينه رفت و آمد به ايران زياد بود و من هم که از نظر اقتصادي ضعيف بودم كمتر به ايران ميآمدم و به قول معروف ، هواي ايران و سمنان ، تو سرم نبود . آنجا با محيط و فرهنگ هند آشنا و در دانشگاه با دوستانم سرگرم بودم . در فضاي دانشگاه و شهر شلوغ و بندري بمبئي گم شده و انگار جزء لاينفك آنجا محسوب میشدم . ولي آن روز احساس عجيبي به من دست داده بود . دلنگراني خاصّي پيدا كرده بودم . براي يك لحظه دلم گرفت و غم دنيا روي دلم ريخت .
براي یک لحظه دلم برای ايران تنگ شد . از كوچه خاكيمان كه با بچّهها فوتبال ميزديم ، از سلماني و نانوايي سرمحلّهمان که هر روز نان لواش میگرفتم ، از سال آخر دبيرستان يادم آمد .
خلاصه آنقدر رفتم تو فكر و رؤيا كه حالم گرفته شد . به خود آمدم . ديدم چهار ساله آمدهام بمبئي . چه زود گذشت . درسم هنوز نيمه تمام مانده . چهار سال يا پنج سال ديگر بايد اينجا بمانم . از اين فكر دلم بيشتر گرفت . غريبي و تنهايي را حالا داشتم احساس ميكردم . نميدانم چرا ؟ حالا كه داشتم از تنهايي در ميآمدم و با هلن آشنا شده بودم ، ميبايست بيش از اندازه خوشحال باشم ولي برعكس ، احساس تنهايي و غربت ميكردم .
آن روز فهميدم كه چقدر تنهايم . كاش زودتر با هلن آشنا ميشدم . نميدانم در وجود هلن چه چيزي بود . آيا سادگي او ؟ آيا كار كردن در كنار پدرش ؟ زيبايي چهرهاش یا تنهایی من ؟ نميدانم ! بالاخره هر چه بود كه من از آشنايي با او خيلي خوشحال بودم ، بيشتر به زندگي اميدوار شده بودم . علاقهام نسبت به او روز به روز بيشتر ميشد . بهطوري كه زندگي بي او برايم معني نداشت . گويا با پيدا كردن او به تمام آمال و آرزوهايم رسيده بودم . احساس كمبود نميكردم بلكه از شادي و نشاط در پوست خود نميگنجيدم . وقتي با او بودم و يا حتّي چهرهی زيبايش را جلوي چشمم مجسّم ميكردم از خوشحالي پر درميآوردم زیرا دختر آرزوهايم ، پري دريايي قشنگم و فرشته رؤياهايم را كه هميشه دنبالش
ميگشتم و در جستجويش بودم پيدا كرده بودم .
چهرهی جذّاب و زيبايي داشت ، مثل بقيّهی دخترهاي بمبئی سیاه و سبزه نبود . سفید و کمی گندم گون بود ، به قول خودش به مادرش شباهت داشت . به طوری که میگفت پدرش اهل خود بمبئي و درست از همان محلّهی ماهيفروشها كنار پل قديمي بود . مادرش از شمال كشمير ، منطقهی سردسير و سفيد پوست هند ، و او مانند مادرش سفيد مايل به گندم گون بود و پوست زيبايي داشت . گردني كشيده ، موهايي بلند با چشماني نافذ و زيبا .
آن روز برای دیدنش دقيقه شماري ميكردم ، همانطوركه در فكر هلن بودم به فكرغريبي و تنهايي خودم افتادم . بغض گلويم را ميفشرد . دلم ميخواست قبل از اينكه پيش هلن بروم ، با كسي درد دل كنم . با او صحبت بكنم و از تنهايي خودم بگويم . دوست داشتم مادرم آنجا بود و درد دل
ميكردم .
بالاخره راه افتادم . به نزديكي پل رسيده بودم ، خورشيد داشت پشت پل و در انتهای رودخانه مخفي ميشد . نزديك غروب شده بود . سايهها كمي دراز شده بودند . درست همان جايي كه آدرس داده بود رسيدم . خودش بود . بله پسر عمويش . تقريباً هفت - هشت ساله . يك شلوارك كهنه به پا داشت ، لخت و بدون بلوز يا پيراهن و بدون كفش روي آسفالتهاي داغ كه از صبح آفتاب خورده بود ، كنار چرخ نارگيل ايستاده بود .
سراغ هلن را گرفتم . او با انگشت هلن را به من نشان داد . نزديك در كهنه چوبي بنفش رنگ حیاطشان ايستاده و منتظر من بود . لباسهايش را عوض كرده بود ، موهاي سرش را بسته و آرايش كمرنگي داشت . لباس زرد مايل به نارنجي نازك و كوتاهي پوشيده كه زيبايي او را چند برابر كرده بود . يك جفت كفشِبندي پاشنه بلند به پا داشت . خيلي زيبا شده بود . النگوهایی رنگارنگ از مچ تا آرنج در هر دو دستش خودنمايي ميكرد كه با حركت دستانش جرينگ ، جرينك صدا ميكرد . موهايش را به پشت جمع كرده و يك جفت گوشوارهی حلقهای طلايي كه تقريباً تا نزديكيهاي شانه و گردنش ميآمد ، به زيبايي او ميافزود . به من نزديك شد ، دست داد و حال مرا پرسيد . بوي عطر عجيبی به مشامم رسید . خوش بو و كمي تند بود و فضاي اطراف را پر كرده بود . با ديدن من لبخند مليحي زد و گفت برويم . از پيادهرو راه افتاديم . خواستم تاكسي بگيرم تا به خونه برویم . گفت : نه نميخواهد ، قدم ميزنيم . میخواهم ببرمت یک جای خوب .
محلّهی قديمي شهر بود . پيادهروها در بعضي از قسمتهايش خاكي با جویهای کثیف و بد بو . بساطيهاي زياد ، سلمانيهاي كنار خيابان ، واكسيهاي زياد ، نانواييهاي محلّي ، كافه ترياهاي كوچك و نقلي به چشم میخورد . قهوهخانههایي را دیدم که در آن هنگام غروب كارگران خسته مشغول خوردن چاي شير بودند . هوا غبارآلود بود ، پيادهرو شلوغ و در خيابان ترافيك عجيبي بود . موتورسوارهاي دو نفره ، گاريهاي باربري ، تاكسيها ، ريكشاها ، اتوبوسها كه دود غليظي از اگزوز آنها بيرون ميزد . درشکههایی که به جای اسب ، آدمها آنها را میکشیدند و مسافرین را جا به جا میکردند . همه و همه در حال تردد و رفت و آمد بودند که به نظرم یکی از پر جمعیّتترین و شلوغترین مناطق بمبئی بود .
دست راستم را در دست گرفته بود و در کنارم قدم ميزد . خيلي خوشحال بودم . گفتم : عصر قشنگي است ، برويم لب ساحل قدم بزنيم . گفت : باشه ، الآن به يك جاي خوب ميرويم و تا صبح آنجا هستيم و مثل اینکه تصمیمش برای یک آن عوض شده باشد ، فیالفور ریکشایی را نگه داشت و سوار شدیم .
چند خيابان را پشتسر گذاشتیم ، مثل اینکه به شمال شهر رسیده بودیم . از بساطيها و سيگار فروشيها ديگر خبري نبود . از جلوي يك كافه تريا عبور كرديم و بعد رسيديم به يك كاباره كه هلن با انگشت آنجا را به من نشان داد و گفت : نگاه كن چقدر قشنگ است . از ریکشا پیاده شدیم . به آن طرف خیابان رفتیم . تا اينكه چند قدم آن طرفتر به يك كاباره ديگر رسيديم قدمها را سست كرد آهی کشید و گفت : خوب ! ديگر رسيديم .
دست من را گرفته و به طرف سالن سمت در ورودي كاباره كشاند . هوا ديگر تاريك شده بود . نزديك در ورودي رسيديم . صداي موسیقي بلندي به گوش ميرسيد كه شيشههاي سالن را ميلرزاند . دربان به محض ديدن هلن سلام كرد و خوش آمدگويي گرمی را با هلن شروع نمود ، گويا او را از قبل ميشناخت . در حال تعظيم ، ما دو نفر را به داخل راهنمايي كرد . من متعجّب شده ، از حركت باز ايستاده و متحيّر بودم . هلن همانطور كه دستم را گرفته بود ، مرا به داخل سالن كشاند و گفت : بيا برويم داخل برایت دستور غذا و نوشیدنی میدهم . من هم كار خودم را انجام ميدهم و تا اواخر شب برايت خواهم رقصيد و تلاش می کرد مرا با خود به داخل سالن ببرد .
من كه خشكم زده و عصبانی بودم ، هاج و واج مانده و در جايم ميخكوب شده بودم . دستم در دست هلن بود و خیره به او نگاه میکردم . گيج شده و بيحركت مثل مجسّمه ايستاده بودم .
او که تعجّب مرا دید مرا به طرف سالن کشاند و با صدای بلند خنديد . قهقههای زد و گفت : بيا خوش باش عزيزم عصبانی نشو . من شبها اين جا كار ميكنم . بیا عزیزم ، بیا داخل... .
عنكبوت به انتهاي تار خود رسيده به صورت من نزديك شده بود و با صورتم برخورد كرد . به خود آمدم . ديدم كتاب فيزك را که گشوده بودم در دست گرفته و هنوز از صفحه اوّل تجاوز نكردهام .
كابـوس
درد زيادي را در ناحيهی دست چپ و سرم احساس ميكردم . سرم گيج ميخورد . تاريكي همه جا را فرا گرفته بود . چشمانم بسته بود و حال تهوع و سرگيجه داشتم . از شدّت درد به خود ميپيچيدم . در حالت خواب و بيداري بودم و صداي اطرافيان را ميشنيدم . صداي علي به گوشم ميرسيد ولي نميتوانستم چشمانم را باز كنم يا اينكه صحبت كنم . دلم ميخواست فرياد بزنم ولی صدايم در نميآمد . كمي دقّت كردم مثل اينكه در بيمارستان و روي تخت افتاده بودم . دو سه نفر را دور و برم احساس میکردم . يكي مشغول پانسمان دستم بود ، ديگري مشغول بستن سرم ، فرد ديگري به دست راستم كه سالم بود سِرُم وصل كرده بود . همه چيز را متوجّه ميشدم ولي نميتوانستم صحبت كنم . فكر ميكردم كه اينجا كجاست ؟ و من اينجا چه كار ميكنم ؟ چرا مرا به بيمارستان آوردهاند ؟ چه موقع از روز ميباشد ؟ ديشب كجا بودم ؟ امروز كجا هستم ؟ از كجا ميآمدم كه مرا به بيمارستان آوردند ؟ افكار زيادي در سرم پراكنده بود . سرم ميچرخيد و هر چه بيشتر فكر ميكردم كه چرا به بيمارستان منتقلم كردهاند ، كمتر چيزي به ياد ميآوردم .
دستم به شدّت درد ميكرد و ورم كرده بود . سرم بينهايت درد
ميكرد و سرگيجه داشتم . بدنم کوبیده شده و گوشهایم سوت ميكشيد . دهانم خشك شده و زبانم به كامم چسبيده بود . نميتوانستم صحبت كنم . دهانم كمي تلخ بود و بيتاب و بيقرار روي تخت افتاده بودم . كم كم مطمئن شدم كه اينجا بيمارستان است و پرستاران مشغول پانسمان و مداواي من هستند .
صداي علي شاگردم را شنيدم . نميتوانستم با او صحبت كنم . كمكم يادم میآمد . سوار قطار بودم ، صداي قطار در مغز سرم سوت ميكشيد و در گوشم طنين انداخته بود . يادم ميآمد كه با علي شاگردم ، در بازار تهران ، از اصفهانيها برای مغازه طلاي زيادي خريده بودم . با ساك پر از طلا عازم مشهد بوديم . با حاج صمد كه يكي از بنكدارهاي معروف تهران بود به فرودگاه آمديم . هوا طوفاني و سرد بود . طوفان و بوران شديدي بود . باند فرودگاه یخ زده و پروازها كنسل و متوقّف شده بود . حاج صمد آقا ميگفت : قسمت همين بوده ، اشكالي ندارد ، بمانيد ، فردا برويد . من كه عجله داشتم و دلم شور ميزد گفتم : نه هر چه زودتر بايد برويم . حاج صمد كه شتاب و عجله مرا ديده بود ، گفت : خوب اشكالي ندارد . بياييد با قطارشما را بفرستم . طوري نيست ان شاء الله كه به سلامت ميرسيد . من كه متحيّر بودم و عجله داشتم با خودم گفتم : عيبي ندارد ، اين دفعه را با قطار ميرويم . خلاصه حاج صمد ما را از فرودگاه ، از ميدان آزادي برگرداند و از آنجا به ايستگاه قطار رساند .
دلهره و ترس وجودم را فرا گرفته بود . چهار چشمي مواظب بودم و مرتّب به علي ميگفتم : علي آقا مواظب باش ، مواظب باش كسي تعقيبمان نكند . با حاج صمد سه نفري به ايستگاه رسيديم . حاج صمد آشنا داشت و يك كوپه دربست برايمان گرفت و گفت : فردا صبح زود به مشهد ميرسيد . خداحافظي كرد و رفت .
من و علي آقا نيم ساعتي در سالن انتظار نشستيم كه يك سال به من گذشت . تا اينكه بلندگو به صدا در آمد : مسافرين محترم مشهد از در ورودي شماره دو سوار شوند . گفتم : علي آقا بلند شو . هردو به طرف قطار راه افتاديم .
كيف طلا بيشتر از هميشه در دستم سنگيني ميكرد . خيلي خسته شده بودم . ديشب و امروز هم هيچ استراحت نداشتم و در بازار مشغول خريد بودم . حسابي خسته شده بودم ، و علي آقا از من خستهتر بود . به قدري كه در سالن انتظار چرت ميزد و من مرتّب به پايش ميزدم ، او را بيدار
ميكردم و ميگفتم : علي جان ، چرت نزن ، پاشو مواظب باش كه كيف را نزنند . تقريباً پنج ، شش كيلو طلا بود . خلاصه به واگنها رسيديم ، واگن شماره چهار را پيدا كرده ، سوار شديم و كوپه شماره هفت را علی به من نشان داد . خودم را داخل كوپه انداختم . علي آقا هم وارد كوپه شد . در را بستيم و ولو شديم .
فكري و خيالاتي شده بودم و فكر ميكردم چند نفر دزد ، دنبالمان هستند و ما را تعقيب ميكنند . از اين جهت خيلي ميترسيدم و نگران و مضطرب بودم . خلاصه قطار راه افتاد و كمي از نگراني من كاسته شد . سه ، چهار ساعت بعد از حركت ، به ايستگاه گرمسار رسيديم که علي آقا پيشنهاد كرد شام بخوريم و بخوابيم . به پيشنهاد علي آقا رفتيم رستوران قطار ، غذا خورده به كوپه برگشتيم و چرت زدن آغاز شد . من خيلي مضطرب بودم و در خواب كابوسهاي عجيبي ميديدم .
تا به حال بارها براي خريد به تهران و اصفهان رفته بودم . هيچ اتّفاقي نيفتاده بود ولي اين دفعه زياد نگران بودم و ميترسيدم . در خواب ميديدم يك نفر نقاب به چهره زده وارد كوپه شد ، من سرجايم ميخكوب شده بودم . با اسلحهای که صدا خفهكن داشت به طرف علي آقا تيراندازي كرد . علي آقا را از پا در آورد و كشت . بعد به طرف من آمد ، اسلحه را در جيب گذاشت و چاقوي دراز و برّاقي را از جيبش بيرون آورد ؛ رو کرد به من گفت : صدايت در نيايد و با بیرحمی شروع كرد به بريدن دستهاي من . از شدّت درد فرياد ميزدم كه ناگهان از خواب پريدم . علي آقا گفت : چه خبره بابا ؟ اين قدر داد نزن .
از شدّت بيخوابي همانطور كه نشسته و ساك را در بغل محكم گرفته بودم ، چرت ميزدم . احساس ميكردم رنگم پريده و دستهايم را از جايي كه بريده بود هنوز ميسوزد و باور نداشتم كه خواب دیدم . به دستهايم نگاه ميكردم و نگاهم مجدّد برميگشت به طرف ساك كه مملواز طلا و جواهر بود .
مجدّد چرتي شدم و خوابم برد ، علي آقا هم كه خسته بود خوابش برد . ولي من جرأت نميكردم دراز بكشم و همينطور كه ساك را محكم در بغلم گرفته بودم چرت ميزدم و در خواب و بیداری بودم .
با صدای آهنگ چرخهاي قطار گويي مادرم برايم لالايي ميخواند . يواش يواش خوابم برد . خواب خوشي را شروع كردم . با تكانهاي قطار و آهنگ و ريتم خاصّي كه از چرخها و ريل به گوشم ميرسيد ، به خواب عمیقی فرو رفتم . مثل اين بود كه بر روي تابی در حال تاب خوردن ميباشم . لذّت ميبردم و در حال پرواز بودم كه ضربهی سنگيني به سرم خورد . بیهوش شدم و فریاد میکشیدم که از ترس از خواب پریدم . علي آقا گفت : حاجي چرا وحشت داري ؟ راحت بگير بخواب . هيچ خبري نيست ، خيالت راحت باشد ، بگير بخواب .
با دلداري علي آقا آرامتر شدم و مجدّد خواب بر من غلبه كرد . خواب ديدم از يك تپّهی خاكي كه پر از سنگ و خار ميباشد ، به طرف بالا صعود ميكنم . با سختي قدم برميدارم و انگار يك تريلي پر از آهن را هم با خودم يدك ميكشم . هر چه قدرت در توانم دارم به كار برده و نميتوانستم به بالاي تپّه برسم . در پايين تپّه يك گلّهی گرگ با صدا و هياهوي زياد در تعقيب من بودند . من از ترس آنها به طرف بالاي تپّه میرفتم . هر چه سريعتر راه ميرفتم ، متوجّه میشدم که هنوز سرجاي خودم ايستاده و به نوك تپه نميرسم . تا اينكه گرگها به من نزديك شده ، پاهايم را به دندان گرفته ، ميجوند و به پايين تپّه ميكشند . از ترس فرياد ميكشم ، كسي به دادم نميرسد كه دوباره با صداي علي آقا از خواب پريدم . عرق سردي بر پيشانيم نشسته و قلبم با ضربان شديد ميتپيد . علي آقا گفت : نترس حاجي جون هيچ خبري نيست . هيچ كس در اين قطار نميداند كه ما حامل شش كيلو طلا هستيم . آسوده باش و نگراني را از خود دور كن . گفتم : خوب ، باشه .
خودم را شل كرده و تنهام را به پايين صندلي كشيدم تا اينكه راحتتر لم بدهم . دوباره شروع كردم به چرت زدن . صداي تليك ، تليك قطار در گوشم بود ، و مانند لالايي گوشم را نوازش ميداد . برای لحظهای ديدم سرچاه آبي ايستادهام و لبهايم از تشنگي خشك شده و ميسوزد . خم شده در چاه نگاه كردم . عكس خود را در آب درون چاه ديدم . خوشحال شده و به فكر بودم كه چگونه از چاه آب بكشم و بخورم . همينطور كه خم شده و با حسرت به آبهای ته چاه نگاه میکردم ، ناگهان كيف پر از طلايم به درون چاه سقوط كرد و من از ترس اينكه طلاها گم نشود با سر به درون چاه پريدم و با سرعت زياد در چاه فرو ميرفتم . در آن موقع كه سقوط وحشتناكي داشتم به خاطرم آمد كه چه كار اشتباهي از من سر زد و به خاطر يك كيف طلا خودم را به كشتن دادم . فرياد كشيده و كمك خواستم كه يك دفعه پهلويم درد گرفت و سوخت . از خواب پريدم . ديدم علي آقا با آرنج به پهلوي من فشار ميآورد و ميگويد : بابا ! حاجي جون ، حوصلهام را سر بردي . اعصابم از دست تو به هم ريخت . چرا راحت نميخوابي ؟ بيا يك قرص آرامبخش به تو بدهم كه تامشهد راحت بخوابي . به او گفتم : نه اگر خواب آلود باشم ميترسم كه كيف طلا را از ما بزنند . اين جوري راحتترم . نيازي به قرص ندارم .
افكار مشوّش ، درهم و پراكندهاي داشتم . سرم درد ميكرد . اعصابم خراب بود . كمخوابي كشيده بودم . خسته و در حال چرت زدن بودم . كيف طلا هم برايم بلايي شده بود . اين دفعه اوّلم كه نبود ، يك عمر كارم همين بود . بعد از چند سال شاگردي و پادويي ، طلاي كيفي ميفروختم و مغازه نداشتم . در تمام نقاط ايران در گردش و در حال خريد طلاي كهنه و فروش طلاي نو بودم . حالا براي خودم كسي شده بودم . اين چهار ، پنج سال اخير جهت خريد جنس براي مغازه ، زياد سفر میکردم ولي اين دفعه با هر دفعه زياد فرق ميكرد . از هر دفعه بيشتر طلا خريده بودم . به طلاهاي خريده شده فكر ميكردم و به فروش آنها . نگران و مضطرب بودم . زيرا در اين اواخر دزديهای مسلحانهی زيادی شده بود . سرقتهايي كه در مشهد و تهران شده بود ، يكي يكي مثل پرده سينما جلوي چشمم ميآمد . خبر سرقتهايي كه شنيده بودم در ذهنم براي خودم مجسّم ميكردم . فكرم بيشتر به اين موضوع مشغول بود كه با دزدهاي مسلّح چگونه برخورد كنم ؟ چگونه از خودم دفاع نمايم ؟ خلاصه تا مشهد ، نيم ساعت هم نخوابيدم . از گرمسار كه رد شديم تا خود مشهد ، خواب و نيمه خواب بودم . كابوسهاي وحشتناك ميديدم و چرت ميزدم . سرم به شدّت درد ميكرد . تلوتلو ميخوردم تا بالاخره قطار به مشهد رسيد و در ايستگاه توقّف كرد . با كمك علي آقا از پلّههاي قطار پايين آمدم . به سالن رسيديم . بيرون از ايستگاه يك تاكسي ويژه گرفتیم ، علي آقا گفت برويم منزل استراحت كنيم . گفتم نه اوّل برويم كيف را در گاو صندوق مغازه بگذاريم ، كه خاطرم جمع شود ، بعد براي استراحت به منزل خواهيم رفت .
تاكسي خيلي زود به فلكهی آب رسيد . جلوِ دكّهی پليس ، نزديك بازار رضا از تاكسي پياده شديم . از آنجا تا مغازه راهي نبود . پول تاكسي را دادم و در را به هم زدم . برگشتم كه به طرف مغازه راه بيفتم ، ضربهی سنگيني به سرم خورد و چند ضربه به دستم و ديگر چيزي نفهميدم .
اكنون يادم ميآمد چه بلایی به سرم آمده است . روي تخت بيمارستان احساس درد عجيبي در دست و سرم داشتم . احساس تشنگي ميكردم . كمي آب خواستم ، ليوان آب را روي لبهـايم احساس كردم و كمي آب نوشيدم . حالم بهتر شد . سرحال شدم . پلكهايم را كمكم باز نمودم و ديدم علي آقا با سري باند پيچيده و خونين و بهم ريخته بالاي سرم ايستاده است .
لبهاي خاموش
چند روزی میشد که هوا ابري و گرفته بود . بخصوص امروز هم كه دود غليظي آسمان را پوشانده بود . غير از دود هوا مهآلود بود . ابر سنگيني روي شهر را گرفته و انگار که فاصله ی آسمان و زمين كم شده است و آسمان قیرگون به نظر میرسید . آخرین روز ماه محرم بود ، میخواستم به راهپیمایی بروم . احساس بدي داشتم ، با وجودي كه صبح خيلي زود از خواب بيدار شده بودم ، ولی احساس خستگي ، كرخي و گرفتگي ميكردم . شب را با دلهره و ترس به صبح رسانده بودم .
نُقدم باز نميشد ، دلهره و اضطراب تمام وجودم را فرا گرفته بود . دستانم ميلرزيد . دیروز جمعه دو جعبهی چوبي خالي ميوه را با بچّهها پر از كوكتل مولوتف كرده و در راهروي پشتبام كه از هشتي حياط به آنجا راه داشت مخفي كرده بوديم و مواظب بودم کسی متوجه آنها نشود .
آن روز مدام ميآمدم دم در حياط و بعد ميرفتم سركوچه و مجدّد برمیگشتم داخل هشتي پشت در حياط ، چند دفعه به همين ترتیب سرك كشيدم و هر آن منتظر بودم كه سر و كلّه غلامرضا با بچّهها پيدا شود . بيتابي ، هيجان و اضطراب تمام وجودم را فرا گرفته بود . طنين صداي معلّمم هنوز در گوشم بود و صدایش به گوشم ميرسيد . ديشب موقع خداحافظي بر و بچّهها را پشت مهدیّه جمع کرد زیراکه مهدیّه تقريباً جلوي در شهرباني بود و مأمورين مرتّب كشيك ما را داشتند و به راحتي نميتوانستيم در مسجد دور هم جمع شويم و جلسهها را برگزار نماييم .
آن شب معلّمم چند دفعه تأكيد كرد و گفت : بچّهها فردا كار مهمّي داريم . حواستان را جمع كنيد ، از مولا علي(ع) مدد بخواهيد كه ياريمان بكند فردا روز سختي را در پيش خواهيم داشت . خودتان را آماده بكنيد . انشاءالله اگر خدا بخواهد كار بزرگي خواهيم كرد . برويد . التماس دعا دارم ، برويد عزيزان من براي فردا آماده باشيد . فردا انشاءالله كار را يكسره خواهيم كرد ، اگر خدا بخواهد و حضرت زهرا(س) كمك بكند ، انشاءالله پائينش ميآوريم .
همش به فكر حرفهاي آقا معلّمم بودم . او خيلي خوشحال بود . از محلّههاي ديگر هم به مسجد محلّه ما آمده بودند .
سر و صدا خيلي زياد بود . با خود گفتم : چه خبر شده ؟ مگر امروز چه اتّفاقي خواهد افتاد كه آقا معلّمم اينقدر تأكيد ميكرد ؟ چه پيش خواهد آمد ؟
از خانهی ما تا ميدان مجسّمه خيلي راه بود ، ولي با وجود اين ، سر و صداهايي كه شروع شده بود لحظه به لحظه بيشتر ميشد . صداي گلولهها اوّل صبح كم بود و حالا داشت بيشتر و بیشتر ميشد . دود غليظ ناشي از سوختن لاستيكها ، از دور نمايان بود . مردم براي راه بندي مأموران ، لاستيكها را در خيابان آتش ميزدند . تيراندازي به اوج شدّت خود رسيده بود . چند دفعه تصميم گرفتم بروم و مثل هر روز با بچّهها در تظاهرات شركت كنم ، ولي غلامرضا گفته بود : جايي نروی ، من ميآيم دنبالت و تأكيد داشت كه تو تنهايي نميتواني جعبهها را حمل كني و راست هم ميگفت . حدود پنجاه بطري پر درست كرده بوديم . هنوز لباسهايم بنزيني بود و بوي بنزين و گازوئيل از لباسهايم به مشام ميرسيد .
روز قبل با هزار زحمت و التماس از كاميون اكبر آقاي راننده ، گازوئيل گرفته بوديم . از موتور سه چرخ رجب آقاي باقلا فروش و فولكس حسن آقاي خياط سركوچهمان هم بنزين كشيده بوديم و با زحمت زياد در تاريكي پلّههاي پشتبام و پشت در هشتي بطريها را پر و آماده كرده بوديم . همه چيز مهيّا بود . همهی فتيلهها را آماده كرده بودم و غلامرضا هم كمك زيادي ميكرد .
پسر خوبي بود . خونگرم و با محبّت بود . ولي در این جور مواقع بيخودي جوش ميزد و عجول بود . اين اواخر نه سركار ميرفت و نه مدرسه . مدرسه كه تعطيل شده بود و كارش هم شده بود مسجدِ محلّه و تظاهرات و راهپیمائی .
بیشتر شبها که در کوچه و خیابانها اطّلاعیهها را پخش میکردیم ، هر وقت که احساس گرسنگی میکردم ، غلامرضا ميرفت از خانهشان خوراكي ميآورد . به شوخي ميگفتم : غلامرضا نرو ، ساعت دو شب است ، مزاحم ميشوي ، همه خواب هستند . ميگفت : همه خواب هستند ولي باباي من بيدار است . او انگار با خدا قرار گذاشته است و هر شب از ساعت يك بيدار ميشود ، نماز شب ميخواند و تا اذان صبح بيدار است و با خدا مناجات میکند . چند دفعه كه كليد نداشتم ، خودش در را برايم باز كرد و از اينكه میدید با بچّههای محلّه در مسجد فعّاليّت داریم و با شاه مبارزه ميكنيم و ميخواهيم او را از مملكت بيرون كنيم خوشحال بود .
يك دفعه هم غلامرضا از لابه لاي كتابهاي پدرش عكس آقا را به من نشان داده بود . تا آن روز نديده بودم . دلم پرميكشيد كه روزي آقا به ايران بيايد و او را از نزديك ببينم . همه منتظر آمدن آقا بودند .
غلامرضا پسر خوبی بود . هميشه خنده روي لبانش ديده ميشد ، اكثر مواقع لبانش بههم ميخورد و زمزمهی بيصدايي داشت . به او ميگفتم : غلامرضا خسته نميشوي ؟ چه ميگويي ؟ با خودت حرف ميزني ؟ جواب ميداد و ميگفت : با خودم ؟ با خودم حرف ميزنم ؟! نه جونم با او حرف ميزنم . با خدا حرف ميزنم . ذكري كه پدرم به من گفته ميگويم . ذکر
لا اله الا الله جزئی از نفسم شده . جزء پوست ، گوشت و خونم شده است . تمام اجزاء بدنم خدا را صدا ميزنند . همينطور كه نفس ميكشم با نفسم در حركت است و در موقع خواب كه در خواب هستم بهجاي زبانم قلبم با تلاطم و حركتهاي خودش ذكر را تكرار ميكند . برايم فرقي نميكند كه خوابم يا بيدار . و اين ذکر لا اله الا الله در خونم ، در رگهايم و در تمام سلولهاي بدنم جاري و ساري است . اگر من هم نگويم خودش در وجود من در حركت و در جريان ميباشد .
معني حرفهاي غلامرضا را درست نميفهميدم ، خوب درك نميكردم . بعضي وقتها كه صحبتهايش گل ميكرد ، به يك نقطه خيره ميشد ، آيههاي قرآن را ميخواند و برايم معني ميكرد . از من بزرگتر بود و سوادش بيشتر ، مثل معلّممان حرف ميزد ، نصيحت ميكرد ، از خدا ، قرآن ، قيامت و نماز شب برایمان ميگفت .
بچّههاي محل همه او را دوست داشتند . او هم اخلاق همهی بچّهها دستش بود و طوري رفتار مينمود كه هيچ كس از او دلخور و ناراضي نبود . حتّي محمّد خله كه به همه ميپريد و همه از او ميترسيدند و او را اذيّت ميكردند ، او هم با غلامرضا طور ديگري رفتار میکرد و به او احترام
ميگذاشت .
صداي كلون در مرا به خود آورد . دويدم در را باز كردم . پسر خالهام رضا بود . خدايا چه شده ؟ صورتش از دود سياه شده بود . داد ميزد و نعره ميكشيد : سوختم ، سوختم . يك لنگه كفش به پا نداشت . پاچهي شلوارش سوخته بود و پارچههاي نيم سوختـه به ساق پايش چسبيده بود . گفتـم چه شده ؟ گفت : كشتند ، همه را كشتند ، دور ميدان مجسّمه تیراندازی و شلوغ شده است . من كه داشتم فرار ميكردم ، پايم به جدول گير كرد و افتادم درست وسط لاستيكی كه نصف آن سوخته بود ؛ پايم در سيمهاي لاستيك گير كرد و سوخت ؛ تو را به خدا زود باش آب بيـار . از بيتابي سرجاي خود آرام و قرار نداشت .
خيابان شلوغ شده بود . مردم به هر طرف فرار ميكردند . از لاي در كه نيمه باز بود هجوم مردم را ميديدم . مادرم براي رضا يك ليوان شربت آورد . رضا دستهايش ميلرزيد و نميتوانست ليوان را در دستهايش نگه دارد . كمي شربت به او دادم ، خورد . نفس عميقي كشيد . قطرات درشت عرق با دودههاي صورتش به هم آميخته بود . چشمهايش در سياهي صورتش سفيد ميزد و درست مثل حاجي فيروز شده بود .
ناله ميكرد و با التماس ميگفت : بلند شو برو . چرا اينجا نشستهاي ؟ من حالم خوب است ؛ بلند شو برو . غلامرضا و چند نفر ديگر تير خوردهاند . همه مردم فرار كردهاند . بيانصافها مأمورین شهربانی مردم را به رگبار بستند ؛ ولي مجسّمه را پايين كشيديم ، بالاخره پايينش آورديم . آنها دور ميدان و در خيابان اطراف همه را به تير بستهاند و خيليها را كشتند . بلند شو ، بلند شو ، برو كه غلامرضا تير خورده ، كمكش كن . اي كاش جعبهها را ميآوردي آنجا . غلامرضا نتوانست بيايد ، راهها را بسته بودند ، درگيري زود شروع شد و ما در محاصره مأمورین افتادیم . از پشت بام شهربانی به طرف ما تیراندازی میشد . از اتاق کمپرسی ماشین شهرداری به عنوان پناهگاه استفاده کردیم . بالاخره با هزار بدبختي مجسّمه شاه را پايين آورديم . رضا پسر خالهام همينطور يكريز حرف ميزد . ديگر حرفهاي رضا را نميشنيدم . چشمهايم سياهي ميرفت . براي غلامرضا نگران شده بودم . سرم گيج میرفت . دست و پايم را گم كرده بودم . به سختي نفس ميكشيدم . حواسم پرت بود . فقط صداي گلولهها ، ازدحام و هيا هوي مردم به گوش میرسید . دمپايي به پا داشتم . با عجله آمدم سر كوچه . كفشهاي ورزشي جديدي كه خريده بودم ، نبود . یادم آمد ديروز جمعه هشتم ديماه که روز تولّد غلامرضا بود ، به عنوان كادو به او هديه داده بودم . چون چند روز قبل در تظاهرات تاسوعا و عاشورا هنگام دويدن كفشهايش را گم كرده بود ، او هم كه خيلي از كفشهای من خوشش آمده بود همانجا به پا كرد و با شوخی به من گفت : بگو مباركه .
درست نميتوانستم بدوم ولی با عجله و سراسيمه به طرف ميدان مجسّمه شروع به دويدن كردم ، در شلوغي مردم به من تنه ميزدند . عقده راه گلويم را گرفته بود ، مثل يك گلوله توپ داشتم منفجر ميشدم . همينطور كه ميدويدم ديدم كه بعضيها كفش به پا نداشته و در حال فرار هستند . بعضيها با پيراهنهاي پاره و خونين در حال فرار بودند . صداي جمعيّت در خيابان ميپيچيد . محكم و با صلابت لا اله الا الله
ميگفتند . اين صدا تمام فضاي ميدان را پر كرده بود . مردم شعار ميدادند : « میکُشیم ، میکُشیم ، آنکه برادرم کشت » .
دستها و لباسها همه خونين بود . صورت بعضيها پرخون و قرمز بود . بعضی از مردم بر اثر تيراندازي زخمي شده بودند . جمعيّت اسلحه و چوب به دست گرفته و به طرف شهرباني در حركت بودند .
افراد زخمي و بيهوش شده بودند . بعضي از شهدا را روي دست بلند كرده بودند ؛ لا اله الا الله میگفتند و شعار مرگ بر شاه ميدادند . جلوتر رفته و به جمعيّت رسيدم . مثل اينكه مأمورين خيليها را كشته و زخمي كرده بودند . چند نفري را ديدم كه مجروح روي دست مردم بالا و پايين ميروند . با صلابت فریاد میزدند : « برادر ارتشی چرا برادرکشی ؟»
جلوتر رفتم و ناگهان چشمم به يك جفت كفش ورزشي آشنا افتاد . قلبم فرو ريخت خدايا چه ميبينم ؟ اين كفشهای نو برايم آشنا است . کفشهای خودم هست كه به غلامرضا داده بودم . بله خودش است ، اين كفشهاي من است كه در پاي غلامرضا بود و از پاشنهی آن قطرات خون ميچكيد . پاهاي غلامرضا روي دست مردم تكان ميخورد و آويزان بود .
جمعيّت غلامرضا را روي دست بلند كرده بودند و يكي از كفشهایش پرخون بود . پيراهن غلامرضا پاره و خوني شده بود . هنوز بدنش گرم و روي دست مردم در حركت بود . از سر انگشتان دستش خون قطره قطره به زمين ميچكيد . دستانش از دو طرف باز و آويزيان بود . در شلوغي و ازدحام نتوانستم خود را به او برسانم . مردم او را بر روي دست حمل ميكردند و به طرف وانتي كه در كنار خيابان توقّف كرده بود ميبردند . تا به وانت رسيدند او را عقب وانت گذاشتند . مردم فریاد میزدند : « شاه جنایت میکند ، ارتش حمایت میکند » .
دويدم ، خودم را به وانت رسانده ، با عجله عقب وانت پريدم . وانت در حال حركت بود ، چند نفر ديگر هم سوار شده بودند . با حركت وانت تعادلم از دست رفت و كف وانت افتادم . درست بغل غلامرضا ، بهطوري كه دست نازنين غلامرضا ، زير زانوي راستم قرار گرفت .
به خود آمدم ، خـودم را جمع و جـور كردم ، خدايا چه ميبينم ؟ غلامرضا آغشته به خون كف وانت افتاده و آرام خوابیده بود و تکان نمیخورد . با همان لبخند هميشگي روي لبانش . کاش مرا هم با خود میبرد . چهره زيبايي داشت ، متبسّم و نوراني . ولي لبهاي غلامرضا مثل هميشه تكاننميخورد و زمزمه نميكرد و او ساكت و آرام با لبهای خاموش خوابيده بود . حركتي نداشت ، بدنش رو به سردي ميگراييد و صداي ذكر او به گوش نميرسيد و به جاي غلامرضا ، جمعيّت فرياد ميزد : الله اکبر ، الله اکبر ... .
"غرض نقشی است کز ما باز ماند/که هستی را نمی بینم بقائی"