هلـن

بر روي تخت زهوار در رفته­ی اتاقم دراز كشيده بودم . با هر تكاني كه به خودم مي­دادم ، صداهاي جور واجوري از چوبهاي كهنه و فرسوده­ی تخت بيچاره به گوش مي­رسيد . که از صداي ناهنجار آن دلم ريش مي­شد .

چهار سال بود كه وزن من را تحمّل مي­­کرد . من هم با همه­ی خرابي و فرسودگي آن ، به تخت عادت كرده و شبهاي زیادی را با آن تخت بيچاره به صبح رسانده بودم . امشب هم مثل هر شب روي تخت دراز كشيده و مشغول مطالعه­ی كتاب فيزيكی بودم كه استادم آقاي براون معرفي كرده بود . ولی در آن لحظه افکارم متوجّه هلن شده بود . حواسم کاملاً پرت بود و متوجّه عنكبوت كوچكي كه از سقف آويزان بود ،  شده بودم و او را که با ظرافت خاصّی ، از تاری که تنیده بود و به طرف پایین می­آمد نظاره می­کردم . ولی افکارم پیش هلن بود و سعي مي­كردم از هلن و فکر کردن به او فرار كنم . هلن را به فراموشي بسپارم و به درسهايم برسم . تلاش می­کردم تمام خاطرات هلن را از ذهنم پاک کنم . به عنكبوتها و حشرات موذي ريزي كه در اتاقم بودند ، عادت كرده بودم و هيچ ناراحت نبودم . چون با اين كمك هزينه­ی دانشجويي و پول كمي كه از سمنان برايم مي­فرستادند  بهتر از اين اتاقي در بمبئي نمي­توانستم كرايه كنم . پدرم سفارش کرده بود که حتماً به مناطق مسلمان­نشين بمبئي بروم و در آنجا اتاق اجاره كنم . زیرا كه اجاره­ها كمتر بود و مي­توانستم با بقيّه پولم تا حدودي غذاي بهتري بخورم .

همين­جور كه به عنكبوت نگاه مي­كردم ، او را مي­ديدم که داشت يواش ، يواش از تاري كه تنيده بود پايين مي­آمد و به من نزديك مي­شد . که در آن هنگام از لحظه­ی آشنايي با هلن يادم آمد . آن روز به بازار ماهي فروش­ها براي خريد ماهي رفته که با دیدن هلن جذب زيبايي او شده بودم . مثل مغناطيس مرا به طرف خودش جذب كرد . نمي­دانم چه چيزي در وجود اين دختر ديدم که مرا به خود جذب کرد ؟ قد بلند و باريكی داشت . جذّاب و مهربان بود . برخلاف بقيّه ی دخترهاي محلّه ی جوبيچ موهاي خرمايي و مجعّدي داشت . پشت ميزي كه ماهي­ها را تميز مي­كردند ايستاده بود و به پدرش كه از سيك­هاي اطراف بمبئي بود كمك مي­كرد .

آن روز هلن مثل اکثر هندی­ها كفش به پا نداشت و پا برهنه مشغول کار بود . يك پيراهن عنابي تا روي زانو با آستين­هاي كوتاه به تن كرده بود . با اینکه از هيچ­گونه وسايل زينتي مثل ساعت يا النگو استفاده نکرده بود ، ولی خیلی زیباجلوه می­کرد مثل ماه می درخشیدومرابه طرف خودش کشاند.

پدرش ماهي­ها را پاك مي­كرد و هلن آنها را قطعه ، قطعه كرده ، در نايلون به مشتري­ها تحویل مي­داد . چند فلس ماهي به موها و صورتش چسبيده بود که به زيبايي او مي­افزود و روي گونه­اش برق مي­زد .

ساعت حدود نه صبح بود . هوا هنوز به شدّت گرم نشده بود ولي با وجود اين قطرات ريز عرق روي پيشاني هلن را گرفته بود . پدرش مرد عجيبي بود به سرعت کارش را انجام می­داد . شكم ماهی­ها را خالي و پوست آنها را به صورت معجزه آسايي تميز مي­­کرد . سپس پرت مي­كرد جلوي هلن  و او آنها را قطعه ، قطعه می­کرد . بوي ماهي تمام فضا را پر كرده بود . اطراف هر گاري و تخته كارماهي فروش­ها لشكري از مگس­ در حال پرواز بود . آب لزج ، بد بو و مشمئز کننده­ای از روي تخته كار ماهی فروش­ها به طرف پايين سرازير بود . هر كس تلاش مي­كرد زودتر ماهي­هاي خود را به فروش برساند . بعضي­ها با زبان انگليسي فرياد مي­زدند ، بعضي­ها با گویش محلي و اردو صحبت مي­كردند .

هياهوي زيادي به گوش مي­رسيد . بالاي هر گاري و تخته كار يك سايبان ديده مي­شد كه با پارچه ، نايلون و حصير درست كرده بودند تا اشعه­ی آفتاب آنها را نيازارد . از لابلاي حصير سايبان ، شعاعي از نور به صورت هلن افتاده و چهره­ی او را نورانی و زيباتر كرده بود . پدرش مشغول كار بود . يك لُنگ كهنه به كمرش بسته و يك زيرپوش ركابي به تن داشت ، بطوري كه موهاي زير بغلش از دور نمايان بود . به اطراف توجّهي نداشت و سخت مشغول كار بود . ولي هلن ضمن كار به اطراف هم نگاه مي­كرد و زير چشمي گاه وقتی مرا ورانداز مي­نمود . طرز لباس پوشيدنم ، رنگ پوست و تيپم نشان مي­داد و براي هر بيننده مخصوصاً در آن محل واضح بود كه هندي نيستم ، و از نگاه­های سنگینشان متوجّه می­شدم که مرا به چشم یک غریبه نگاه می­کنند .

هر از گاهی ، كه وضع جيبي­ام خوب بود ، به بازار ماهي فروش­ها مي­آمدم . در هفته يك دفعه هم كه شده غذاي گرم و خوبی براي خودم تهيّه مي­کردم . آن روز هم هوس ماهي داشتم . يكشنبه هم بيكار بودم و تصميم داشتم خوراك ماهي درست كنم . به گاري نزديك شدم امّا نه براي خريد ، بلکه براي ديدن هلن . او هم نگاهش متوجّه من شد و برای یک لحظه مرا جادو کرد . دیگر از خرید ماهی فراموش کرده بودم . پدرش هيچ توجّه نداشت و مشغول كار خودش بود .

هلن به زبان انگليسي از من سؤال كرد كه ، چه مي­خواهي ؟ گفتم به اندازه يك نفر ماهي مي­خواهم . به زبان محلّي به پدرش چيزي گفت كه درست متوجّه نشدم . پدرش نگاهی به او انداخت ، خم شد و از سبد پايين زير گاري ماهي درازي كه فكر كنم مار ماهي بود ، بيرون آورد و شروع كرد به تميز كردن . هلن خيلي سريع آن را ريز كرد و در پاكت گذاشت و به طرف من دراز كرد . گفت بگير ، اگر بلد باشي درست پخته كني ، خيلي خوش مزّه است . پاكت را گرفتم و به چشمان زيبا و افسونگرش خيره شدم . در اين مدّت چهار سالي كه در بمبئي مشغول تحصيل بودم ، دختران زيادي را ديده و با آنها آشنا شده بودم . ولي هلن چيز ديگري بود و آن روز مرا اسير چشمان زيبايش كرده بود .

در دانشگاه ، فيليپيني­ها و پاكستاني­ها ، زياد با ما گرم مي­گرفتند . از خود دهلي و آگرا زياد دانشجو داشتيم ، از نپال و كشمير و از همه جای دنیا در آنجا بودند . كم و بيش ايراني هم بودند ولي من توجّهي به آنها نداشتم و بيشتر توجّهم معطوف به درسها و مشكلات اقتصادي­ام بود . ولي نمي­دانم آن روز آفتاب به كلّه­ام خورده بود يا در چهره هلن جذابيّت خاصّي ديدم كه مرا به طرف خودش جذب کرد و دیوانه­ی او شدم .

هفته­ی بعد و روزهای بعد از آن هم به بهانه­ی خريد ماهي آنجا می­رفتم . بدون اينكه پرسه بزنم و دنبال ماهي تازه و ارزان بگردم ، يك راست به سراغ هلن و پدرش می­رفتم . یک ساعتي در آنجا به صحبت می­ايستادم . از مصاحبت با او سیر نمی­شدم و هنگام صحبت با هلن گاهي وقتها به او كمك مي­كردم و پاكت خالي­ها را به او مي­دادم ، او ماهي­هاي ريز شده را داخلش مي­ريخت و به مشتري مي­داد . آن روز مقداري ماهي خريدم و به هلن گفتم : دوست دارم طبخ اين نوع ماهي را ياد بگيرم . شروع به توضيح دادن نمود . با شوق و اشتياق فراوان برايم صحبت مي­كرد ، و گويي او هم از ديدن من خوشحال بود و من هم از مصاحبت و شیرین زبانی­هایش لذّت می­بردم .

پدرش آدم عجیبی بود . كاري به كار او نداشت و مشغول کار و تميز كردن ماهي بود . دستان سياه و پر مويي داشت ، عرق از سرو رويش مي­ريخت . قطرات عرق ، زير موهاي دستش برق­مي­زد . فلس­هاي خشك شده ماهي بيشتر پشت دست تا آرنج و نزديك بازو ، روي پوست دستانش را پوشانده بود . روي سرش ، فلس­ها ، زير نور آفتاب برق خاصّي داشت .

هلن آن روز پيشنهاد مرا قبول كرد و گفت : باشه ، میام ولی نه برای پختن ماهی . با انگشت ، پل قديمي سمت شمال بازار ماهي فروش­ها را نشانم داد و گفت : از پل كه رد شدي ، سمت راست يك بساطي مي­بيني كه سيگار و موز مي­فروشد ، يك گاري بزرگ هم نارگيل تازه و آناناس دارد كه او پسر عموي من است که كنار خانه ی ما بساط مي­كند . از او بپرسی ، خانه را نشانت مي­دهد . مجدّد با انگشت به طرف پل اشاره کرد و گفت :

نگاه كن ، از همين جا اگر دقّت كني در بنفش رنگی را  
مي­بيني . آنجا منزل ماست . حتماً بعد از ظهر ساعت شش بيا ، منتظرت هستم . لبخندی ملیح و نمکین بدرقه ی راهم کرد و خداحافظی کردم .

آن روز با خوشحالي نهار خوردم . ولي بعد از آن حال عجيبي پيدا كردم . تا آن روز به تنهايي و غريبي خودم هيچ فكر نكرده بودم . هيچ­گاه احساس تنهايي نمي­كردم . مشغول درس و دانشگاه بودم و بيشتر اوقات را با بچّه­هاي خودمان و دوستانم كه از كاشان و يزد بودند و يكي دو سال زودتر از من به بمبئي آمده بودند ، سرگرم بودم . در بمبئي و آگرا يزدي­هاي مهاجر زياد بودند كه پدرانشان چند نسل در هند زندگي كرده و چون ايراني بودند با آنها بيشتر مراوده و رفت و آمد داشتم .

اوقات من بيشتر با درس و در دانشگاه مي­گذشت ، گذر زمان را كمتر احساس مي­كردم . مخصوصاً اينكه هزينه رفت و آمد به ايران زياد بود و من هم که از نظر اقتصادي ضعيف بودم كمتر به ايران مي­آمدم و به قول معروف ، هواي ايران و سمنان ، تو سرم نبود . آنجا با محيط و فرهنگ هند آشنا و در دانشگاه با دوستانم سرگرم بودم . در فضاي دانشگاه و شهر شلوغ و بندري بمبئي گم شده و انگار جزء لاينفك آنجا محسوب می­شدم . ولي آن روز احساس عجيبي به من دست داده بود . دلنگراني خاصّي پيدا كرده بودم . براي يك لحظه دلم گرفت و غم دنيا روي دلم ريخت .

براي یک لحظه دلم برای ايران تنگ شد . از كوچه خاكي­مان كه با بچّه­ها فوتبال مي­زديم ، از سلماني و نانوايي سرمحلّه­مان که هر روز نان لواش می­گرفتم ، از سال آخر دبيرستان يادم آمد .

خلاصه آنقدر رفتم تو فكر و رؤيا كه حالم گرفته شد . به خود آمدم . ديدم چهار ساله آمده­ام بمبئي . چه زود گذشت . درسم هنوز نيمه تمام مانده . چهار سال يا پنج سال ديگر بايد اينجا بمانم . از اين فكر دلم بيشتر گرفت . غريبي و تنهايي را حالا داشتم احساس مي­كردم . نمي­دانم چرا ؟ حالا كه داشتم از تنهايي در مي­آمدم و با هلن آشنا شده بودم ، مي­بايست بيش از اندازه خوشحال باشم ولي برعكس ، احساس تنهايي و غربت مي­كردم .

آن روز فهميدم كه چقدر تنهايم . كاش زودتر با هلن آشنا مي­شدم . نمي­دانم در وجود هلن چه چيزي بود . آيا سادگي او ؟ آيا كار كردن در كنار پدرش ؟ زيبايي چهره­اش یا تنهایی من ؟ نمي­دانم ! بالاخره هر چه بود كه من از آشنايي با او خيلي خوشحال بودم ، بيشتر به زندگي اميدوار شده بودم . علاقه­ام نسبت به او روز به روز بيشتر مي­شد . به­طوري كه زندگي بي او برايم معني نداشت . گويا با پيدا كردن او به تمام آمال و آرزوهايم رسيده بودم . احساس كمبود نمي­كردم بلكه از شادي و نشاط در پوست خود نمي­گنجيدم . وقتي با او بودم و يا حتّي چهره­ی زيبايش را جلوي چشمم مجسّم مي­كردم از خوشحالي پر درمي­آوردم زیرا دختر آرزوهايم ، پري دريايي قشنگم و فرشته رؤياهايم را كه هميشه دنبالش
مي­گشتم و در جستجويش بودم پيدا كرده بودم .

چهره­ی جذّاب و زيبايي داشت ، مثل بقيّه­ی دخترهاي بمبئی سیاه و سبزه نبود . سفید و کمی گندم گون بود ، به قول خودش به مادرش شباهت داشت . به طوری که می­گفت پدرش اهل خود بمبئي و درست از همان محلّه­ی ماهي­فروشها كنار پل قديمي بود . مادرش از شمال كشمير ، منطقه­ی سردسير و سفيد پوست هند ، و او مانند مادرش سفيد مايل به گندم گون بود و پوست زيبايي داشت . گردني كشيده ، موهايي بلند با چشماني نافذ و زيبا .

آن روز برای دیدنش دقيقه شماري مي­كردم ، همانطوركه در فكر هلن بودم به فكرغريبي و تنهايي خودم افتادم . بغض گلويم را مي­فشرد . دلم مي­خواست قبل از اينكه پيش هلن بروم ، با كسي درد دل كنم . با او صحبت بكنم و از تنهايي خودم بگويم . دوست داشتم مادرم آنجا بود و درد دل
مي­كردم .

بالاخره راه افتادم . به نزديكي پل رسيده بودم ، خورشيد داشت پشت پل و در انتهای رودخانه مخفي مي­شد . نزديك غروب شده بود . سايه­ها كمي دراز شده بودند . درست همان جايي كه آدرس داده بود رسيدم . خودش بود . بله پسر عمويش . تقريباً هفت - هشت ساله . يك شلوارك كهنه به پا داشت ، لخت و بدون بلوز يا پيراهن و بدون كفش روي آسفالتهاي داغ كه از صبح آفتاب خورده بود ، كنار چرخ نارگيل ايستاده بود .

سراغ هلن را گرفتم . او با انگشت هلن را به من نشان داد . نزديك در كهنه چوبي بنفش رنگ حیاطشان ايستاده و منتظر من بود . لباسهايش را عوض كرده بود ، موهاي سرش را بسته و آرايش كم­رنگي داشت . لباس زرد مايل به نارنجي نازك و كوتاهي پوشيده كه زيبايي او را چند برابر كرده بود . يك جفت كفشِ­بندي پاشنه بلند به پا داشت . خيلي زيبا شده بود . النگوهایی رنگارنگ از مچ تا آرنج در هر دو دستش خودنمايي مي­كرد كه با حركت دستانش جرينگ ، جرينك صدا مي­كرد . موهايش را به پشت جمع كرده و يك جفت گوشواره­ی حلقه­ای طلايي كه تقريباً تا نزديكي­هاي شانه و گردنش مي­آمد ، به زيبايي او مي­افزود . به من نزديك شد ، دست داد و حال مرا پرسيد . بوي عطر عجيبی به مشامم رسید . خوش بو و كمي تند بود و فضاي اطراف را پر كرده بود . با ديدن من لبخند مليحي زد و گفت برويم . از پياده­رو راه افتاديم . خواستم تاكسي بگيرم تا به خونه برویم . گفت : نه نمي­خواهد ، قدم مي­زنيم . می­خواهم ببرمت یک جای خوب .

محلّه­ی قديمي شهر بود . پياده­روها در بعضي از قسمتهايش خاكي با جویهای کثیف و بد بو . بساطي­هاي زياد ، سلماني­هاي كنار خيابان ، واكسي­هاي زياد ، نانوايي­هاي محلّي ، كافه ترياهاي كوچك و نقلي به چشم می­خورد . قهوه­خانه­هایي را دیدم که در آن هنگام غروب كارگران خسته مشغول خوردن چاي شير بودند . هوا غبارآلود بود ، پياده­رو شلوغ و در خيابان ترافيك عجيبي بود . موتورسوارهاي دو نفره ، گاريهاي باربري ، تاكسي­ها ، ريكشاها ، اتوبوسها كه دود غليظي از اگزوز آنها بيرون مي­زد . درشکه­هایی که به جای اسب ، آدمها آنها را می­کشیدند و مسافرین را جا به جا می­کردند . همه و همه در حال تردد و رفت و آمد بودند که به نظرم یکی از پر جمعیّت­ترین و شلوغ­ترین مناطق بمبئی بود .

دست راستم را در دست گرفته بود و در کنارم قدم مي­زد . خيلي خوشحال بودم . گفتم : عصر قشنگي است ، برويم لب ساحل قدم بزنيم . گفت : باشه ، الآن به يك جاي خوب مي­رويم و تا صبح آنجا هستيم و مثل اینکه تصمیمش برای یک آن عوض شده باشد ، فی­الفور ریکشایی را نگه داشت و سوار شدیم .

چند خيابان را پشت­سر گذاشتیم ، مثل اینکه به شمال شهر رسیده بودیم . از بساطي­ها و سيگار فروشي­ها ديگر خبري نبود . از جلوي يك كافه تريا عبور كرديم و بعد رسيديم به يك كاباره كه هلن با انگشت آنجا را به من نشان داد و گفت : نگاه كن چقدر قشنگ است . از ریکشا پیاده شدیم . به آن طرف خیابان رفتیم . تا اينكه چند قدم آن طرف­تر به يك كاباره ديگر رسيديم قدم­ها را سست كرد آهی کشید و گفت : خوب ! ديگر رسيديم .

دست من را گرفته و به طرف سالن سمت در ورودي كاباره ­كشاند . هوا ديگر تاريك شده بود . نزديك در ورودي رسيديم . صداي موسیقي بلندي به گوش مي­رسيد كه شيشه­هاي سالن را مي­لرزاند . دربان به محض ديدن هلن سلام كرد و خوش آمدگويي گرمی را با هلن شروع نمود ، گويا او را از قبل مي­شناخت . در حال تعظيم ، ما دو نفر را به داخل راهنمايي كرد . من متعجّب شده ، از حركت باز ايستاده و متحيّر بودم . هلن همان­طور كه دستم را گرفته بود ، مرا به داخل سالن ­كشاند و گفت : بيا برويم داخل برایت دستور غذا و نوشیدنی می­دهم . من هم كار خودم را انجام مي­دهم و تا اواخر شب برايت خواهم رقصيد و تلاش می کرد مرا با خود به داخل سالن ببرد .

من كه خشكم زده و عصبانی بودم ، هاج و واج مانده و در جايم ميخ­كوب شده بودم . دستم در دست هلن بود و خیره به او نگاه می­کردم . گيج شده و بي­حركت مثل مجسّمه ايستاده بودم .

او که تعجّب مرا دید مرا به طرف سالن کشاند و با صدای بلند خنديد . قهقهه­ای ­زد و ­گفت : بيا خوش باش عزيزم عصبانی نشو . من شبها اين جا كار مي­كنم . بیا عزیزم ، بیا داخل... .

عنكبوت به انتهاي تار خود رسيده به صورت من نزديك شده بود و با صورتم برخورد كرد . به خود آمدم . ديدم كتاب فيزك را که گشوده بودم در دست گرفته و هنوز از صفحه اوّل تجاوز نكرده­ام .

 

 

كابـوس

درد زيادي را در ناحيه­ی دست چپ و سرم احساس مي­كردم . سرم گيج مي­خورد . تاريكي همه جا را فرا گرفته بود . چشمانم بسته بود و حال تهوع و سرگيجه داشتم . از شدّت درد به خود مي­پيچيدم . در حالت خواب و بيداري بودم و صداي اطرافيان را مي­شنيدم . صداي علي به گوشم مي­رسيد ولي نمي­توانستم چشمانم را باز كنم يا اينكه صحبت كنم . دلم مي­خواست فرياد بزنم ولی صدايم در نمي­آمد . كمي دقّت كردم مثل اينكه در بيمارستان و روي تخت افتاده بودم . دو سه نفر را دور و برم احساس می­کردم . يكي مشغول پانسمان دستم بود ، ديگري مشغول بستن سرم ، فرد ديگري به دست راستم كه سالم بود سِرُم وصل كرده بود . همه چيز را متوجّه مي­شدم ولي نمي­توانستم صحبت كنم . فكر مي­كردم كه اينجا كجاست ؟ و من اينجا چه كار مي­كنم ؟ چرا مرا به بيمارستان آورده­اند ؟ چه موقع از روز مي­باشد ؟ ديشب كجا بودم ؟ امروز كجا هستم ؟ از كجا مي­آمدم كه مرا به بيمارستان آوردند ؟ افكار زيادي در سرم پراكنده بود . سرم مي­چرخيد و هر چه بيشتر فكر مي­كردم كه چرا به بيمارستان منتقلم كرده­اند ، كمتر چيزي به ياد مي­آوردم .

دستم به شدّت درد مي­كرد و ورم كرده بود . سرم بي­نهايت درد
مي­كرد و سرگيجه داشتم . بدنم کوبیده شده و گوشهایم سوت مي­كشيد . دهانم خشك شده و زبانم به كامم چسبيده بود . نمي­توانستم صحبت كنم . دهانم كمي تلخ بود و بي­تاب و بي­قرار روي تخت افتاده بودم . كم كم مطمئن شدم كه اينجا بيمارستان است و پرستاران مشغول پانسمان و مداواي من هستند .

صداي علي شاگردم را شنيدم . نمي­توانستم با او صحبت كنم . كم­كم يادم می­آمد . سوار قطار بودم ، صداي قطار در مغز سرم سوت مي­كشيد و در گوشم طنين انداخته بود . يادم مي­آمد كه با علي شاگردم ، در بازار تهران ، از اصفهاني­ها برای مغازه طلاي زيادي خريده بودم . با ساك پر از طلا عازم مشهد بوديم . با حاج صمد كه يكي از بنكدارهاي معروف تهران بود به فرودگاه آمديم . هوا طوفاني و سرد بود . طوفان و بوران شديدي بود . باند فرودگاه یخ زده و پروازها كنسل و متوقّف شده بود . حاج صمد آقا مي­گفت : قسمت همين بوده ، اشكالي ندارد ، بمانيد ، فردا برويد . من كه عجله داشتم و دلم شور مي­زد ­گفتم : نه هر چه زودتر بايد برويم . حاج صمد كه شتاب و عجله مرا ديده بود ، گفت : خوب اشكالي ندارد . بياييد با قطارشما را بفرستم . طوري نيست ان شاء الله كه به سلامت مي­رسيد . من كه متحيّر بودم و عجله داشتم با خودم گفتم : عيبي ندارد ، اين دفعه را با قطار مي­رويم . خلاصه حاج صمد ما را از فرودگاه ، از ميدان آزادي برگرداند و از آنجا به ايستگاه قطار رساند .

دلهره و ترس وجودم را فرا گرفته بود . چهار چشمي مواظب بودم و مرتّب به علي مي­گفتم : علي آقا مواظب باش ، مواظب باش كسي تعقيبمان نكند . با حاج صمد سه نفري به ايستگاه رسيديم . حاج صمد آشنا داشت و يك كوپه دربست برايمان گرفت و گفت : فردا صبح زود به مشهد مي­رسيد . خداحافظي كرد و رفت .

من و علي آقا نيم ساعتي در سالن انتظار نشستيم كه يك سال به من گذشت . تا اينكه بلندگو به صدا در آمد : مسافرين محترم مشهد از در ورودي شماره دو سوار شوند . گفتم : علي آقا بلند شو . هردو به طرف قطار راه افتاديم .

كيف طلا بيشتر از هميشه در دستم سنگيني مي­كرد . خيلي خسته شده بودم . ديشب و امروز هم هيچ استراحت نداشتم و در بازار مشغول خريد بودم . حسابي خسته شده بودم ، و علي آقا از من خسته­تر بود . به قدري كه در سالن انتظار چرت مي­زد و من مرتّب به پايش مي­زدم ، او را بيدار
مي­كردم و مي­گفتم : علي جان ، چرت نزن ، پاشو مواظب باش كه كيف را نزنند . تقريباً پنج ، شش كيلو طلا بود . خلاصه به واگن­ها رسيديم ، واگن شماره چهار را پيدا كرده ، سوار شديم و كوپه شماره هفت را علی به من نشان داد . خودم را داخل كوپه انداختم . علي آقا هم وارد كوپه شد . در را بستيم و ولو شديم .

فكري و خيالاتي شده بودم و فكر مي­كردم چند نفر دزد ، دنبالمان هستند و ما را تعقيب مي­كنند . از اين جهت خيلي مي­ترسيدم و نگران و مضطرب بودم . خلاصه قطار راه افتاد و كمي از نگراني من كاسته شد .  سه ، چهار ساعت بعد از حركت ، به ايستگاه گرمسار رسيديم که علي آقا پيشنهاد كرد شام بخوريم و بخوابيم . به پيشنهاد علي آقا رفتيم رستوران قطار ، غذا خورده به كوپه برگشتيم و چرت زدن آغاز شد . من خيلي مضطرب بودم و در خواب كابوسهاي عجيبي مي­ديدم .

تا به حال بارها براي خريد به تهران و اصفهان رفته بودم . هيچ اتّفاقي نيفتاده بود ولي اين دفعه زياد نگران بودم و مي­ترسيدم . در خواب مي­ديدم يك نفر نقاب به چهره زده وارد كوپه شد ، من سرجايم ميخ­كوب شده بودم . با اسلحه­ای که صدا خفه­كن داشت به طرف علي آقا تيراندازي كرد . علي آقا را از پا در آورد و كشت . بعد به طرف من آمد ، اسلحه را در جيب گذاشت و چاقوي دراز و برّاقي را از جيبش بيرون آورد ؛ رو کرد به من گفت : صدايت در نيايد و با بی­رحمی شروع كرد به بريدن دستهاي من . از شدّت درد فرياد مي­زدم كه ناگهان از خواب پريدم . علي آقا گفت : چه خبره بابا ؟ اين قدر داد نزن .

از شدّت بي­خوابي همانطور كه نشسته و ساك را در بغل محكم گرفته بودم ، چرت مي­زدم . احساس مي­كردم رنگم پريده و دستهايم را از جايي كه بريده بود هنوز مي­سوزد و باور نداشتم كه خواب دیدم . به دستهايم نگاه مي­كردم و نگاهم مجدّد برمي­گشت به طرف ساك كه مملواز طلا و جواهر بود .

مجدّد چرتي شدم و خوابم برد ، علي آقا هم كه خسته بود خوابش برد . ولي من جرأت نمي­كردم دراز بكشم و همين­طور كه ساك را محكم در بغلم گرفته بودم چرت مي­زدم و در خواب و بیداری بودم .

با صدای آهنگ چرخ­هاي قطار گويي مادرم برايم لالايي مي­خواند . يواش يواش خوابم برد . خواب خوشي را شروع كردم . با تكانهاي قطار و آهنگ و ريتم خاصّي كه از چرخ­ها و ريل به گوشم مي­رسيد ، به خواب عمیقی فرو رفتم . مثل اين بود كه بر روي تابی در حال تاب خوردن مي­باشم . لذّت مي­بردم و در حال پرواز بودم كه ضربه­ی سنگيني به سرم خورد . بیهوش شدم و فریاد می­کشیدم که از ترس از خواب پریدم . علي آقا گفت : حاجي چرا وحشت داري ؟ راحت بگير بخواب . هيچ خبري نيست ، خيالت راحت باشد ، بگير بخواب .

با دلداري علي آقا آرام­تر شدم و مجدّد خواب بر من غلبه كرد . خواب ديدم از يك تپّه­ی خاكي كه پر از سنگ و خار مي­باشد ، به طرف بالا صعود مي­كنم . با سختي قدم برمي­دارم و انگار يك تريلي پر از آهن را هم با خودم يدك مي­كشم . هر چه قدرت در توانم دارم به كار برده و نمي­توانستم به بالاي تپّه برسم . در پايين تپّه يك گلّه­ی گرگ با صدا و هياهوي زياد در تعقيب من بودند . من از ترس آنها به طرف بالاي تپّه می­رفتم . هر چه سريع­تر راه مي­رفتم ، متوجّه می­شدم که هنوز سرجاي خودم ايستاده و به نوك تپه نمي­رسم . تا اينكه گرگها به من نزديك شده ، پاهايم را به دندان گرفته ، مي­جوند و به پايين تپّه مي­كشند . از ترس فرياد مي­كشم ، كسي به دادم نمي­رسد كه دوباره با صداي علي آقا از خواب پريدم . عرق سردي بر پيشانيم نشسته و قلبم با ضربان شديد مي­تپيد . علي آقا گفت : نترس حاجي جون هيچ خبري نيست . هيچ كس در اين قطار نمي­داند كه ما حامل شش كيلو طلا هستيم . آسوده باش و نگراني را از خود دور كن . گفتم : خوب ، باشه .

خودم را شل كرده و تنه­ام را به پايين صندلي كشيدم تا اينكه راحت­تر لم بدهم . دوباره شروع كردم به چرت زدن . صداي تليك ، تليك قطار در گوشم بود ، و مانند لالايي گوشم را نوازش مي­داد . برای  لحظه­ای ديدم سرچاه آبي ايستاده­ام و لبهايم از تشنگي خشك شده و مي­سوزد . خم شده در چاه نگاه كردم . عكس خود را در آب درون چاه ديدم . خوشحال شده و به فكر بودم كه چگونه از چاه آب بكشم و بخورم . همين­طور كه خم شده و با حسرت به آبهای ته چاه نگاه می­کردم ، ناگهان كيف پر از طلايم به درون چاه سقوط كرد و من از ترس اينكه طلاها گم نشود با سر به درون چاه پريدم و با سرعت زياد در چاه فرو مي­رفتم . در آن موقع كه سقوط وحشتناكي داشتم به خاطرم آمد كه چه كار اشتباهي از من سر زد و به خاطر يك كيف طلا خودم را به كشتن دادم . فرياد كشيده و كمك خواستم كه يك دفعه پهلويم درد گرفت و سوخت . از خواب پريدم . ديدم علي آقا با آرنج به پهلوي من فشار مي­آورد و مي­گويد : بابا ! حاجي جون ، حوصله­ام را سر بردي . اعصابم از دست تو به هم ريخت . چرا راحت نمي­خوابي ؟ بيا يك قرص آرام­بخش به تو بدهم كه تامشهد راحت بخوابي . به او گفتم : نه اگر خواب آلود باشم مي­ترسم كه كيف طلا را از ما بزنند . اين جوري راحت­ترم . نيازي به قرص ندارم .

افكار مشوّش ، درهم و پراكنده­اي داشتم . سرم درد مي­كرد . اعصابم خراب بود . كم­خوابي كشيده بودم . خسته و در حال چرت زدن بودم . كيف طلا هم برايم بلايي شده بود . اين دفعه اوّلم كه نبود ، يك عمر كارم همين بود . بعد از چند سال شاگردي و پادويي ، طلاي كيفي مي­فروختم و مغازه نداشتم . در تمام نقاط ايران در گردش و در حال خريد طلاي كهنه و فروش طلاي نو بودم . حالا براي خودم كسي شده بودم . اين چهار ، پنج سال اخير جهت خريد جنس براي مغازه ، زياد سفر می­کردم ولي اين دفعه با هر دفعه زياد فرق مي­كرد . از هر دفعه بيشتر طلا خريده بودم . به طلاهاي خريده شده فكر مي­كردم و به فروش آنها . نگران و مضطرب بودم . زيرا در اين اواخر دزدي­های مسلحانه­ی زيادی شده بود . سرقتهايي كه در مشهد و تهران شده بود ، يكي يكي مثل پرده سينما جلوي چشمم مي­آمد . خبر سرقت­هايي كه شنيده بودم در ذهنم براي خودم مجسّم مي­كردم . فكرم بيشتر به اين موضوع مشغول بود كه با دزدهاي مسلّح چگونه برخورد كنم ؟ چگونه از خودم دفاع نمايم ؟ خلاصه تا مشهد ، نيم ساعت هم نخوابيدم . از گرمسار كه رد شديم تا خود مشهد ، خواب و نيمه خواب بودم . كابوس­هاي وحشتناك مي­ديدم و چرت مي­زدم . سرم به شدّت درد مي­كرد . تلوتلو مي­خوردم تا بالاخره قطار به مشهد رسيد و در ايستگاه توقّف كرد . با كمك علي آقا از پلّه­هاي قطار پايين آمدم . به سالن رسيديم . بيرون از ايستگاه يك تاكسي ويژه گرفتیم ، علي آقا گفت برويم منزل استراحت كنيم . گفتم نه اوّل برويم كيف را در گاو صندوق مغازه بگذاريم ، كه خاطرم جمع شود ، بعد براي استراحت به منزل خواهيم رفت .

تاكسي خيلي زود به فلكه­ی آب رسيد . جلوِ دكّه­ی پليس ، نزديك بازار رضا از تاكسي پياده شديم . از آنجا تا مغازه راهي نبود . پول تاكسي را دادم و در را به هم زدم . برگشتم كه به طرف مغازه راه بيفتم ، ضربه­ی سنگيني به سرم خورد و چند ضربه­ به دستم و ديگر چيزي نفهميدم .

اكنون يادم مي­آمد چه بلایی به سرم آمده است . روي تخت بيمارستان احساس درد عجيبي در دست و سرم داشتم . احساس تشنگي مي­كردم . كمي آب خواستم ، ليوان آب را روي لبهـايم احساس كردم و كمي آب نوشيدم . حالم بهتر شد . سرحال شدم . پلكهايم را كم­كم باز نمودم و ديدم علي آقا با سري باند پيچيده و خونين و بهم ريخته بالاي سرم ايستاده است .

 

 

لبهاي خاموش

چند روزی می­شد که هوا ابري و گرفته بود . بخصوص امروز هم كه دود غليظي آسمان را پوشانده بود . غير از دود هوا مه­آلود بود . ابر سنگيني روي شهر را گرفته و انگار که فاصله ی آسمان و زمين كم شده است و آسمان قیرگون به نظر می­رسید . آخرین روز ماه محرم بود ، می­خواستم به راهپیمایی بروم . احساس بدي داشتم ، با وجودي كه صبح خيلي زود از خواب بيدار شده بودم ، ولی احساس خستگي ، كرخي و گرفتگي مي­كردم . شب را با دلهره و ترس به صبح رسانده بودم .

نُقدم باز نمي­شد ، دلهره و اضطراب تمام وجودم را فرا گرفته بود . دستانم مي­لرزيد . دیروز جمعه دو جعبه­ی چوبي خالي ميوه را با بچّه­ها پر از كوكتل مولوتف كرده و در راهروي پشت­بام كه از هشتي حياط به آنجا راه داشت مخفي كرده بوديم و مواظب بودم کسی متوجه آنها نشود .

آن روز مدام مي­آمدم دم در حياط و بعد مي­رفتم سركوچه و مجدّد برمی­گشتم داخل هشتي پشت در حياط ، چند دفعه به همين ترتیب سرك كشيدم و هر آن منتظر بودم كه سر و كلّه غلامرضا با بچّه­ها پيدا شود . بي­تابي ، هيجان و اضطراب تمام وجودم را فرا گرفته بود . طنين صداي معلّمم هنوز در گوشم بود و صدایش به گوشم مي­رسيد . ديشب موقع خداحافظي بر و بچّه­ها را پشت مهدیّه جمع کرد زیراکه مهدیّه تقريباً جلوي در شهرباني بود و مأمورين مرتّب كشيك ما را داشتند و به راحتي نمي­توانستيم در مسجد دور هم جمع شويم و جلسه­ها را برگزار نماييم .

آن شب معلّمم چند دفعه تأكيد كرد و گفت : بچّه­ها فردا كار مهمّي داريم . حواستان را جمع كنيد ، از مولا علي(ع) مدد بخواهيد كه ياريمان بكند  فردا روز سختي را در پيش خواهيم داشت . خودتان را آماده بكنيد . ان­شاء­الله اگر خدا بخواهد كار بزرگي خواهيم كرد . برويد . التماس دعا دارم ، برويد عزيزان من براي فردا آماده باشيد . فردا ان­شاء­الله كار را يك­سره خواهيم كرد ، اگر خدا بخواهد و حضرت زهرا(س) كمك بكند ، ان­شاء­الله پائينش مي­آوريم .

همش به فكر حرفهاي آقا معلّمم بودم . او خيلي خوشحال بود . از محلّه­هاي ديگر هم به مسجد محلّه ما آمده بودند .

سر و صدا خيلي زياد بود . با خود گفتم : چه خبر شده ؟ مگر امروز چه اتّفاقي خواهد افتاد كه آقا معلّمم اينقدر تأكيد مي­كرد ؟ چه پيش خواهد آمد ؟

از خانه­ی ما تا ميدان مجسّمه خيلي راه بود ،  ولي با وجود اين ، سر و صداهايي كه شروع شده بود لحظه به لحظه بيشتر مي­شد . صداي گلوله­ها اوّل صبح كم بود و حالا داشت بيشتر و بیشتر مي­شد . دود غليظ ناشي از سوختن لاستيك­ها ، از دور نمايان بود . مردم براي راه بندي مأموران ،  لاستيك­ها را در خيابان آتش مي­زدند . تيراندازي به اوج شدّت خود رسيده بود . چند دفعه تصميم گرفتم بروم و مثل هر روز با بچّه­ها در تظاهرات شركت كنم ، ولي غلامرضا گفته بود : جايي نروی ، من مي­آيم دنبالت و تأكيد داشت كه تو تنهايي نمي­تواني جعبه­ها را حمل كني  و راست هم مي­گفت . حدود پنجاه بطري پر درست كرده بوديم . هنوز لباسهايم بنزيني بود و بوي بنزين و گازوئيل از لباسهايم به مشام مي­رسيد .

روز قبل با هزار زحمت و التماس از كاميون اكبر آقاي راننده ، گازوئيل گرفته بوديم . از موتور سه چرخ رجب آقاي باقلا فروش و فولكس حسن آقاي خياط سركوچه­مان هم بنزين كشيده بوديم و با زحمت زياد در تاريكي پلّه­هاي پشت­بام و پشت در هشتي بطري­ها را پر و آماده كرده بوديم . همه چيز مهيّا بود . همه­ی فتيله­ها را آماده كرده بودم و غلامرضا هم كمك زيادي مي­كرد .

پسر خوبي بود . خون­گرم و با محبّت بود . ولي در این جور مواقع بي­خودي جوش مي­زد و عجول بود . اين اواخر نه سركار مي­رفت و نه مدرسه . مدرسه كه تعطيل شده بود و كارش هم شده بود مسجدِ محلّه و تظاهرات و راهپیمائی .

بیشتر شبها که در کوچه و خیابانها اطّلاعیه­ها را پخش می­کردیم ، هر وقت که احساس گرسنگی می­کردم ، غلامرضا مي­رفت از خانه­شان خوراكي مي­آورد . به شوخي مي­گفتم : غلامرضا نرو ، ساعت دو شب است ، مزاحم مي­شوي ، همه خواب هستند . مي­گفت : همه خواب هستند ولي باباي من بيدار است . او انگار با خدا قرار گذاشته است و هر شب از ساعت يك بيدار مي­شود ، نماز شب مي­خواند و تا اذان صبح بيدار است و با خدا مناجات می­کند . چند دفعه كه كليد نداشتم ، خودش در را برايم باز كرد و از اينكه می­دید با بچّه­های محلّه در مسجد فعّاليّت داریم و با شاه مبارزه مي­كنيم و مي­خواهيم او را از مملكت بيرون كنيم خوشحال بود .

يك دفعه هم غلامرضا از لابه لاي كتابهاي پدرش عكس آقا را به من نشان داده بود . تا آن روز نديده بودم . دلم پرمي­كشيد كه روزي آقا به ايران بيايد و او را از نزديك ببينم . همه منتظر آمدن آقا بودند .

غلامرضا پسر خوبی بود . هميشه خنده روي لبانش ديده مي­شد ، اكثر مواقع لبانش به­هم مي­خورد و زمزمه­ی بي­صدايي داشت . به او مي­گفتم : غلامرضا خسته نمي­شوي ؟ چه مي­گويي ؟ با خودت حرف مي­زني ؟ جواب مي­داد و مي­گفت : با خودم ؟ با خودم حرف مي­زنم ؟! نه جونم با او حرف مي­زنم . با خدا حرف مي­زنم . ذكري كه پدرم به من گفته مي­گويم . ذکر
لا اله الا الله جزئی از نفسم شده . جزء پوست ، گوشت و خونم شده است . تمام اجزاء بدنم خدا را صدا مي­زنند . همين­طور كه نفس مي­كشم با نفسم در حركت است و در موقع خواب كه در خواب هستم به­جاي زبانم قلبم با تلاطم و حركت­هاي خودش ذكر را تكرار مي­كند . برايم فرقي نمي­كند كه خوابم يا بيدار . و اين ذکر لا اله الا الله در خونم ، در رگهايم و در تمام سلولهاي بدنم جاري و ساري است . اگر من هم نگويم خودش در وجود من در حركت و در جريان مي­باشد .

معني حرفهاي غلامرضا را درست نمي­فهميدم ، خوب درك نمي­كردم . بعضي وقتها كه صحبت­هايش گل مي­كرد ، به يك نقطه خيره مي­شد ، آيه­هاي قرآن را مي­خواند و برايم معني مي­كرد . از من بزرگتر بود و سوادش بيشتر ، مثل معلّممان حرف مي­زد ، نصيحت مي­كرد ، از خدا ، قرآن ، قيامت و نماز شب برایمان مي­گفت .

بچّه­هاي محل همه او را دوست داشتند . او هم اخلاق همه­ی بچّه­ها دستش بود و طوري رفتار مي­نمود كه هيچ كس از او دلخور و ناراضي نبود . حتّي محمّد خله كه به همه مي­پريد و همه از او مي­ترسيدند و او را اذيّت مي­كردند ، او هم با غلامرضا طور ديگري رفتار می­کرد و به او احترام
مي­گذاشت .

صداي كلون در مرا به خود آورد . دويدم در را باز كردم . پسر خاله­ام رضا بود . خدايا چه شده ؟ صورتش از دود سياه شده بود . داد مي­زد و نعره مي­كشيد : سوختم ، سوختم . يك لنگه كفش به پا نداشت . پاچه­ي شلوارش سوخته بود و پارچه­هاي نيم سوختـه به ساق پايش چسبيده بود . گفتـم چه شده ؟ گفت : كشتند ، همه را كشتند ، دور ميدان مجسّمه تیراندازی و شلوغ شده است . من كه داشتم فرار مي­كردم ، پايم به جدول گير كرد و افتادم درست وسط لاستيكی كه نصف آن سوخته بود ؛ پايم در سيمهاي لاستيك گير كرد و سوخت ؛ تو را به خدا زود باش آب بيـار . از بي­تابي سرجاي خود آرام و قرار نداشت .

خيابان شلوغ شده بود . مردم به هر طرف فرار مي­كردند . از لاي در كه نيمه باز بود هجوم مردم را مي­ديدم . مادرم براي رضا يك ليوان شربت آورد . رضا دستهايش مي­لرزيد و نمي­توانست ليوان را در دستهايش نگه دارد . كمي شربت به او دادم ، خورد . نفس عميقي كشيد . قطرات درشت عرق با دوده­هاي صورتش به هم آميخته بود . چشمهايش در سياهي صورتش سفيد مي­زد و درست مثل حاجي فيروز شده بود .

ناله مي­كرد و با التماس مي­گفت : بلند شو برو . چرا اينجا نشسته­اي ؟ من حالم خوب است ؛ بلند شو برو . غلامرضا و چند نفر ديگر تير خورده­اند . همه مردم فرار كرده­اند . بي­انصافها مأمورین شهربانی مردم را به رگبار بستند ؛ ولي مجسّمه را پايين كشيديم ، بالاخره پايينش آورديم . آنها دور ميدان و در خيابان اطراف همه را به تير بسته­اند و خيلي­ها را كشتند . بلند شو ، بلند شو ، برو كه غلامرضا تير خورده ، كمكش كن . اي كاش جعبه­ها را مي­آوردي آنجا . غلامرضا نتوانست بيايد ، راهها را بسته بودند ، درگيري زود شروع شد و ما در محاصره مأمورین افتادیم . از پشت بام شهربانی به طرف ما تیراندازی می­شد . از اتاق کمپرسی ماشین شهرداری به عنوان پناهگاه استفاده کردیم . بالاخره با هزار بدبختي مجسّمه شاه را پايين آورديم . رضا پسر خاله­ام همين­طور يك­ريز حرف مي­زد . ديگر حرفهاي رضا را نمي­شنيدم . چشمهايم سياهي مي­رفت . براي غلامرضا نگران شده بودم . سرم گيج می­رفت . دست و پايم را گم كرده بودم . به سختي نفس مي­كشيدم . حواسم پرت بود . فقط صداي گلوله­ها ، ازدحام و هيا هوي مردم به گوش می­رسید . دمپايي به پا داشتم . با عجله آمدم سر كوچه . كفشهاي ورزشي جديدي كه خريده بودم ، نبود . یادم آمد ديروز جمعه هشتم ديماه که روز تولّد غلامرضا بود ، به عنوان كادو به او هديه داده بودم . چون چند روز قبل در تظاهرات تاسوعا و عاشورا هنگام دويدن كفشهايش را گم كرده بود ، او هم كه خيلي از كفشهای من خوشش آمده بود همانجا به پا كرد و با شوخی به من گفت : بگو مباركه .

درست نمي­توانستم بدوم ولی با عجله و سراسيمه به طرف ميدان مجسّمه شروع به دويدن كردم ، در شلوغي مردم به من تنه مي­زدند . عقده راه گلويم را گرفته بود ، مثل يك گلوله توپ داشتم منفجر مي­شدم . همين­طور كه مي­دويدم ديدم كه بعضي­ها كفش به پا نداشته و در حال فرار هستند . بعضي­ها با پيراهن­هاي پاره و خونين در حال فرار بودند . صداي جمعيّت در خيابان مي­پيچيد . محكم و با صلابت لا اله الا الله
مي­گفتند . اين صدا تمام فضاي ميدان را پر كرده بود . مردم شعار مي­دادند : « می­کُشیم ، می­کُشیم ، آنکه برادرم کشت » .

دستها و لباس­ها همه خونين بود . صورت بعضي­ها پرخون و قرمز بود . بعضی از مردم بر اثر تيراندازي زخمي شده بودند . جمعيّت اسلحه و چوب به دست گرفته و به طرف شهرباني در حركت بودند .

افراد زخمي و بي­هوش شده بودند . بعضي از شهدا را روي دست بلند كرده بودند ؛ لا اله الا الله می­گفتند و شعار مرگ بر شاه مي­دادند . جلوتر رفته و به جمعيّت رسيدم . مثل اينكه مأمورين خيلي­ها را كشته و زخمي كرده بودند . چند نفري را ديدم كه مجروح روي دست مردم بالا و پايين مي­روند . با صلابت فریاد می­زدند : « برادر ارتشی چرا برادرکشی ؟»

جلوتر رفتم و ناگهان چشمم به يك جفت كفش ورزشي آشنا افتاد . قلبم فرو ريخت خدايا چه مي­بينم ؟ اين كفشهای نو برايم آشنا است . کفشهای خودم هست كه به غلامرضا داده بودم . بله خودش است ، اين كفشهاي من است كه در پاي غلامرضا بود و از پاشنه­ی آن قطرات خون مي­چكيد . پاهاي غلامرضا روي دست مردم تكان مي­خورد و آويزان بود .

جمعيّت غلامرضا را روي دست بلند كرده بودند و يكي از كفشهایش پرخون بود . پيراهن غلامرضا پاره و خوني شده بود . هنوز بدنش گرم و روي دست مردم در حركت بود . از سر انگشتان دستش خون قطره قطره به زمين مي­چكيد . دستانش از دو طرف باز و آويزيان بود . در شلوغي و ازدحام نتوانستم خود را به او برسانم . مردم او را بر روي دست حمل مي­كردند و به طرف وانتي كه در كنار خيابان توقّف كرده بود مي­بردند . تا به وانت رسيدند او را عقب وانت گذاشتند . مردم فریاد می­زدند : « شاه جنایت می­کند ، ارتش حمایت می­کند » .

دويدم ، خودم را به وانت رسانده ، با عجله عقب وانت پريدم . وانت در حال حركت بود ، چند نفر ديگر هم سوار شده بودند . با حركت وانت تعادلم از دست رفت و كف وانت افتادم . درست بغل غلامرضا ، به­طوري كه دست نازنين غلامرضا ، زير زانوي راستم قرار گرفت .

به خود آمدم ، خـودم را جمع و جـور كردم ، خدايا چه مي­بينم ؟ غلامرضا آغشته به خون كف وانت افتاده و آرام خوابیده بود و تکان نمی­خورد . با همان لبخند هميشگي روي لبانش . کاش مرا هم با خود می­برد . چهره زيبايي داشت ، متبسّم و نوراني . ولي لبهاي غلامرضا مثل هميشه تكان
نمي­خورد و زمزمه نمي­كرد و او ساكت و آرام با لبهای خاموش خوابيده بود . حركتي نداشت ، بدنش رو به سردي مي­گراييد و صداي ذكر او به گوش نمي­رسيد و به جاي غلامرضا ، جمعيّت فرياد مي­زد : الله اکبر ، الله اکبر ... .