چكيده و خلاصه اي از مقاله ي شناخت حاج آخوند ملّاعباس راشد تربتي
نگاهی به زندگی حاج آخوند ملا عباس راشد تربتی از زاویه ای دیگر«عرفان،اقوال و نظریات دیگران»
پیش ازآن کاندرجهان باغ و می وانگوربود از شـراب لایزالــی جان ما مخمــور بود
ما به بغدادجهان جان انا الحق می زدیم پیش ازآن کاین داروگیرونکته ی منصوربود
آن آفتاب کرم و احسان، آن دریای ورع و عرفان، آن مبارز میدان مجاهد، حاج آخوند ملّاعباس راشد، از علماي پرهيزكارومجاهدين حق و حقيقت و سالكين طريقت بود، در راه خدا و براي خدا قدم برمي داشت و فقط در مقابل خدا كرنش مي كرد. در تقوا و پرهيزكاري يد طولایی داشت. او عالمي عارف و خدمتگذار و سالكي سخت كوش و متعبّد بود. كه، (آقا بزرگ حكيم) در مورد حاج آخوند چنين مي گفت:«حاج آخوند مرد فوق العاده اي است و اگر به اين شدت تعبّد نمي داشت، مي توانست به جاي منطقه خراسان دنيايي را تحت تأثير قرار بدهد.» دائم در مقام قُرب و غرقه ي اُنس و محبّت بود. دائم الوضو و دائم الذكروهميشه اوقات را بر صوم و صلات مي گذراند. خستگي ناپذير بود بطوريكه شب و روز در مزرعه كار مي كرد. دارای روحي بزرگ بود، و چون مولايش علي (ع) غذاي روحي و معنوي هم چون، ذكرو دعا داشت و اندك نان جوي را بر پر كردن شكم با چرب و شيرين و حلويّات ترجيح و برتري مي داد. خوراكش غالبا در شبانه روز يك وعده بود كه هم افطارش محسوب مي شد و هم سحرش. در پي قدرت و شهرت نبود چون كه مي دانست چه حجاب هایی به حجاب هایش اضافه شده، راه او را منحرف و از سيرالا الله باز مي دارد. در اعمال و تكاليفش بيش از اندازه دقت داشت و وظيفه اش را به نحو احسن انجام مي داد به طوريكه رهبر عظيم الشأن انقلاب اسلامي خميني كبير فرمود: «حاج آخوند ملّا عباس آنچه را به عنوان تكليف تشخيص داد عمل كرد.» او مرد خدا بود و مرد دين، نه مرد دنيا و دنيا داري. و این عجوزه عروس هزار داماد را سه طلاقه کرده و با آن کاری نداشت. به قول مرحوم استاد فروزانفر كه درباره حاج آخوند گفته است «اصلاً دنيا به دور اين مرد نگشته است.» یک پارچه ادب و معرفت بود. کم حرف و کم سخن، محجوب و محبوب همه، در عین حال اهل مطایبه و لطیفه گویی. با مردم به نرمی و لطافت رفتار می نمود و لیکن در برابر مسائل دینی و مذهبی همچون پولاد سخت و محکم بود و همانند کوهی استوار استقامت و ایستادگی می کرد. دریا دل بود، دلی به پهنای اقیانوس های جهان و به روشنی قرص ماه و به زلال آب. حاج آخوند خود در مقام يقين بود و به وضوح خدايش را مي ديد و او را لمس مي كرد، مقامات معنوي را به سهولت طي كرده بود و حالات خوشي داشت و به معنويت مطلق رسيده بود و به اين سبب خلعتي گرانبهااز نوربرایش پيش كش آوردند و درغروب زندگانيش او را در حلّه بهشتي پيچيدند. به طوريكه او را در ميقات در احرامي از نور ديدند. و شنيدند از او كه به چهارده نور سلام مي گويد و در هاله اي از نور بود كه به نداي حق لبيك گفت و جان به جان آفرين تسليم كرد. او كه پيرو شريعت و پير طريقت و غوّاص درياي حقيقت بود، او كه سوخته ي عشق و محبّت و تشنه ي رفاقت بود نمي دانم از كدام تبار بود؟! از ابدال بود يا از اوتاد! از ابرار بود يا نقباء! كه بلاشك از اؤليا الله بود و جايگاهي خاص و رفيع داشت. به اين سبب بود كه او را از فرش با سفينه اي از نور به عرش بردند، به او بار دادند و به درون راه دادند. يد و بيضايي همچون موسي نداشت ولي گويا از همان جنس بود، و به گفته هم ولايتي هايش كه مي گفتند: «او كار پيغمبران را مي كند».او در چه جايي سير مي كرد؟ او به چه جايي رسيده بود؟ تاجايي كه استادش (حاج شيخ علي اكبر مجتهد تربتي) به او اقتدا مي كرد. او در همان اوان جواني به درجه موت اختياري رسيده بود، ميرانده بود در خود هر آنچه را كه از پيشرفت او در معنويت ممانعت مي كرد، واز ميان برداشته بود آنچه را كه سيرالا الله را بر او مشكل مي كرد. وعمل كرد به حديث «موتوا قبل ان تموتوا» و هم ساز و هم نوا با ملای روم هم نوا بود و زمزمه می کرد:
مرگ اگر مرد است گو نزد من آی تا در آغـوشش بگیرم تـنگ تـنگ
مـن از او جــانـی ستــانم جــاودان او ز من دلـقی ستانـد رنگ رنگ
او عارفي بود كه احوالات خاصّ و عوالم وصف ناپذيري داشت، عالمي بود كه حرفهاي غريبي مي زد و سينه پر رازي داشت. او عاشق دل سوخته اي بود كه دم نمي زد، اهل ذكر و عبادت بود، عارفي كه تهجّد و شب زنده داريهايي داشت، عاشقي كه نجواهاي عاشقانه با محبوبش داشت و با اسرار و راز و نيازهايي با معبودش در خلوت مي نشست و جلوت مي ديد. او عاشق دل سوخته اي بود كه صراحي هاي پي در پي از شراب لايزالي برايش پر مي كردند و پير خراباتي كه دُردي كش ميخانه هايش مي گفتند و مصداق آيه «و سقهم ربهم شرابا طهورا»(سوره انسان. آيه 21) بود و رتل هاي گران را دما دم در مي كشيد. در منبر از توحيد مي گفت، براي هم ولايتيهايش از فنا و بقا سخن مي راند. در مدرسه براي طلّاب از وحدت و كثرت سخن به ميان مي آورد. در مجالس از قبض و بسط براي بازاريان مي گفت و آيه «ويل للمطففين» را برايشان نجوا و تفسير مي كرد. در خانواده از سخا و وفا سخن مي راند. حاج آخوند فاني مطلق بود و باقي بر حق ومحبوب الهي. هميشه سرشار بود از شوق و اشتياق و خالي ازهر گونه كدورت و بغض، و پر و مملو بود از خوبي و نيكي، به همين سبب بزرگي همچون حاج آقا حسين قمي در وصفش مي گويد: (حاج آخوند نه فقط از خوبان عالم اسلام است بلكه از خوبان دنيا ست.) جاي او را كسي نتوان گرفت مگر فرزند خلفش آن استوره تقوا، آن استاد علم و بيان، آن بنياد كشف و عيان، آن مهدي راه و رهبري، حسينعلي راشد تربتي كه خدايش بيامرزاد.او هم از ناسوت به لاهوت سفر كرد و به لاهوتيان پيوست كه جايش در اينجا خالي و راهش پر رهرو باد. حاج آخوند كه مرتع انوار و منبع اسرار بود داراي كرامات و جذبات روحيِ خاصّي هم بود. سخن و نگاهي تأثير گذار و جذّاب داشت به طوري كه در ميان مردم و خراسانيها اسطوره شده بود. سخن گفتن و شرح كرامات و كشف شهودهايش در اينجا سخن را به درازا خواهد كشاند. و بودند عرفايي در تاريخ معاصر كه راه او را ادامه دادند و پا جاي پاي او نهادند كه از آن جمله مي توان از رجال علمي و ايماني و عرفاني مشهور تربت حيدريه: مرحوم شهابي، مرحوم استاد عبدالسلام تربتي و شيخ محمّد رضا رباني برادر صدري آقاي رباني و آیت الله سید محمد باقر موسوی مجتهد معروف به(سید محمد باقر بزرگ) خطيب و دانشمند و محقق مرحوم شيخ علي اكبر واعظ تربتي وعلمايي نظير مرحوم« طباطبايي، مروج، امامي، حاج شيخ اسماعيل مجتهدي، مرحوم زهدي» وعارف گم نام، كاسب خوش انصاف، حاج جلال كفاش را ذكر كرد و هستند کسانی که رهرو این راهند و از همین تبارند و درد آشنایند و نا آشنا. بر ماست كه زندگي ايشان را الگوی خود قرار دهیم و راه و روش عارفانه و خداپسندانه ي اولياالله را فرا روي خود قرار داده و طي طريق نماييم. روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد. در خاتمه جا دارد از استاد عزیزم جناب آقای جلال رفیع که با نوشتن دیباچه ی زیبا و ماندگارشان بر کتاب گران سنگ «فضیلت های فراموش شده» و سخنرانیهایشان که گامی مؤثر در شناساندن حاج آخوند ملا عباس راشد تربتی به ایرانیان بوده است، تشکر و سپاس گذاری داشته باشم که باید قدر زحمات ایشان را که یکی از هم ولایتی های دانشمند و والا و یکی از نویسنده گان توانا و اصحاب رسانه صادق در ایران هستند، را بدانیم.
هوالحق
نگاهي به زندگی
حاج آخوند ملّاعباس راشد تربتي
از زاويه اي ديگر
اقوال و نظريات ديگران
(بعد عرفاني)
«فرزندم... سعي كن اگر اهلش نيستي و نشدي،
مقــامات عارفين و صالحين را انكــار نكنــي و
معـاندت با آنان را از وظايف ديني نشمري...»
«امام خميني(ره)»
* بنام خداي رحمان *
پيش از آن كاندر جهان باغ و مي و انگور بود
از شــراب لايــزالي جــان ما مخمــور بــود
ما به بغداد جهــانِ جـان انـا الحــق مـي زديـم
پيش از آن كاين دارو گيرو نكته ي منصوربود
پيش از آن كاين نفس كُل در آب و گِل معمارشد
در خـرابـات حقـايــق عيـــش مــا معمور بــود
مولوي
«آن آفتاب كرم و احسان، آن درياي ورع و عرفان، آن عالم عامل، آن عارف كامل، آن مطلق عالم قَيد، آن عامل جهد و جد، آن مبارز ميدان مجاهد»، حاج آخوند ملّاعباس راشد، از علماي پرهيزكارومجاهدين حق و حقيقت و سالكين طريقت بود. در راه خدا و براي خدا قدم برمي داشت و فقط در مقابل خدا كرنش مي كرد. ملاحظه كار، دورانديش و خيرانديش بود. در تقوا و پرهيزكاري يدي طولا داشت. حالات و احوالات عجيب و غريبي در او مشاهده مي شد و دائم در مقام قُرب و غرقه ي اُنس و محبّت بود و به فرمايش مولا علي(ع) اميرمؤمنان كه فرمودند: ثَمَرَةُ الأُنسِ بِا اللهِ الأِستيحاشْ مِن النّاسِ.
ميوه و نتيجه انس با خدا وحشت كردن از همدمي با مردم است. در ميان مردم و با مردم زندگي مي كرد و زندگي اش را با كار در مزرعه و كشاورزي اداره مي نمود و چون خدمت به خلق را وظيفه خود مي دانست لذا نمي خواست از مردم فاصله بگيرد.
او عالمي عارف و خدمتگذار و سالكي سخت كوش و متعبّد بود. كه، (آقا بزرگ حكيم) در مورد حاج آخوند چنين مي گفت:«حاج آخوند مرد فوق العاده اي است و اگر به اين شدت تعبّد نمي داشت، مي توانست به جاي منطقه خراسان دنيايي را تحت تأثير قرار بدهد.»
از بند خود ار دلم رهايي يابـد
شك نيست درآن كه روشنايي يابد
يا رب تو مرا زخلق بيگانه بكن
تا با تو، دلِ من آشنايـي يابد
دائم الوضو و دائم الذكروهميشه اوقات را بر صوم و صلات مي گذراند.
خستگي ناپذير و پر توان و پر انرژي بود به طوريكه شب و روز در مزرعه كار مي كرد، خيش و گاو آهن به دوش مي كشيد، زمين و ضمير خود را زيرو رو مي كرد و مي پاليد و بذر اميد مي افشاند و درون خود را پالايش مي كرد و نهال عشق مي نشاند.
روح والايي داشت و در پرتويي خيلي روشن و بالا و افقي دور و با جلا در طيران و جولان بود.
روحي بزرگ داشت، و چون مولايش علي (ع) غذاي روحي و معنوي هم چون، ذكرو دعا و اندك نان جوي را بر پر كردن شكم با چرب و شيرين و حلويّات ترجيح و برتري مي داد.
خوراكش غالبا در شبانه روز يك وعده بود كه هم افطارش محسوب مي شد و هم سحرش.
جامه اي كرباسين و تميز مي پوشيد كه اليافش از پنبه هاي زمين مزروعي خودش بدست آمده و با تار و پودي از عشق بافته شده بود كه در تاب نخهايش، پيچ و تاب زلف يار را نظاره كرده، و برايش هم چون حلّه ي بهشتي بود.
با نان گندم مزرعه خودش كه به گفته ي وي،« گندم ها به جواهر شباهت دارد» سد جوع مي كرد و نان خورشش سبزيهاي بياباني بود كه در خميري از نان با خانواده تناول مي نمود.
وجودش سرشار از هوش و ذكات بود به طوريكه در سنين كودكي پلّه هاي ترقي را به طور معجزه آسايي طي كرد و پا را از پلّه ي اوّل به بالاترين پلّه نهاد و ره صد ساله را يك شبه طي كرد.
در پي قدرت و شهرت نبود چون كه مي دانست براي بدست آوردن آن چه حقها پايمال مي گردد و چه تاواني بايد پس بدهد و چه حجابهايي را كه بايد به حجابهايش اضافه نمايد لذا از قدرت و شهرت كناره گيري مي كرد. چون كه مي دانست مسير راه او را منحرف مي كند و از سيرالا الله باز مي دارد و يا اينكه بايد به آنچه كه نيست تظاهر كند كه اين گونه زيستن در مرام و كيش او نبود.
او در اعمال و تكاليفش بيش از اندازه دقت داشت و وظيفه اش را به نحو احسن انجام مي داد و به طوريكه رهبر عظيم الشأن انقلاب اسلامي آن عارف كامل و آن اسطوره تقوا و كوه توحيد خميني كبير فرمود: «حاج آخوند ملّاعباس آنچه را به عنوان تكليف تشخيص داد عمل كرد.»
او مرد خدا بود و مرد دين، نه مرد دنيا و دنيا داري. به قول مرحوم استاد فروزانفر كه درباره حاج آخوند گفته است «اصلاً دنيا به دور اين مرد نگشته است.»
دين داري را پيشه كرده بود نه دنيا داري را و اين عجوزه عروسِ هزار داماد را سه طلاقه كرده و با او كاري نداشت.
يك پارچه ادب و معرفت بود. كم حرف و كم سخن، محجوب و محبوب همه، در عين حال اهل مطايبه و لطيفه گويي.
دريا دل بود، دلي به پهناي اقيانوسهاي جهان و به سپيدي قرص ماه و به زلال آب.
حرف و كلامش ذكر الله و عملش كرنش در برابر يكتاي سبحان. از اين رو بود كه برايش از بهشت تحفه آوردند.
خلعتِ بهشتي پيش كش برايش آوردند و درغروب زندگانيش او را در نوري از حلّه بهشتي پيچيدند. به طوريكه او را در ميقات در احرامي از نور ديدند. و شنيدند از او كه به چهارده نور سلام مي گويد و در هاله اي از نور بود كه به نداي حق لبيك گفت و جان به جان آفرين تسليم كرد.
او كه پيرو شريعت و پير طريقت و غوّاص درياي حقيقت بود، او كه سوخته ي عشق و محبّت و تشنه ي رفاقت بود نمي دانم از كدام تبار بود؟! از ابدال بود يا از اوتاد! از ابرار بود يا نقباء! كه بلاشك از اؤليا الله بود و جايگاهي خاص و رفيع داشت. به اين سبب بود كه او را از فرش با سفينه اي از نور به عرش بردند، به او بار دادند و به درون راه دادند.
و چرا كه ما فرشيان غبطه نمي خوريم بر عرشيان؟ و ناسوت را رها نمي كنيم تا به لاهوتيان برسيم. افسوس و صد افسوس كه اين اشخاص نظير حاج آخوند در ميان ما فرشيان كم اند و كيميا.
جاي او را كسي نتوان گرفت مگر فرزند خلفش آن استوره تقوا، آن استاد علم و بيان، آن بنياد كشف و عيان، آن مهدي راه و رهبري، حسينعلي راشد تربتي كه خدايش بيامرزاد .او هم در اوان و شباب جواني از ناسوت به لاهوت سفر كرد و به لاهوتيان پيوست كه جايش در اينجا خالي و راهش پر رهرو باد.
حاج آخوند خود در مقام يقين بود و به وضوح خدايش را مي ديد و او را لمس مي كرد، مقامات معنوي را به سهولت طي كرده بود و حالات خوشي داشت و به معنويت مطلق رسيده بود.
هديه ها و خلعتهايي در خور او از شهر و روستا برايش مي آوردند كه بلا درنگ به ديگران تقديم مي نمود و به ضعفا و فقرا مي بخشيد. و فقط تنها هديه و خلعتي كه قبول كرد خلعتي از نور بود كه از طرف خداي سبحان پيش كشش كردند و او با جان و دل قبول كرد، نوري كه تمام وجودش را فرا گرفته بود و در آن لحظه موعود ساطع شد و نمايان و قابل مشاهده ديگران.
چرا؟ چون كه خودش نور، خوراكش نور و عمل و رفتارش نور بود و نور اندر نور بود.
يد و بيضايي همچون موسي نداشت ولي گويا از همان جنس بود، و به گفته هم ولايتي هايش كه مي گفتند: «او كار پيغمبران را مي كند.»
او عارفي بود كه احوالات خاصّي داشت عارفي بود كه عوالم وصف ناپذيري داشت، عالمي بود كه حرفهاي غريبي مي زد عارفي بود كه سينه پر رازي داشت.
او عاشق دل سوخته اي بود كه دم نمي زد و عارفي بود كه اهل ذكر و اهل عبادت بود، عارفي كه تهجّد و شب زنده داريهايي داشت، عاشقي كه نجواهاي عاشقانه با محبوبش داشت و با اسرار و راز و نيازهايي با معبودش در خلوت مي نشست و جلوت مي ديد.
او عاشق دل سوخته اي بود كه صراحي هاي پي در پي از شراب لايزالي برايش پر مي كردند و پير خراباتي كه دُردي كش ميخانه هايش مي گفتند و مصداق آيه «و سقهم ربهم شرابا طهورا» (سوره انسان. آيه 21) و رتل هاي گران را دما دم در مي كشيد.
در منبر از توحيد مي گفت، براي هم ولايتيهايش از فنا و بقا سخن مي راند. در مدرسه براي طلّاب از وحدت و كثرت سخن به ميان مي آورد. در مجالس از قبض و بسط براي بازاريان مي گفت و آيه «ويل للمطففين» را برايشان نجوا و تفسير مي كرد. در خانواده از سخا و وفا سخن مي راند.
در مزرعه با ذكر يكتاي سبحانش و با ياد او بيل مي زد و خاك را هموار مي نمود و آب را در جوي روانه مي كرد كه آنهم بعضي وقتها جوانها براي اذيّت كردنش آب را از مزرعه او بر مي گرداندند و روانه بيابان لم يزرع مي نمودند تا استقامت و پايداري او را بيازمايند و او وقتي آنها را مي جُست و متوجّه مي شد كه چنين عملي را با او كرده اند و نگذاشته اند كه آب به زراعت او برسد با چهره اي گشاده و لبخندي مليح مي گفت: هر وقت كه كارتان تمام شد و زمينهايتان آب خورد آب را به طرف مزرعه من روانه كنيد.
او حتي حاضر نبود در رفت و آمد هايش سايه اش بر روي حاصل و بر روي گندمهاي كاشته شده بيفتد كه نكند آفتاب را از آنها دريغ كرده باشد.
او در چه جايي سير مي كرد؟ او به چه جايي رسيده بود؟ تاجايي كه استادش (حاج شيخ علي اكبر مجتهد تربتي) به او اقتدا مي كرد.
حاج آخوند براي تمام اقشار مردم بويژه علما و اساتيدش احترام خاصّي مي گذاشت.
حاج آخوند براي مرحوم(حاج شيخ علي اكبر مجتهد تربتي) كه از شاگردان حوزه درس مرحوم(آخوند ملّا محمّد كاظم خراساني) بود احترام خاصّي قائل بود پاي درس(اصول و شرح منظومه) ايشان مي نشست ولي با اين حال مرحوم (حاج شيخ علي اكبر مجتهد تربتي) كه استاد حاج آخوند محسوب مي شد زماني كه حاج آخوند مقيم تربت حيدريه بود، گاهي كه حاج آخوند مشغول نماز بود، مي آمد و به حاج آخوند اقتدا مي كرد.
با مردم با نرمي و لطافت رفتار مي نمود و ليكن در برابر مسائل ديني و مذهبي همچون پولاد سخت و محكم بود و همانند كوهي استوار، استقامت و ايستادگي مي كرد.
او در همان اوان جواني به درجه موت اختياري رسيده بود، ميرانده بود در خود هر آنچه را كه از پيشرفت او در معنويت ممانعت مي كرد، واز ميان برداشته بود آنچه را كه سيرالا الله را بر او مشكل مي كرد.
او موت اَبيَض را انتخاب و اختيار كرده بود تا بتواند تحمل گرسنگي و تشنگي را داشته باشد.
موت اَسوَد را به جان خريده بود تا تحمل كند اذيّت و آزاري را كه بر او روا مي داشتند.
موت اَحمَر را از همان لحظه اي كه خود و خداي خود را شناخته بود اختيار كرده و با نفس مخالفت مي كرد و سگ نفس را در گوري مي كرد و خوك نفس را مي كشت و هلاك مي نمود.
موت اَخضَر را از كودكي اختيار كرده بود تا بتواند قناعت كند. قناعت و صرفه جويي در تمام زواياي زندگي او مشهود بود.
او پذيرفته بود موت اختياري را و عمل كرده بود به حديث «موتوا قبل ان تموتوا» و هم ساز و هم نوا با ملّاي روم زمزمه مي كرد و با او هم نوا بود مي خواند و مي گفت:
مرگ اگرمرداست گو نزدمن آي
تا در آغوشش بگيرم تنگ تـنگ
من از او جاني ستانم جاودان
او زمن دلقي ستاند رنگ رنگ
مولوي
در سفر و حضر سعي مي كرد پياده طي طريق كند، او پياده به كربلا رفت و همانند عارف خراساني مرحوم بهلول آن عارف گم نام، آن مشت استخوان، آن بنياد كشف و عيان با پاهاي خستگي نا پذيرش زمين را در مي نورديد.
حاج آخوند كه مرتع انوار و منبع اسرار بود داراي كرامات و جذبات روحيِ خاصّي هم بود. سخن و نگاهي تأثير گذار و جذّاب داشت به طوري كه در ميان مردم و خراسانيها اسطوره شده بود كه سخن گفتن و شرح (كرامات و كشف شهودهايش) در اينجا سخن را به درازا خواهد كشاند.
حاج آخوند فاني مطلق بود و باقي بر حق ومحبوب الهي و بستاني بود از معرفت، هميشه سرشار بود از شوق و اشتياق و خالي ا زهر گونه كدورت و بغض، و پر و مملو بود از خوبي و نيكي، به همين سبب بزرگي همچون حاج آقا حسين قمي در وصفش مي گويد: (حاج آخوند نه فقط از خوبان عالم اسلام است بلكه از خوبان دنيا ست.)
و بودند عرفايي چه در قديم و چه در تاريخ معاصر كه راه او را ادامه دادند و پا جاي پاي او نهادند كه از آن جمله مي توان از رجال علمي و ايماني و عرفاني مشهور تربت حيدريه: شيخ علي اكبر مجتهد تربتي، مرحوم شهابي، مرحوم استاد عبدالسلام تربتي و شيخ محمّد رضا رباني عارف صمداني برادر صدري آقاي رباني كه يكي از شاگردان حجت الاسلام و المسلمين آيت الله في العالمين مرحوم حاج ميرزا مهدي آشتياني بود و آيت الله سيد محمّد باقر موسوي مجتهد معروف به (سيد محمّد باقر بزرگ) و خطيب و دانشمند و محقق مرحوم شيخ علي اكبرواعظ تربتي وعلمايي نظير« طباطبايي، مروج، امامي، حاج شيخ اسماعيل مجتهدي، مرحوم زهدي» وعارف گم نام، كاسب خوش انصاف، حاج جلال كفاش را ذكر كرد. و هستند كساني كه رهرو اين راهند و از همين تبارند و درد آشنايند و نا آشنا.
و بر ماست كه اين گونه عالمان عارف و عارفان عالم را به جوانان عاشق و به عاشقان دلسوخته و رهروِ اين راه در اين مرز و بوم بشناسانيم و زندگي ايشان را الگو قرار داده و راه و روش عارفانه و خداپسندانه ي اولياالله را فرا روي خود قرار داده و طي طريق نماييم. روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد.
و من الله التوفيق
دوشنبه25 تير ماه1386 (هـ.ش)مطابق بااول رجب المرجب سال1428(هـ.ق)
منابع و مآخذ:
قرآن مجيد
1. تذكرة الاوليا- شيخ فريد الدين عطار نيشابوري- از نسخه نيكلسن- با مقدمه مرحوم قزويني- انتشارات منوچهري.
2. ثمرات- چهل حديث علوي- حسن نيّري تهراني- نشر ني
3. ديوان شمس تبريزي- مولانا جلال الدّين محمّْد مولوي- با مقدمه استاد جلال الدين همايي- انتشارات جاويدان.
4. شرح گلشن راز.
5. عطش- نا گفته هايي از سر توحيدي كامل عظيم حضرت آيت الله سيد علي قاضي طباطبايي- نويسنده: هيئت تحريريه مؤسسه فرهنگي مطالعاتي شمس الشموس.
6. فضيلت هاي فراموش شده- حسينعلي راشد- با مقاله اي از جلال رفيعي- انتشارات اطلاعات.
7. مثنوي اسرار الشهود.
"غرض نقشی است کز ما باز ماند/که هستی را نمی بینم بقائی"