مروری کوتاه بر زندگی عارف گمنام حاج جلال کفاش
در بهار سال 1285 هـ ش در خانهای محقر و کوچک در تربت حیدریه خورشیدی طلوع کرد و فرزندی از تبار نیکان ، صالحان و پارسایان پا به عرصه زندگی نهاد که او را جلال نام نهادند . که در شناسنامه (جلال انتظار امام) بر او لقب دادند که بعدها به (حاج جلال کفاش) معروف شد .
از کودکی او را به مکتب خانه دادند تا با دروس مکتب خانه و قرآن آشنا شود ولی فقر و تنگدستی خانواده نگذاشت وی به تحصیلاتش ادامه بدهد و در علوم دینی و مذهبی پیشرفتی داشته باشد و از بد حادثه در اوان کودکی در 5 سالگی پدرش را از دست می دهد و با مادر زندگی پرمشقتی را می گذراند و او که مسئولیت زندگی بر دوشش سنگینی می کند به توصیه مادر در ضمن اینکه در مکتب خانه درس
می خواند به مغازه کفاشی رفته تا با مزد ناچیزش بتواند به اقتصاد خانواده و به مادرش کمک بکند .
صاحب کارش به جهت صداقت ، درستکاری و امانت داری و جدیتی که در کودک می بیند به او علاقه مند شده و او را رها نمی کند و مشوق او در کار کفاشی می گردد و این عمل باعث می گردد که جلال از مکتب خانه و علم اندوزی فاصله بگیرد و دوران کودکی و نوجوانی را با کار کفاشی آشنا شود که با نشان دادن استعدادش بعد از دو سه سال در نوجوانی به جرگه استادی در می آید . وی از همان کودکی و نوجوانی راه تقوا و درستکاری را در پیش می گیرد و روز به روز بر مقامات معنویش افزوده می شود و روز و شب برای رسیدن به معبودش تلاش می کند و هدفش فقط به فقط وصال یار است . و هر کاری که انجام می دهد برای رضایت دوست می باشد . بطوریکه کم کم در میان مردم محبوب و شناخته شده و سنبل و اسطوره تقوا ، پرهیزکاری خوش انصاف ، عارفی وارسته و خداشناس می گردد . ولی از آنجا که از شهرت حراس داشت و نمی خواست شهرت و تعریف و تمجید از او خللی در راه رسیدن به معبودش وارد کند و یا او را از راه باز دارد . کمتر در انظار ظاهر می شد و به اندازه کفایت در امر معاش تلاش می کرد و همانند بقیه عرفا دوست داشت گمنام زندگی کند ، تا به معبودش نزدیک تر شود و کارهای روزمره و مشغولیات زندگی او را از راه حق باز ندارد .
از استادش حاج سید محمدباقر موسوی مجتهد به نیکی یاد می کرد و ارادت خاصی به او داشت و بعد از رحلت ایشان هم از کنار مقبره او به سختی دل می کند و ارتباط روحی و معنوی خاصی با او داشت .
در سال 1305 هـ ش از خانواده محترم الماسی همسر اختیار می کند که با همسرش تا پایان عمر یار و غمخوار یکدیگر بوده اند و در این مدت همسرش هیچ گونه گله و شکایتی از ایشان نداشت و در این مدت 63 سال زناشویی خداوند متعال به آنها فرزندی نداد و از داشتن فرزند محروم شدند .
او که در همه جا رضای خدا را مد نظر داشت از فقدان بچه هیچ نارضایتی ، گله و شکایت نداشت و حتی احساس تنهایی نمی کرد و خرسند و راضی به رضای کردگار خویش بود .
زندگی سراسر با افتخاری داشت ، به نان خالی بسنده می کرد و در خانه محقری در محله قلعه کهنه زندگی می کرد . مقید به واجبات و شرعیات و عبادات خویش بود و تا پایان عمر از شب زنده داری و تهجد فروگذار نبود و همیشه در خلوت و جلوت و با لاهوتیان و ملکوتیان در پرواز بود .
این عارف بزرگ و این اسطوره تقوا در کسب و کارش بیش از اندازه دقت داشت و یکی از
مشخصه های این عارف گمنام خوش انصافی او بود که زبانزد خاص و عام شده بود و هنوز پس از مدتها قصه های او و دقت هایش در کسب و سخت گیری هایش در انصاف ، سادگی و صداقت و ساده زیستی او بر سر زبانهاست . و همه به نیکی از او یاد می کنند .
سفرهایی به مکه و کربلا داشته و مقید به زیارت امام رضا(ع) مخصوصاً در ایام زیارتی آن حضرت بود . در اواخر زندگی با وجود کهولت سن و ضعف در چشم و ناتوانی پاهایش مقید به زیارت حضرتش بود و مایه تعجب همگان بود که چگونه با ضعف جسمانی و با این حال به زیارت می رود .
با تلاش در کسب و با کوک زدن به کفش و قناعت توانست با دستمزدهای ناچیز که از مردم می گرفت بنای مسجدی را در همان محله قلعه کهنه به اتمام برساند که به نام مبارک امام زمان (عج) زینت یافت که بعدها به مسجد حاج جلال معروف شد .
به کشف و شهودهایی که می رسید و دریافت می کرد وقعی نمی گذاشت و در پی کشف و کرامات نبود ، چون می دانست سد راهش می شود و اگر به آنها بسنده کند ، پیشرفتی نخواهد داشت و وامانده راه خواهد گردید .
در عین حال که عارفی زاهد ، متدین ، متقی و متعبد بود ، اهل مطایبه و لطیفه گویی هم بود . چهرهای گشاده و خوش رو داشت . متواضع ، خاشع و خاضع بود بطوریکه وقتی امامت جماعت را در مسجد به او پیشنهاد می کنند از شدت تعبد و پرهیزگاری قبول نمی کند و در جواب آقا سید محمد باقر طباطبایی که از او می پرسد چرا قبول نمی کنید ؟ می گوید : می ترسم .
محب خاندان اهل بیت عصمت و طهارت بود و همیشه متوسل به ائمه اطهار بخصوص به حضرت امام حسین(ع) می شد .
مجالس روضه خوانی او در منزل در روزهای سه شنبه هر هفته هیچ گاه و ترک نمی شد همیشه در حال مراقبه و محاسبه بود و به حساب خودش رسیدگی می کرد و دیگران را هم تشویق به این عمل
می نمود . بشر حافی زمان بود و یار بی کسان و درماندگان و هم نشین و دمخور با پابرهنه ها .
با انصاف بود و به حق خودش قانع بود و پول اضافی از مردم نمی گرفت و اجناس را به نازلترین قیمت در اختیار مشتری می گذاشت و کاسب خوش انصافی بود . با این حال اگر هم پولی برایش باقی
می ماند هزینه درماندگان و بیچارگان می نمود خود کفاش بود ولی کفش به پا نداشت و اگر هم داشت به پای برهنه ها می کرد . دیگران را به خود ترجیح می داد و نوع دوست بود و احترام خاصی برای افراد قائل بود و داشته های خود را با آنها تقسیم می کرد .
صحبت از کمالات و مقامات معنوی او بسیار است و اگر قرار باشد زوایای زندگی او را بیشتر باز کنم ، سخن به درازا خواهد کشید . عمری را با افتخار و سربلندی گذراند ، همه دوستش داشتند و دارند و او را الگو قرار می دهند . همه مردم از کاسب ، عالم و عامی او را سرمشق زندگی خود قرار می دهند و حتی روی منابر نام او را به نیکی یاد می کنند .
در اواخر عمر مریض سختی شد و در بستر بیماری افتاد و به علت ضعف جسمانی پس از 83 سال عمر با برکت در سال 1368 هـ ش دار فانی را وداع کرد و در قبرستان محله بالا در جوار بی بی حسینیه دفن گردید . روحش شاد و راهش بر رهرو باد .
غلامرضا قاضی – چهارشنبه 24/5/86 مطابق با اول شعبان 1428
"غرض نقشی است کز ما باز ماند/که هستی را نمی بینم بقائی"