یک خاطره

هوا گرم و آفتاب سوزانی بود . از حرم حضرت زینب (س) بیرون آمدم . زیارت کاملی انجام داده بودم . حالت عجیبی داشتم هر چند که از حرم حضرت دل نمی کندم ولی دوست داشتم به زیارت دکتر شریعتی هم بروم . عازم رفتن بر مزار دکتر بودم . شنیده بودم که در دمشق در زینبیه در جوار حضرت زینب دفن شده است ؛ ولی آنجا را نمی شناختم. داخل صحن حرم که بودم از چند نفر پرسیدم مقبره دکتر کجاست ؟ که در آن میان جوانی خوش سیما بازبان شیرین فارسی نشانی آنجا را به من داد . عازم آن محل شدم در پشت حرم حضرت زینب قبرستانی است که حدود دو تا سه هزار متر مربع وسعت داد و دور تا دور آن حصار کشیده شده که دری بر دروازه آن دیده می شود و به نام قبرستان حضرت زینب خوانده می شود . قبرستان قدیمی بوده و فعلاً کسی را در آنجا دفن نمی کنند . و برای دفن به قبرستان جدید شهر می برند . برای رسیدن به قبرستان باید از خیابانی عبور می کردم که بیشتر به کوچه ای شلوغ شباهت داشت نه به خیابان . اطراف آنرا مغازه های زیاد و فروشنده های دوره گرد و دست فروش ها احاطه کرده بودند و بساطیها ، لوازم و مواد غذایی خود را به فروش می رساندند . اهالی و ساکنین آن کوچه و اطراف آن و کلاً تمامی محله زینبیه شیعه می باشند . وقتی نام آن کوچه و یا به اصطلاح اسم آن خیابان را جویا شدم ، با چند نفر که روبرو شدم ، نام آنجا را نمی دانستند از دیگران پرسیدم به من گفتند : خیابان شریعتی نام دارد . از فرد دیگری پرسیدم گفت : به کوچه قبرستان معروف است . کنجکاو شدم و تصمیم گرفتم که تحقیقاتی در مورد نام خیابان داشته باشم ، از کسبه آنجا سئوال کردم ، عده ای هم گفتند : خیابان مسلخ نام گذاری شده است با خود گفتم شاید به این دلیل به آن مسلخ می گویند که در آن کوچه مکانی بود برای ذبح گوسفندانی که زائران یا اهالی منطقه و دوستداران اهل بیت عصمت و طهارت به آنجا می بردند و نذر حضرت زینب می کردند و گوسفندان را در آن محل که جزء موقوفات حرم نیز بود ذبح کرده به مصرف می رساندند . و خیابان مذبور هم به نام همان مکان یعنی مسلخ خوانده می شد . از کوچه عبور کردم و در اواسط کوچه به ساختمان مسلخ رسیدم و ملاحظه کردم که قبرستان درست ، دیوار به دیوار مسلخ می باشد و هر دو مکان در پشت حرم حضرت زینب (س) قرار گرفته است .

در آستانه ی در ورودی قبرستان قرار گرفتم و بانگاه به داخل آن حالتی عجیبی برایم پیش آمد . برای یک آن خودم را در قبرستان وادی السلام نجف احساس کردم و حالم کاملاً دگرگون گشته بود مدتی مکث کردم ، بعد از لحظه ای توقف ، پا به درون گذاشتم و در آستانه ی ورودی قرار گرفتم ، زیارت اهل قبور را خواندم و وارد قبرستان شدم . از بدو ورود مشخص بود که قبرستان متعلق به شیعه ها می باشد . در بالای سرقبرها سنگ های عمودی بلندی نصب کرده بودند که نام مبارک ائمه معصومین علیه السلام را به ترتیب و از بالا به پایین روی سنگ های عمودی هر قبر حک کرده بودند و بر سنگ روی قبر هم مشخصات و سال فوت متوفی حک شده بود . برای دیدن مقبره و زیارت دکتر عجله داشتم و دوست داشتم هر چه زودتر به آن مکان بروم . اولین چیزی که داخل قبرستان ، درست جلو در ورودی توجه هر بیننده ای را جلب می کرد ، تابلو فلزی کوچکی بود که با فلش ، جهت جنوب شرقی را نشان می داد و روی آن نوشته بود (( دکتر شریعتی )) و هر فرد بازدید کننده ، متوجه مکان مقبره دکتر در گوشه ی قبرستان می شد . به محضی که به آن جهت نگاه کردم ؟ مقبره را دیدم .

از در ورودی تامقبره حدود پنجاه ، شصت متری بیشتر فاصله نبود به طرف مقبره قدم برداشتم و از بین تعدادی از قبور گذشتم تا به آنجار سیدم . مقره تقریبا اطاق سه در چهاری بود که درست در گوشه ی قبرستان حضرت زینب و در ضلع جنوب شرقی قبرستان واقع شده بود که دو ضلع مقبره با دو دیوار قبرستان مماس بود . در یک طرف مقبره دری نصب کرده بودند و پنجره ای در ضلع دیگر ساختمان قرار داشت . که از پشت شیشه های در و پنجره داخل مقبره و قبر دکتر دیده می شد . نمای ساختمان با سنگ پوشانده شده بود . روی سنگها ی نمای ساختمان مطالب زیاد و نوشته هایی به چشم می خورد که زائرین و بازدید کنندگان به رسم یادگار و یاد بود بر آن سنگها نوشته بودند و بیشتر مطالب و گفته های خود دکتر بود . در گوشه ای روی دیوار نوشته بود: "زینب نگو در کربلا چه گذشت ، بگو به ما چه کنیم" و در گوشه ای دیگر آیه ای از قرآن کریم و در آن طرف تر نوشته بود "خدایا تو چگونه زیستن را به من بیاموز ، من چگونه مردن را خودخواهم آموخت" . و مطالب گرانقدر دیگری به چشم می خورد که مردم را به تاثر و تاسف و تفکر وا می داشت .

داخل مقبره و در انتهای اتاقک، قبر دکتر به چشم می خورد که سنگ قبر کمی برجسته تر از کف نصب شده بود ، در کنار قبر یکی دو تا از عکسهای دکتر را قاب گرفته و در آنجا گذاشته بودند . و گویا بازدید کنندگان را مخاطب قرار می داد و با چشمان نافذش به آنها نگاه می کرد . برای مدتی مجذوب قاب عکس شده بودم و مرا بر جای خود میخ کوب کرده بود . به خود آمدم . بر در مقبره قفل زده شده بود . پشت در قفل زده و بر مزار دکتر فاتحه خواندم ، زیارت کردم و دلم را صفا دادم . دلم نمی خواست به این زودی آن مکان را ترک کنم و تصمیم گرفتم در قبرستان قدم بزنم ، در بین قبور راه می رفتم و به گل و گیاهانی  که در بین قبر ها در باغچه های کوچک کاشته بودند و در بین مردگان زندگی می کردند نگاه می کردم به افرادی که داخل قبرستان پرسه می زدند و در رفت و آمد بودندو ناظر آرمیدن بستگانشان در زیر خروار ها خاک بودند خیره مانده بودم . نکته قابل توجه برایم ، همان تخته سنگهای بلندی بود که بطور عمود بر روی قبر ها نصب و به نام مبارک ائمه ی معصومین (ع) مزین شده بودکه نظرم  را جلب می کردو دیدن آنها برایم تازگی داشت .

آهسته قدم می زدم و در تفکراتم غوطه ور بودم گویا صدایی، زمزمه ای از قبر ها به گوشم می رسید که می گفت:

دریغا که بی ما بسی روزگار  / بروید گل و بشکفد نوبهار 

بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت  / بیاید ، که ما خاک باشیم و خشت 

قبرستان را دور زده و مجدد به نزدیکی در ورودی رسیده بودم . دکه کوچک نگهبانی توجهم را جلب کرد ، پیر مردی خوش چهره با صورتی مهربان را دیدم که تا حدودی شانه هایش پایین افتاده و کمرش خم بود و بر روی چهار پایه کوچکی کنار در ورودی و نزدیک به دکه نگهبانی نشسته بود . با خود گفتم حتم نگهبان آنجاست، شاید اطلاعاتی در مورد این مکان داشته باشد . جلو رفتم ، به نزدیکی او که رسیدم سلام کردم به فارسی جواب سلامم را داد ، باب صحبت را باز کردم ، آدم خوشرو و مهربانی بود ، با علاقه ی خاصی جواب سئوالهایم  را می داد. خودش را به نام "خواجه مراد زینت دوست" معرفی کرد و گفت که ایرانی است و متولد شده ی همدان می باشد ، مدت مدیدی است که در دمشق و در زینبیه زندگی می کند ، دست روزگار او را از ایران و همدان به اینجا کشانده است، از اینکه در جوار حضرت زینب هست بسیار خوشحال بود. در مورد قبرستان و مقبره دکتر و چگونگی دفن ایشان در آنجا سئوال کردم . گفت : در آن موقع من اینقدر پیر نشده بودم و جوانتر از الآن بودم . درست یادم هست که در سال1356 هجری شمسی جنازه ی دکتر را از لندن به اینجا آوردند. همراهان و شخصیت های زیادی آمده بودندو در تشنیع جنازه شرکت داشتند ، منجمله مرحوم امام موسی صدر هم با بقیه آمده بود. گفتم از کجا میدانی که صدر مرحوم شده؟ گفت : مسلم است ، تا بحال زنده نمانده و از او خبری نیست اگر میخواست زنده بماند نمی گذاشتند حتما تا حالا سرش را زیر آب کرده اند و شهید شده است . در ادامه برایم گفت : دکتر را که آوردند دو تا تابوت مشاهده می شد که همراهان با کاروان آورده بودند یکی از آنها چوبی بود و یکی فلزی ، پس از اینکه مراسم انجام شد ، امام موسی صدر بر جنازه ی دکتر نماز خواند ، عده زیادی از مقامات ایرانی و خارجی و از مقامات سوریه هم بودند که من آنها را نمی شناختم و همگی در نماز شرکت کردند. جنازه ی دکتر را در تابوت فلزی گذاشته و آنرا امانت به خاک سپردند .

در مسلخ عشق جز نکو را نکشند  / زیبا  صفتان زشت خو را نکشند

خیلی دوست داشتم بیشتر با او صحبت کنم و در قبرستان بمانم ، ولی وقت کوتاه بود و اتوبوس برای برگرداندن زائرین به دمشق منتظر بودهیچ دلم نمی خواست برگردم . از او خداحافظی کردم .

برای لحظه ای به فکر فرو رفتم بر جایم میخکوب شده بودم . آرزو می کردم پر داشتم و از همان جا به طرف قبرستان وادی السلام پرواز می کردم و در آنجا مزار عارف ربانی ، اسطوره تقوا و کوه توحید ، مرحوم سید علی اقای قاضی طباطبایی را هم زیارت می کردم و دل و روحم را صفا و جلا  می دادم.

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش

بر در دل روز و شب منتظر یار باش            

  

10/3/86