مقدّمه :

وقتی برای اوّلین بار برای چاپ نخستین اثرش به نزد من آمد و خود را معلّم بازنشسته­ی آموزش و پرورش معرفی کرد ، هرگز تصوّر نمی­کردم که با انسانی پر تلاش و پر کار روبرو باشم که در کمتر از دو سال چهار اثر را تدوین و تکمیل کند و آماده­ی چاپ سازد .

 به هر تقدیر اکنون که این جملات را می­نویسم در حقیقت چهارمین مجموعه­ی این نویسنده­ی گرامی پیش روی من است که نام آن را « آتیش پاره » گذاشته و در حقیقت گزارش گونه­ای از زندگی خود اوست که همراه با چند داستان دیگر به زیور چاپ آراسته می­گردد .

نویسنده­ای با علاقه­ی وافر و با توصیف دقیق صحنه­ها و جزئیات کار که می­تواند در بسیاری از موارد شگفتی و اعجاب خواننده را برانگیزد و ساعتها او را به مطالعه­ی نوشته­هایش مشغول گرداند .

 وقتی نویسنده­ای را با این میزان تلاش و علاقه و با این درجه دلبستگی به نوشتن می­بینم با خود تصمیم می­گیرم او را به کلاس نگارش و قالبهای نویسندگی ببرم و او را به عنوان یک الگوی عملی به دانشجویان معرفی کنم . دانشجویانی که بعضاً هنگام نوشتن قلم در دستشان می­خشکد و قطرات درشت عرق بر پیشانیشان نقش می­بندد و گاه از نوشتن یک صفحه خاطره یا سفرنامه یا مقاله و ... عاجز می­شوند و گاه می­گویند نمی­دانیم ­چه بنویسیم .

 البتّه و صد البتّه مقدّمه­ی نوشتن ، خواندن و مطالعه است و هر چه یک نویسنده مطالعات بیشتری داشته باشد در نوشتن راحت­تر دست به کار می­شود و هر چه بیشتر بنویسد هنگام طراحی و خیال آفرینی راحت­تر قلم را به حرکت درمی­آورد .

 به هر تقدیر امید که این نویسنده­ی پر کار و خوش ذوق هر چه موفّق­تر و کامرواتر در راه نویسندگی پیش رود و در آینده­ای نه چندان دور جزء نویسندگان برتر این آب و خاک شناخته شود و هر روز آثاری بهتر و وزین­تر را به دوست داران زبان و ادب فارسی ارایه دهد .

 

« ان شاء الله – محمّد رشید »

 

 

 

 

 

پیشگفتـار

« باسمه تعالی »

 

کتابی که اکنون با عنوان (آتیش پاره) پیش روی شماست ، همان کتاب (روز از نو ، روزی از نو) می­باشد که قبلاً قول چاپ آن را به خوانندگان عزیز داده بودم که به عللی تغییر نام پیدا کرده است . مجموعه داستان­هایی است که بر اساس واقعیت نوشته شده است . قهرمانان آن تعدادی قلیل در قید حیات هستند و اکثر شخصیّت­های داستان زندگی را بدرود گفته­اند . بعضی از وقایع به صورت نقل قول شنیده شده و بعضی به صورت مشاهده و تحقیقاتی که به عمل آمده است ، نگارنده به رشته­ی تحریر در آورده است . فقط اسامی اشخاص و بعضی از مکانها تغییر نام داده شده و به صورت داستانی کوتاه پردازش گردیده است .

شایان ذکر است که از دوست و استاد عزیزم ، جناب آقای دکتر محمد رشید « عضو هیئت علمی دانشگاه­های تربت­حیدریه » که پدرانه و دلسوزانه مرا یاری فرموده­اند کمال تشکّر و سپاسگزاری را داشته باشم  همچنین از آقای علیرضا جرّاح که ویراستاری و صفحه­آرایی این مجموعه را متقبّل شده­اند ، و دخترم شهـرزاد که در این راستا هم­دوش و هم­یار من بوده و مرا از کمک­های بی­دریغش در تایپ ، بازخوانی و اصلاحات مستفیض گردانده ، نام برده و تشکر و سپاسگزاری خود را اعلام کنم .

در خاتمه برای تمام ایرانیان و انسانهای آزاداندیش و آزادیخواه کره خاکی آرزوی موفقیت ، افتخار و سرافرازی را دارم .

 

و من الله التوفیق

« تربت­حیدریه- مهرماه 1386- غلامرضا قاضی - شاپور »

 

 

 

تلـخِ شیرین

سختی کار حاج محمود با پسرانش از تموز یعنی اواسط تابستان شروع می­شد که باید کارگر اجیر کنند و برای جمع­آوری بادام­ها و مغز کردن آنها روانه باغات بادام و کلاته­ها می­شدند . هر یک از پسرانش را مسئول یکپارچه آبادی می­کرد . پیشکار و مشاور را هم در زمین­های مجاور که چاه عمیق در آن قرار داشت مسئول جمع­آوری بادام­ها و محصول کشاورزی آن منطقه می­کرد .

حاج محمود ضمن اینکه تاجر مغز بادام ، کراویه و زیره بود خودش هم کم و بیش کشاورزی داشت و بیشتر سرمایه و زمین­هایش را اختصاص به کشت نهال بادام داده بود . نود درصد زمین­ها را زیر کشت گونه­های مختلف نهال بادام برده بود .

 گوشه کنار به محض اینکه قطعه زمینی بی­صاحب می­دید و یا صاحبش به پولش نیاز داشت و یا بین ورثه بود و ورثه می­خواستند بفروشند ، فوری از چنگشان در می­آورد و آن را می­خرید . کرت بندی می­کرد و یا به صورت جوی پشته در می­آورد و فی­الفور نهال بادام
می­کاشت و آنرا تبدیل به نهالستان بادام می­کرد .

پدرش هم ، حاج آقای بزرگ همین جوری بود و زمین­های کشاورزی و باغات زیادی سرهم کرده و برای ورّاث باقی گذاشته بود . حاج محمود هم به ارث پدر که گیرش آمده بود چند برابر اضافه کرده بود و زمین­های زیادی را زیر کشت برده و ثروت زیادی برای بچه­هایش اندوخته بود .

سرفصل برداشت بادام که می­شد ، چوب زدن و تکاندن درخت­های بادام و جمع­آوری محصول آغاز می­شد و گرفتاریش بیشتر از پیش می­گردید . هم از سر زمین­ها و باغات خبر می­گرفت و بر جمع­آوری و شکستن و مغز کردن محصول نظارت داشت و هم به حجره می­آمد و شروع به خرید می­کرد . از کشاورزان و باغداران خرده پا مغزهایشان را می­خرید و کامیون کامیون برای طرفش به تهران می­فرستاد .

تجارت در آن منطقه از رونق بسزایی برخوردار بود که حاجی هم از آن بی­بهره نبود . موقع خرید حواسش جمع بود و مرتّب به دفتردار و شاگردان حجره که مشغول خرید و ضبط و ربط بودند تذکر می­داد که حواسشان جمع باشد که مشتری مغزهای تلخ را با شیرین مخلوط نکرده باشد و تاکید داشت و به آنها می­گفت : مواظب باشید کلاه سرتان نگذارند و آنها را ملزم به چشیدن مغزها می­کرد و از هر خرید مغز مسطوره می­گرفت و آزمایش می­کرد تا مغزهای صادر شده ایرادی نداشته باشد و خریدار بهانه نگیرد و مغزها راعودت ندهد .

انبار مغزهای تلخ جدا بود و آنها را به قیمت پایین­تر می­خریدند ، و برای روغن کشی به تهران می­فرستادند . در سرای زعفرانیه و بازار ، حاج محمود حرف اول را می­زد ، آبرومند و از وجهه­ی خوبی برخوردار بود .

 با داشتن شش پسر که همه­شان دوروبرش بودند و در امر کشاورزی ، خرید و فروش و صادرات او را یاری می­کردند و همه کارهایش را انجام می­دادند ، نارضایتی نداشت و احساس غرور می­کرد و باد به غبغب می­انداخت .

هیچ کدام از پسرانش درس نخوانده و تحصیلات چندانی نداشتند . بالاجبار تا کلاس ششم به مدرسه رفته بودند ، به سفارش حاجی به بازار آمده ، به تجارت روآورده و همه­شان وضع مالی خوبی داشتند و به سرو سامان رسیده بودند . به غیر از مازیار پسر آخرش که ته تغاری بود  مازیار هفده ، هجده سال بیشتر نداشت و حاجی او را ناظر بر کارگران که مشغول شکستن بادام­ها و جمع­آوری مغزها بودند ، گذاشته بود .

در فصل برداشت هر روز صبح زود مادرش مازیار را از خواب بیدار می­کرد . یک استکان چای می­خورد و به توصیه­ی مادر ، با عجله به کارگاه می­رفت . کارگران زیادی زیر دستش کار می­کردند که بیشتر زن و دختر بودند . چندتایی هم پیرمرد و ازکار افتاده در میان آنها به چشم می­خورد که در میان کارگران زن و دختران جوان مثل وصله­ی ناجوری مشخص و هویدا بودند .

کارگران در دو ردیف سرتاسر سالن روی زمین نشسته و بعضی­ها هم کیسه گونی­های خالی بادام را زیرشان پهن کرده بودند . کوهی از بادام جلوشان به چشم می­خورد و با چکش و سنگ و ابزار مختلف بادام­ها را می­شکستند . تعدادی هم مغزهای بادام را از پوست جدا کرده و در کیسه گونی­ها می­ریختند . با این روش کار، پسر بزرگ حاجی مخالف بود و بارها به پدرش تذکر داده بود که از دستگاههای بادام شکن برقی که جدیداً به بازار آمده استفاده کنند ولی حاجی برخلاف او روش سنّتی را به روش ماشینی ترجیح می­داد و نظرش این بود که کارگرها هم از این سفره نانی ببرند .

فضای کارگاه و انبارغبارآلود بود و همیشه گرد و غبار ناشی از حمل و نقل و شکستن بادام ها در فضا به چشم می­خورد که پرزهای گونی هم به آن اضافه شده و در فضا خود نمایی کرده و معلق و سرگردان بودند .

صدای تلق تلق و شکستن بادام­ها به گوش می­رسید . بعضی وقت­ها هم که خوب دقت می­کردی و گوش می­دادی صدا ، ریتم خاصی پیدا می­کرد ، گویا کارگرها با هم هماهنگ کرده و آهنگ و موسیقی خاصی را اجرا می­کردند و برای مدت زیادی موسیقی بر فضای کارگاه حکم­فرما بود . هرکس سرش گرم کار خودش بود و کیسه­های بادام یکی پس از دیگری در جلوی کارگرها خالی می­شد . پس از شکستن مغزها را جمع آوری کرده و در کیسه می­ریختند .

مازیار بالای سر کارگرها قدم می­زد ، بالا و پایین می­رفت و بر کار آنها نظارت داشت و گاهی هم خم ­شده ، دو سه تا مغز برمی­داشت و می­جوید . خسته که می­شد و حوصله­اش سر می­رفت داخل دفتر می­نشست ، استکانی چای می­خورد و به رادیو گوش می­داد.

 هر سال شاکی بود و به مادرش می­گفت : مادر ؛ من حوصله ندارم بالای سر کارگرها بایستم و مواظب آنها باشم ،  به حاجی بگو یک نفر دیگر را مسئول بادام شکن­ها بکند . من دلم می­خواهد تو حجره کار کنم .

ولی امسال که بادام شکنی شروع شده بود ، مازیار اعتراضی نداشت و کارش را دوست داشت . یک هفته­ای بود که برنامه­اش عوض شده بود و وقتش را در دفتر با چای خوردن و رادیو گوش کردن نمی­گذراند و بیشتر بالای سر کارگرها می­ایستاد و به دستهای آنها که مشغول شکستن بادام بودند نگاه می­کرد .

 چند روزی بود که آن طرف راهرو کنار در وسطی سالن ، نزدیکی حاج ابراهیم و دخترش که مشغول کارکردن بودند می­ایستاد و بیشتر در آن حوالی پرسه می­زد . حسابی گلویش پیش طیبه دختر حاج ابراهیم گیر کرده بود و به شدّت به او علاقمند شده بود ولی جرأت نمی­کرد بروز دهد . نه به طیبه و نه به مادرش و نه به هیچ کس دیگر .

با خودش فکر می­کرد اگر به مادرش بگوید و با او درد دل کند ، به او می­خندد و او را سرزنش می­کند . شهامت ابراز عشق و علاقه­اش را هم به خود طیبه نداشت . از کارگرها هم حساب می­برد و نمی­خواست آنها چیزی بفهمند . مبادا آبرویش پیش کارگرها برود و یا اینکه روی کارگرها به او باز شده و کارگرها پررو شوند و نقطه ضعفی پیش آنها داشته باشد .

دو سه هفته­ی اول را تحمل کرد ، پی نقشه­ای می­گشت که بتواند دور از انظارخودش را به طیبه برساند اما موفق نمی­شد و راه به جایی
نمی­برد و بالای سر کارگرها بیتابی می­کرد و بیشتر اطراف طیبه می­پلکید .

 طیبه هم گویا از جریان بویی برده بود و متوجه نگاه­های مازیار شده بود. بعضی وقت­ها زیر چشمی به مازیار نگاه می­کرد . خنده­ای نمکی تحویل مازیار می­داد که دل مازیار برای لحظه­ای پایین می­ریخت  دست پاچه می­شد ، خون توی صورتش می­دوید ، گوشهایش داغ
می­شد . طاقت نگاه و خنده­ی طیبه را نداشت . نگاهش را از طیبه می­گرفت و آن طرف­تر شروع به قدم زدن می­کرد .

 زیر لب با خودش حرف می­زد و به بقیه کارگرها که مزاحمش بودند ، فحش می­داد و آرزو می­کرد لحظه­ای را با طیبه تنها باشد و در خلوت با او سپری کند . نگران بود که مبادا از نگاه­های آنها کارگرها چیزی فهمیده باشند و دردل با خود می­گفت : خدا نکند که اینها بفهمند واگرنه چه افتضاحی می­شود .

بالاخره تصمیمش را گرفت و آن روز دم غروب که کارگرها تعطیل کرده بودند و می­رفتند خودش را به حاجی ابراهیم ، پدر طیبه رساند و گفت : بایستد و با بقیه کارگرها نرود که کارش دارد . همه رفتند و حاج ابراهیم و طیبه دم در دفتر ایستاده بودند که ببینند مازیار چه کارشان دارد . طیبه ترسیده بود و با خود فکر می­کرد مازیار می­خواهد جریان را به پدرش بگوید . با خودش می­گفت : شاید هم می­خواد از من خواستگاری کنه . باز به این فکر احمقانه خنده­اش می­گرفت ، متعجب بود و هزار جور سؤال از خودش می­کرد و اطمینان داشت احضار کردن آنها از طرف مازیار مربوط به همین نگاه های دو سه هفته­ی اخیر می­باشد .

در همین افکار بود که مازیار همراه با کیسه­ای از داخل دفتر بیرون آمد و کیسه را که تا نصفه پر بود جلوی حاج ابراهیم گذاشت . رو کرد به او و گفت : می­دانم با این حقوق کم نمی­توانید زندگی را اداره کنید ، این مغزها را بردارید به دردتان می خورد ، فقط به کسی و یا به پدرم چیزی نگویید . حاج ابراهیم اول تعارف کرد و قبول نمی­کرد ولی وقتی دید که مازیار اصرار می­کند ، کیسه را برداشت و با دخترش از در کارگاه بیرون رفتند .

 مازیار به داخل دفتر برگشت و با چشمانش طیبه را بدرقه کرد و از پشت پنجره به غروب خورشید نگاه می­کرد . خورشید کاملاً گرد و قرمز در دور دست­ها دیده می­شد و لحظات پایانی عمر خود را سپری می­کرد و دقایقی دیگر ، شب خیمه­ی سیاه خود را بر پهنه­ی آسمان می­گستراند . هر چه خورشید پایین تر می رفت ، انوارش کمتر از پشت کوه­ها به این طرف و به پشت پنجره های کارگاه می رسید و هوا رو به تاریکی می­رفت و دل مازیار بیشتر می­گرفت . در گوشه­ی دفتر کز کرده بود و صورت زیبای طیبه را در رؤیاهایش نقاشی می­کرد . چشمانش را بسته بود ، به چشمان زیبای طیبه نگاه می­کرد و با او حرف می زد . برای لحظه­ای به خود آمد ، هوا کاملاً تاریک و شب شده بود . در دفتر و کارگاه را بست و مأیوسانه به طرف خانه به راه افتاد .

علاقه­ی مازیار به طیبه روز به زور بیشتر می­شد . هر روز بیشتر از روز پیش شیفته­ی او می­گردید . شب تا صبح در خواب و بیداری ، با فکر طیبه در رؤیاهایش غرق بود .

هر روز صبح زود به سر کار می­آمد به امید اینکه دوباره طیبه را ببیند و با دلگرمی و علاقه به کارش ادامه می­داد .

پدرش حاج محمود از اینکه می­دید مازیار با علاقه و پشتکار زیاد کارش را انجام می­دهد متعجّب بود . وقتی در خانه سر میز شام از مازیار تعریف می­کرد که پشتکارش خوبه و ازش راضیه ، مادر مازیار در جوابش می­گفت : بچه­ام حالا دیگه مردی شده و حال و هوای بچگی از سرش رفته . رو کرد به شوهرش و با اطمینان گفت : حاجی یک شب جناب سرهنگ رئیس ژاندارمری را به خونه دعوت کن ، تا با ایشان صحبتی داشته باشی . ان شاء الله هر چه زودتر کارت معافیت از سربازی مازیار را بگیر تا پسرم را داماد کنم . ماشاءالله حسابی کاسب شده و برای خودش یکپارچه آقاست .

با شنیدن این حرف­ها ، پرنده خیال مازیار به سوی طیبه پرواز کرد  قاشق غذا را بر زمین گذاشت و به فکر فرو رفت و آرزوی روزی را داشت که بتواند با طیبه زیر یک سقف زندگی کند .

علاقه مازیار به طیبه روز به روز بیشتر می­شد و هر روز او را بیشتر زیر نظر می­گرفت و خیره خیره به او نگاه می­کرد و آه می­کشید و کاری از دستش بر نمی­آمد . جرأت نمی­کرد به طیبه یا پدرش داستان عشق و دلدادگی خود را بگوید و اگر هم می­گفت اطمینان داشت که پدر و مادرش با ازدواج آنها مخالفت خواهند کرد و شاید هم به او بخندند و مورد تمسخر آنها قرار گیرد .

دوست داشت به نحوی عشق و محبت خود را به طیبه نشان دهد . دلش می­خواست به طیبه و خانواده­ی او محبت کند و نمی­دانست از چه راهی وارد شود عاقبت چاره را در این دید که مثل آن روز گاه گداری از مغزهای انبار به آنها بدهد تا هم کمکی به پدر طیبه کرده باشد و هم محبتش را به طیبه نشان دهد . ولی برعکس از آن عطش عشقی که در مازیار وجود داشت و تا سر حد جنون به طیبه علاقه­مند بود ، از آن نشانی در طیبه دیده نمی­شد . شاید طیبه بچه بود و یا اینکه منظور مازیار و معنی نگاه­های او را نمی­فهمید . و یا او هم از اینکه می­دید مازیار پسر ارباب است به خودش اجازه چنین کاری را نمی­داد که مکنونات قلبی خودش را به مازیار بازگو کند .

دو سه روزی گذشت و باز دم غروب که شد و قبل از اینکه آنها بروند مازیار طیبه و پدرش را احضار کرد و مجدد نصف کیسه مغز به حاج ابراهیم داد و گفت : خرج و مخارج زندگی این روزها سر به فلک زده و دستمزد شما هم کم است . کیسه را جلوی حاج ابراهیم گذاشت و سفارش کرد به کسی چیزی نگوید . و در دل آرزو می­کرد کاش در آن لحظه پدر طیبه آنجا نبود و او می­توانست به راحتی با طیبه درد دل بکند . دستان کوچک او را بگیرد ، به چشمان زیبای طیبه نگاه کند و به او بگوید که چقدر او را دوست دارد و تصمیم دارد با او زدواج کند و با دست­هایش گونه­های زیبای او را نوازش دهد .

هر دو سه روز یک دفعه این کار را انجام می­داد که باعث تعجب حاج ابراهیم شده بود . اما او که به پول زیادی نیاز داشت و مشغول تهیه جهیزیه طیبه بود چیزی نمی­گفت و پیشکش ارباب را قبول
می­کرد و متعجب بود که پسر ارباب چگونه از جیب خالی او باخبر شده و چگونه فهمیده است که او مشغول تهیه­ی جهیزیه طیبه می­باشد .

کیسه مغز را می­گرفت و غروب همان روز در بازار ، سر گذر چهار سوق می­فروخت و پولش را به زنش می­داد و با خوشحالی می­گفت : زن  عجله کن ، زود وسایل این دختر را جمع و جور کن و بده این سر زمستونی ببرنش تا یک نون خور کم بشه و یک نفس راحت بکشم .

اواسط پاییز بود . از انبارهای مملو از بادام دیگر چیزی باقی نمانده بود ، همه را کارگرها شکسته و تبدیل به مغز کرده بودند . فقط یک انبار در انتهای سالن سرای زعفرانیه باقی مانده بود .

 هوا پاییزی و ابری بود . برگهای درختان زرد شده و هرچند گاه رقص­کنان خود را به زمین می­رساندند تا با رنگ­های زیبای خود زمین را فرش کنند .

آن روز مازیار دلش گرفته بود . کارگرها مثل همیشه مشغول کار بودند . براثر ابری بودن هوا ، سالن و کارگاه کمی گرفته و تاریک بود و مازیار با چشمان جستجو گرش دنبال طیبه می­گشت .

آن روز طیبه را در جای همیشگی­اش ندید و جای او خالی بود و پدرش تنهایی بادام ها را می­شکست . مازیار نگران شد . تحملش تمام شده بود . طاقت نداشت و بی­تابی می­کرد . در این دو سه ماهه کاملاً به طیبه علاقه­مند شده بود . عاشق و دیوانه­ی او شده و به او عادت کرده بود . از پدرش هم حاج محمود بیش از اندازه می­ترسید . به همین جهت فقط به نگاه کردن به طیبه قناعت کرده و هر روز که تصمیم می­گرفت جریان عشقش را به طیبه بگوید به فردا موکول می­کرد و با خودش می­گفت : باشد فردا همه چیز را به او خواهم گفت . باز فردا او را خواهم دید .

تا اینکه یک روز صبح که طیبه زودتر از همه سر کار آمده بود ، مازیار از موقعیت استفاده کرده و سر صحبت را با او باز کرد که در آن لحظه طیبه به او توجهی نکرد . رو به مازیار کرد و گفت : آقا اجازه بدهید کارم را انجام بدهم . الان سرو کله­ی کارگرها و پدرم پیدا می­شود . تو را به خدا ملاحظه­ی آبروی مرا بکنید ، از مازیار فاصله گرفت و مشغول کار شد که کم کم سر و کله­ی کارگرها پیدا شد و مازیار ناراحت بود که چرا طیبه به او توجهی نکرده است و تشنه­تر از هر روز شیفته­ی دیدار او گشت .

از آن روز به بعد طیبه سعی می­کرد که با مازیار روبه­رو نشود و در یک همچین موقعیتی مانند آن روز قرار نگیرد و نگاه­هایش با مازیار تلاقی نکند که همین امر عطش عشق مازیار را نسبت به او بیشتر و آتش عشقش را شعله­ورتر می­کرد . ولی آن روز برای دومین بار که طیبه را در کارگاه ندید ، نگران شد و علاقه­مند بود از غیبت طیبه آگاه شود .

 تصمیم خودش را گرفت و با اشاره حاج ابراهیم را به دفتر احضار کرد و همینطور که خجالت از سرورویش می­بارید . سرش را پایین انداخت و از حاج ابراهیم جویای طیبه شد که چرا سر کار نیامده ؟ و پرسید حاج ابراهیم دخترت کجاست ؟ چرا امروز سر کارش نیامده ؟

حاج ابراهیم هم مانند مازیار سرش را پایین انداخت و با لکنت زبان گفت : می­دونین چیه آقا ؟ کارهایش تمام شده . همه وسایل و جهیزیه­اش را مادرش خریده . هر چی خرت و پرت بوده جمع و جور کرده ، امشب می­آیند ، عروس و جهیزیه­اش را ببرند . آقا شما هم اگر افتخار می­دهید عروسی تشریف بیاورید .

 

 

سیاه زخم

از دست حاجی زلّه شده بودم ، یک آن آدم رو به حال خود نمی­گذاشت . از وقتی که پاش به خونه می­رسید ، یکسره دستور می­داد و یک بند حرف می­زد و می­گفت : این کار را بکن ، اون کار را نکن . اینجا رو بشور ، اونجا رو آب بکش . وقتی سر حوض بودم داد می­کشید و می­گفت : با تو هستم ، دستاتو بکن زیر آب ، خوب آب بکش ، نترس تو حوض نمی­یفتی ، تا آرنج ببر زیر آب . و از این جور حرف­ها که جگر آدم خون می­شد .

آدم وسواس و پلشتی بود . هیچ نظافت و تمیزی رو رعایت نمی­کرد  فقط عادت کرده بود هر چیزی رو سه دفعه زیر آب بکنه و آب بکشه . از دستش خسته شده بودم . گرما و سرما حالیش نمی­شد . تو زمستون یخ­ها را می­شکست و کله شو سه دفعه تا گردن زیر آب حوض می­کرد و آب می­کشید .

هر دفعه که وضویش تمام می­شد پاهایش را تا زانو ، دستاشو تا آرنج و کله­اش رو تا گردن ، نه یک بار بلکه صد دفعه توی حوض فرو می­کرد تا پاک بشه ، انگار می­گفتی از چاه خلا دراومده . تو این پنجاه سال زندگی با او ، جز اذیّت و آزار چیزی ازش ندیدم .

بدبخت بیچاره تخم ترکه­ای هم نداشت ، شانس آوردم که از شوهر اولیم دو تا بچه داشتم . اون بدبخت اگه سرطان نمی­گرفت و نمی­مرد با اون خوشبخت­تر بودم تا با این تحفه­ی نطنز . حاجی به درد جرز دیوار می­خورد . کارگرهای انبار و حجره هم از او دل خوشی نداشتند .

 همسایه­های حجره­اش و کاسب­های بازار هم ازش خوششان
نمی­آمد و پشت سرش حرف می­زدند . هاجرخانم می­گفت : شوهرم می­گه ، حاجی پوست فروش تو مسجد از بس آب و آب کشی می­کنه هیچ وقت به نماز اول نمی­رسه . تازه موقع تکبیرة­الاحرام آن قدر لفتش می­ده تا نماز تموم می­شه . راست هم می­گفت ، توالت رفتنش سه ساعت طول می­کشید ، اون تو هم آنقدر اِهِن و اوهون می­کرد که تا سه کوچه آنطرف­تر همسایه­ها می­فهمیدند که حاجی به خیرات سرش مستراح رفته .

 بدبخت به یک آفتابه آب هم قناعت نمی­کرد و با این آب کم نه یک آفتابه ، بلکه چهار ، پنج آفتابه رو بی­جهت خالی می­کرد تو چاه خلا و بعد که خیالش راحت می­شد از مستراح می­اومد بیرون ، از بس اون تو سر زانو نشسته بود موقع بیرون اومدن کمرش راست نمی­شد و دولا دولا راه می­رفت  تا به سر حوض می­رسید به همین منوال بود و پشت خم ، پشت خم راه می­رفت .

 تازه اون وقت اول کار بود . تا لنگ ظهر دست و پا شو زیر آب فرومی­کرد و در می­آورد ، بعد به طرف بند لباس تو حیاط می­آمد که حوله­اش را برداره ، باز پشیمان می­شد و دوباره می­رفت سر حوض و شروع به آب و آب کشی می­کرد . انگار تو همین فاصله­ی کم ، بهش شاشیده بودند که دوباره برای آبکشی سر حوض می­یومد .

وقتی فین می­کرد حالم به هم می­خورد . چیزی نمونده بود که مغز سرش از تو سوراخ­های دماغش بزنه بیرون و وقتی می­گفتم حاجی اینقدر سروصدا راه نینداز ، می­گفت : آقا جون استنشاق مستحبه ، خوبه ، برای سلامتی انسان مفیده . و از این جور خزعبلات .

توالت رفتنش خودش حکایتی داشت ، سه ساعت طول می­کشید . قبل از اینکه مستراح برود ، لباس­هاشو در می­آورد . زمستون و تابستون کارش همین بود . پیراهنش را در می­آورد ، مثل یک لچک می­بست به سرش و عقیده داشت که گاز مستراح رو موهاش اثر می­ذاره و موهاش می­ریزه ؛ بدبخت مویی هم به سر نداشت که بریزه .

با یک زیرپوش گشاد و شرتش که از گشادی و بلندی بی­شباهت به زیرشلواری نبود . خشتکش تا زانو و پاچه­هایش کمی از زیر شلواری کوتاهتر بود به طرف مستراح می­رفت . بسم ا... می­گفت و همیشه سعی داشت پای چپش را اول بگذارد و مقید به استبراء بود ؛ بی­تربیت در پرحرفی­هایش همه را هم تشویق به این کار می­کرد و می­گفت : مستحبه آقاجون . ولی نماز واجبش اکثر مواقع قضاء می­شد .

نماز که سرش را بخورد تو مسجد همیشه دیر به نماز می­رسید ، تو خونه هم تا غروب دم حوض بود و آب و آب کشی می­کرد و هر روز نماز ظهر و عصرش قضاء می­شد .

خدا می­داند چی کشیدم از دست این مرتیکه عوضیِ نکبت . حمام رفتنش از حمام رفتن زن­ها طولانی­تر بود . دو دست لباس برای خودش به حمام می­برد . همیشه با غلامرضا حمومی دعوا داشت ، از همه بیشتر آب مصرف می­کرد و تا بوق سگ تو حموم می­ایستاد و آب کشی می­کرد و بیرون نمی­آمد ، انگار می­گفتی کله پدرِ پدرسوختش رو اونجا دفن کردن . چهار پنج تا لنگ و حوله و قطیفه را تو یک بغچه بزرگ براش می­گذاشتم هنوز کمش بود و گله­مند بود که براش خشک کن کم گذاشتم .

 از حموم که به خونه می­رسید مثل چغندر لبویی قرمز شده بود و بخار از کله­اش بیرون می­زد و زیر لب غُرغُرمی­کرد و بعضی­ها رو فحش می­داد و نفرین می­کرد و وقتی ازش می­پرسیدم چی شده حاجی ؟ چرا فحش میدی؟ به کی فحش میدی ؟ می­گفت : بذار بیام تو برات تعریف می­کنم .

من که می­دانستم چرا عصبانی است . چونکه بچه­ها تو حمام نقطه ضعفِ شو پیدا کرده بودند و موقع بیرون آمدن حاجی از خزینه ، آب صابون یا آبهای سطل رو به عمد به او می­پاشیدند و او مجبور بود دوباره به داخل خزینه بره و خودش رو آب بکشه و این کار چندین بار تکرار می­شد . من که می­دانستم از این جهت بسیار عصبانی است بیش از این سربه سرش نمی­گذاشتم و منتظر بودم تا به قول خودش بیاد تو و برام تعریف کنه .

تو آمدنش دو ساعت طول می­کشید و مرا سرپا نگه می­داشت . حوله­ها ، لنگ و ملحفه­های اضافی که با خودش برده بود حمام به اضافه­ی بغچه و زیرانداز ، قطیفه­ها ، همه و همه را آب می­کشید و اونا رو پهن می­کرد روی بندهای لباس که اختصاص به خودش داشت که عبارت بود از یک بند سیمی زنگ زده با چند تا گیره­ی چوبی کهنه و آفتاب خورده . کسی جرأت نداشت روی اون بندها چیزی پهن بکنه یا حتی نزدیک بندها بره واگرنه همه رو دوباره آب می­کشید .

 چند دفعه چایی­اش رو عوض می­کردم چونکه سرد می­شد . همین طوری دم در روی تالار بی جهت سر پا می­ایستاد و نمی­آمد تو . انگار می­گفتی تو خونه لولوخرخره داره . داد می­زدم و می­گفتم : بابا ، چاییت سرد شد ، بیا بخور ، دِ زود باش حرکت کن بیا . می­گفت : ای بابا دست از سرم بردار ، بگذار پاهام خشک بشه ، الان میام تو ، دست پاچه­ام نکن ، اومدم دیگه . انگار می­گفتی تو خونه جذامی خوابیده . بد مسّب ! وقتی هم که می­آمد تو تازه اوّل بدبختی بود . مشغول پاک کردن و خشک کردن گوشهایش می­شد که حالم رو به هم می­زد .

 بساط گوش پاک کنی­اش را مثل چهارشنبه بازار پهن می­کرد . اوایل که برای تمیز کردن و خشک کردن گوش­های وامونده­اش از سیم پره­ی دوچرخه­ها استفاده می­کرد . مقداری پنبه نوک سیم می­پیچید و تا دلش می­خواست سیم پره و پنبه را تا فیها خالدون در گوشش فرو می­کرد ، ولی چند دفعه که گوشش را توسط سیم پره­های دوچرخه زخمی و خونین کرده بود ، می­ترسید و از آنها استفاده نمی­کرد و سیم­ها را کنار گذاشته و به جون چوب کبریت­ها افتاده بود .

مجمعه مسی بزرگی جلواش می­گذاشت . یکی دوتا سیم یا یک قوطی کبریت به وضوح در مجمعه دیده می­شد . یک قوطی روحی قدیمی که فکر کنم یکی از قوطی­های یک کیلویی رنگ نیل بود که خالی شده آن را پر از پنبه کرده داخل سینی می­گذاشت و کار فراشی گوشها را شروع می­کرد. به حساب خودش گوشهایش را خشک و تمیز می­کرد .

مرتب پنبه­ها رو می­پیچوند سر چوب کبریت ، تا بیخ داخل گوشش فرو می­کرد ، می­چرخوند و در می­آورد و مرتب گردنش را کج می­کرد . سرش را روی شانه مایل می کرد ، چوب کبریت­ها را داخل گوشش می­تپاند و بیرون می­آورد . پنبه­های قهوه­ای رنگ و کثیف رو می­پیچوند و از سر چوب کبریت باز می­کرد ، می­گذاشت داخل مجمعه و مدام این کار را انجام می­داد .

 تا لنگه ظهر یک عدل پنبه را تیخ تیخ می­کرد و مجمعه را پر از پنبه می­نمود . آنگاه نفس راحتی می­کشید به مُخّده تکیه می­داد و با غرور می­گفت : خوب ، خانوم جون ، حالا یک چایی قند پهلو وردار بیار تا بخورم . گوشت به من هست ؟! و با فریاد می­گفت : با تؤام اعظم جون . ولی متأسفانه تا اون موقع چایی­­ها هفت جوش شده یا قوری روی زمین سرد شده بود و وقتی استکان کمر باریک با زیر استکانی­اش را جلویش می­گذاشتم ، هنوز استکان را به دهان نبرده بود داد
می­کشید و می­گفت : زنیکه­ی پتیاره این چای هفت جوش شده ، کهنه است بیا عوضش کن .

ذلیل مرده تاجر پوست و روده بود که از تاجری­اش خیری به ما نرسیده و هر سه چهار سال یک دفعه ورشکست می­شد . برای اینکه سرزنشش نکنم می­گفت : پوست­ها باد کرده ، کسی نمی­خره . یا می­گفت : پول از فرنگ برنگشته و فلانی هم درمونده و ورشکست شده و از این جور حرف­ها که همه رو من از بر بودم .

ظهرها که خونه می­اومد ، از بوی گندش حالم به هم می­خورد انگار می­گفتی توی پوست روده­ها غلت زده و یا اینکه بیست و چهار ساعت تو پوست گاو خوابوندنش و وقتی با اعتراض من روبه رو می­شد و می­گفتم : حاجی خدایِ نکرده تو یک پارچه آقایی ، برای خودت تاجری تو دیگه دست به پوست­ها نزن ، ببین ، نگاه کن چقدر بو گرفتی  جواب می­داد و می­گفت : نمی­شه اعظم جون ، نمی­شه اگه خودم دستم به کار نره کارگرها به حرف نمی­کنند . خوب کارشون رو انجام نمی­دن . یارو ، کارگر پدرسوخته­ی نانجیب ، اون دفعه ده دوازده تا پوست رو نمک نزده بود و همین جوری انداخته بود توی انبار که بعد از چند ماه طرف تلگراف زد ، بهانه گرفت و دبه درآورد و چونه زد . از قیمت طی کرده چند سناری کمتر داد و اجناس را کمی کمتر از همیشه پولی کرد  قیافه­ی حق به جانبی می­گرفت و با تکبر می­گفت : نمیشه جانم ، خودم باید نظارت کنم و بالا سرشون باشم .

حالم ازش به هم می­خورد . آخه قیافه آدم حسابی­ها رو که نداشت  اصلاً به تاجرها شباهت نداشت . سر آستین­های کتش از بس کثافت چسبیده بود مثل مال­التجاره خودش ، عین همون پوستای وامونده خشک شده بود و اگر با پشت ناخن به سر آستینش می­زدی مثل دایره صدا می­کرد . وامونده هر وقت شلوارشو می­تکوندم و می­شستم ، ده سیر نمک از لای سر پاکتی­های شلوارش بیرون می­آمد . هر موقع لباساشو می­شستم نمی­گذاشت پهن کنم و خودش می­آمد و نصف روز آنها را دوباره آب می­کشید و پهن می­کرد .

 وقتی عصبانی می­شدم و بهش می­گفتم : تو مریضی ، وسواس داری ، حسابی وسواسی شدی . چپ چپ نگاهی می­کرد و می­گفت : زبونتو گاز بگیر  کفر نگو ! زیر لب غرولند می­کرد ، مشغول کار خودش می­شد و توجهی به من نمی­کرد .

نمی­دونم چه حساسیتی به عرق چین سرش داشت . هیچ­گاه
نمی­داد من اونو بشورم . مثل اینکه ناموسش باشه ، نمی­گذاشت دست غریبه به اون بخوره . هر چند گاه یک دفعه اون رو توی حوض زیر آب می­کرد ، خشکش می­کرد و می­گذاشت سرش و هیچ تاید و صابونی به عرق چین نمی­زد . از بس عرق چینش عرق داشت و چرب شده بود روی حوض یک قشر روغن می­ایستاد . اون وقت می­فهمیدم که حاجی عرق چینش را توی حوض آب کشیده است .

با این زندگی نکبتش هر سال افطاری هم می­داد . یک ماه به ماه مبارک رمضان مانده ، می­فرستاد از آستانه اشرفیه برنج درجه یک می­آوردند . یک پیت روغن اعلای کرمانشاهی هم سفارش می­داد . از دوستان قدیمی­اش از قاین مقداری هم زعفران برایش می­فرستادند . همین یک کارش تو زندگی خوب بود . حاجی محسنات دیگری نداشت

 افطار مفصلی به بازاریان می­داد و در شب بعد کارگران و استادکارها و دباغ­ها را هم دعوت می­کرد و سه شب پشت سرهم افطاری می­داد . در این مدت پنجاه سال که افطاری می­داد یکسره نذر می­کرد که بچه­دار بشه ولی نمی­شد و گویا خدا نمی­خواست از او نسلی باقی بمونه .

سحرهای ماه مبارک خون جگر می­شدم . دو سه ساعت به اذان مانده مرا بیدار می­کرد و واهمه داشت که اذان نگفته باشند . هر چی داد می­زدم و بهش می­گفتم : حاجی ، ساعت داریم . چرا منو زود بیدار کردی ؛ آخه به ساعت هم یه نگاهی بکن . می­گفت : نه ، چیزی به اذان نمونده .

یک لقمه می­خورد ، بلند می­شد می­دوید روی تالار و سراپا گوش می­شد که آیا اذان می گویند یا نه. تا سحری شو تموم می­کرد صد دفعه می­پرید روی تالار و مجدد برمی­گشت سر سفره . نه خودش از غذا خوردن چیزی می­فهمید نه اینکه می­گذاشت من یک لقمه راحت از گلویم پایین بره خلاصه این از سحری خوردنش ! افطارش هم به همین نکبتی بود و دم افطار پدرم را در می­آورد .

 ظهرها که از مسجد به خونه می­آمد دیگه به حجره نمی­رفت . کارگرها در ماه رمضان بعد از سحری ، آفتاب نزده سر کار می­رفتند و بعد از نماز ظهر کار را تعطیل می­کردند و حاجی هم به خونه می­آمد . او هم بیکار بود . می­نشست یک جزء قرآنش را تمام می­کرد . بلند بلند می­خواند . من هم با او همراهی می­کردم و خط می­بردم . تمام که می­کرد ، پای سفره افطار می­نشست و شروع می­کرد به اناانزلنا خواندن  آنقدر می­خواند تا دهنش کف می­کرد و یکسره ذکر می­گفت . اذان که می­گفتند من که افطار می­کردم و مشغول خوردن می­شدم . ولی او احتیاط می­کرد و می­گفت : هنوز وقت داخل نشده . هنوز اون یکی مسجد اذانش تمام نشده . به من می­گفت : چراعجله داری ؟! بذار اذان کاملاً تمام شود .

 هر چی داد می­زدم حاجی تمام شد ، اذان تمام شد . اگه شک داری به ساعت نگاه کن . ساعت را قبول نداشت . و وقتی می­دیدم این قدر من و خودش را اذیت می­کنه ، و شکاکه و وسواس تمام وجود و افکارش را فرا گرفته می­گفتم : حاجی جون چرا یک رادیو نمی­خری ؟ آخه یک رادیو بخر هم تو راحت میشی هم من . سر موقع توپ سحری و افطار را مشخص می­کنه . می­گفت : نه ، تو مسجد گفتن رادیو مال فرنگیاس . هر که رادیو تو خونش ببره کفرو برده تو خونش ، خیر و برکت رو از بین می­بره .

تو دلم می­گفتم خیرو برکت تو سرت بخوره . یک عمر تجارت کردی و جانماز آب کشیدی ، ما که از تو خیرو برکتی ندیدیم . نه از تهت ! نه از بالات ! مردشورببردت ، نکبت عوضی . پنجاه سال به پات سوختم و ساختم .

تابستونا بعد از نهار مثل خوک می­افتاد و می­خوابید . بعد از افطار هم همینطور . تو خواب و بیداری به مخده تکیه می­داد . همینجوری که چشماش رو هم بود خروپف می­کرد و خرناس می­کشید .

 بعضی وقت­ها هم همانطور که چرت می­زد با یک دستش زیرپوشش را بالا می­زد و با انگشت دست دیگرش تو نافش را وارسی می­کرد و پرزها و پشم­ها را از تو ناف واموندش در می­آورد . فتیله می­کرد و مثل اینکه داره تیله بازی می­کنه پرت می­کرد به اون طرف اتاق .

 شکم واموندش مثل شکم خرس پر مو بود و مثل شکم کرگدن ماده وَرَم کرده بود که حالم را بهم می­زد . اون روز پیش خانم جواد آقای همسایمون حسابی خجالت کشیدم .

زن جواد آقای همسایمون معلمه ، خوش به حالش ، دستش تو جیبش می­ره . اون روز دم حیاط به من گفت : اعظم جان تورا به خدا به حاجی یه چیزی بگو ظهرها که از مدرسه به خونه میام از جلوی حجره حاجی رد می­شم که بیام اون طرف خیابون سوار اتوبوس واحد بشم . هر روز چشمم به حاجی می­افته می­خوام سلام و اظهار ادب کنم  می­بینم تو حجرش پشت یک میز چوبی کهنه نشسته و انگشتش تا مچ تو دماغشه و چرت می­زنه و متوجه کسی نیست .

زن جواد آقا راست می­گفت . وقتی بیدار می­شد ، دست تو دماغش می­کرد . شب­ها بعد از شام یکسره دستش تو دماغش بود . هر چی بهش تذکّر می­دادم و می­گفتم : حاجی نکن ! این قدر دست تو این دماغ واموندت نکن ، ولش کن دیگه ! دست وَردار . مگه چی گم کردی تو اون سوراخ ؟ مگه سوراخ موشه که اینقدر بهش ور میری ؟ بعضی وقت­ها ، اون هم سالی یکی دو دفعه ، که سر ذوق می­اومد ، می­گفت : آره ، اعظم جون سوراخ موشه ، می­خوام موش بگیرم . تا چشم چپ می­کردم می­دیدم گلوله کرده و مثل فشنگ به طرف گلدون اون طرف اتاق پرتاب می­کرد که با داد و فریاد من خودش را جمع و جور می­کرد و با صدای زشت و انکرالاصواتش می­گفت : ای بابا این همه غُر نزن ، پاشو پاشو جای منو پهن کن که می­خوام بخوابم . پاشو اعظم جون ، صبح زود باید برم . باید فردا پوست­ها رو بار بزنیم که می­خوان ببرن اون ور مرز ، شایدم ببرن هندستون . تو دلم می­گفتم خدا مرگت بده ، نعش تورو کی از این خونه می­برن قبرستون ؟

از دست حاجی عاصی شده بودم . شب و روز صغری دلال رو نفرین می­کردم . بعد از فوت شوهر خدابیامرزم اینقدر زیر گوش من خوند و خوند ، تا راضیم کرد و زن این اکبیری شدم . از روزی که زن این مرتیکه عوضی شدم فقط به فقط ماه­های رمضان سری به سیری و راحتی می­ذارم اون هم به برکت ماه رمضان و بقیه سال با اخلاق عوضی اون نون خوشی از گلوم پایین نمی­ره .

سال آخر زندگی مون بود اصلاً یادم نمی­ره . یکی دو هفته بود که کاملاً پکر بود و به من چیزی نمی­گفت . اما من می­دونستم که از زخمی در پشت شانه­اش و زخمی دیگر شبیه به همون یکی روی سینه­اش رنج می­برد .

 پاک کلافه بود تا اینکه جا گیر شد و دیگه نتونست به حجره بره . دوا دکتر را شروع کردیم . هرچی پماد و ضماد بود از میرزا عبدالجواد دارو فروش گرفتیم . انواع جوشانده و سردیجات ، ازعرق کاسنی گرفته تا شیرخشت و ترنجبین و اناب و آلو . انواع مالیدنی­ها ، روغن سیاه ، همه رو استفاده کردیم  هرچی دم کردنی و نم کردنی بود به خوردش دادم ولی افاقه نکرد .

 روز به روز زخمش بزرگ­تر و سیاه­تر می­شد . دورتادور آن یک حلقه قرمزهم بوجود آمده بود که چندش­آور بود . تبش روزبه روز زیادتر می­شد . بیماریش شدّت پیدا می­کرد و تبش قطع نمی­شد . فکر کنم زخم­ها چرکی شده بودند . از شدّت تب هذیان می­گفت و کاملاً خانه­نشین شده بود . این اواخر از خوراک افتاده بود و نمی­توانست چیزی بخورد و روزبه روز می­کاهید .

تو در و همسایه چو افتاده بود که حاجی سیاه زخم گرفته . تا اینکه به توصیه زن جواد آقا که فهمیده­تره و یک سرو گردن از بقیه همسایه ها سَر بود ، حاجی رو به بیمارستان آمریکایی­ها بردم . اونجا دکترا گفتن حاجی شاربُن گرفته و این زخم­ها شاربُنه که می­گفتن این مرض از همین پوست و روده­های وامونده به جانش افتاده است .

نمی­دونم والا، نفهمیدم مرضش سیاه زخم بود یا شاربُن ؟! ولی همین زخم­های لعنتی ولکنش نبود . همین زخم­های چرکی بود و تب بیش از اندازه که بدبخت حاجی را برای مدتی در بیمارستان بستری کرد .

یک روز بعد از ظهر در بیمارستان به ملاقاتش رفتم . وارد اتاقش که شدم دیدم سر تا پاشو ملحفه کشیدن و دارن اونو با تختش از اتاق بیرون می­برن .

 زنیکه­ی کارگر که لباس قهوه­ای کثیفی تنش بود و کون گنده­اش رو به زور با خودش حمل می­کرد و به دنبال می­کشید ، منو نشناخت و وقتی ازش سؤال کردم و گفتم چی شده ؟ کجا می­برینش ؟ با اون رنگ زردش خنده­ی سرد و کمرنگی کرد ، تابی به خودش داد و با شوخی گفت : چیزی نشده ، فقط بیچاره نفس کشیدن رو فراموش کرده !
می­برمش جایی که باید ببرم .

 

 

 

تنــور

فاروق هر روز صبح از آبادیشان (حسین­آباد) در شرق زابل با موتورسیکلت (ایژ) روسی­اش که خیلی کهنه و فرسوده بود به طرف زابل راه می­افتاد . در حسین­آباد ده دوازده خانوار بیشتر زندگی نمی­کردند و سر مرز افغانستان نزدیکی بخش دوست محمد قرارداشت .

 فاروق سر راه در دوست محمد بنزین می­زد و راهی زابل می­شد . از آبادیشان حسین­آباد تا زابل حدود چهار ، پنج فرسخ راه بود و او این فاصله را حدوداً در یک ساعت طی می­کرد .

 وسایل مورد نیازش را برای فروش ، از زابل تهیه می­کرد و در آبادیهای اطراف زابل به فروش می­رساند . سر مرز در اطراف دوست محمد که بخش بزرگی است ؛ ده دوازده پارچه آبادی وجود دارد که فاروق با همه­ی اهالی آنجا آشنا بود و وسایل و مایحتاج آنها را تهیه می­کرد و به آنها می­فروخت و با افغانی­ها هم کم و بیش مراوده داشت .

پدرش سنّی بود و مادرش شیعه که پدر متولد همان حسین­آباد بود و مادرش در جنوب زابل در محمدآباد که تا زابل سه فرسخ راه داشت متولد شده بود .

 جدّه پدری­اش افغانی­الاصل بودند به همین جهت با اقوام پدری در آن طرف مرز داد و ستد داشت و با اقوام مادرش هم در محمدآباد در این طرف مرز مراوده و رفت و آمدهای زیادی داشت و بیشتر معامله­ها و خرید و فروش­هایش با همین دو قوم بود . وسایل و مایحتاج زندگی را از زابل تهیه می­کرد و به آنها می­فروخت و در مقابل از آنها پول یا روغن حیوانی و فراورده­های لبنی گاو و گوسفند و گاهی هم اجناس عتیقه و کهنه و قدیمی یا ظروف مسی کهنه می­گرفت که آنها را به مشتریهایش در زابل می­فروخت و کلاً دست فروش و دوره گرد بود و با موتور سیکلتش تمام اطراف زابل، مانند زهک ، بنجار ، محمدآباد و دوست محمد را طی می­کرد و در رفت و آمدهایش با اهالی آنجا معامله می­کرد و با زابلی­ها و افغانی­های لب مرز هم داد و ستد داشت .

همیشه سعی داشت با ژاندارم­های محلی و پاسگاه های سر مرز روبرو نشود زیرا که او را سر کیسه می­کردند و از او باج می­گرفتند . مخصوصاً مواقعی که اجناس عتیقه به همراه داشت ، می­ترسید که اجناس او را گرفته و ضبط کنند و او را برای چند روزی هم که شده در پاسگاه نگه دارند و زهر چشمی بگیرند .

پدرش وقتی ازدواج کرد و مرجانه را به خانه­اش آورد ، تا پانزده سال بعد از ازدواجشان ، مرجانه حامله نشد و بعد از این همه سال ، فاروق را به دنیا آورد و دیگر حامله نشد و همین یک فرزند را داشتند . فاروق سه ساله بود که پدرش زردی گرفت و مرد و فاروق او را از دست داد و برای همیشه پدر آنها را تنها گذاشت .

با وجود اینکه چهار پنج سالی هم از سن دامادی فاروق گذشته بود مادرش نمی توانست او را داماد کند چونکه دستش خالی بود و سناری پول برای دامادی فاروق نداشت و همیشه آرزو می­کرد که خدا پول یا گنجی از آسمان برایش برساند ، تا بتواند پسرش را داماد کند و همیشه در رؤیاهایش دنبال گنج و پول مفت و باد آورده بود تا به آرزوهایش جامه­ی عمل بپوشاند.

امّا دلیل اصلی عزب ماندن فاروق ، ترس مرجانه از تنهایی بود . او فکر می­کرد اگر فاروق به سر خانه و زندگی­اش برود چه کسی خرجی او را خواهد داد و شاید از گرسنگی و عسرت و سختی بمیرد یا از تنهایی دق کند . فاروق هم همیشه سرگرم کار و پول درآوردن بود و به فکر دامادی و ازدواج نبود . همیشه موتور سیکلت­اش مملو از وسایل پلاستیکی و صنایع دستی بود . گاهی وقت­ها به اندازه یک بار کامیون موتور بیچاره را از سبدهای بافته شده با نی و زیلو و حصیر و باد بزن و بقیه صنایع دستی که در محل ساخته می­شد پر می­کرد و از این طرف به آن طرف برای فروش می­برد . شغل دیگر فاروق که تا اندازه­ای درآمدش بر دیگر معامله­هایش می­چربید قاچاق اجناس و گازوئیل بود که به آن طرف مرز می­برد و بجای آن وسایل چینی یا صوتی می­آورد و از کارش راضی بود ؛ خلاصه از هیچ کاری که بوی پول
می­داد دریغ نداشت .

چند روز بود که در برگشت به خانه ، از دوست محمّد یا زابل برای منزل نان می­خرید ؛ چون یک ماهی بود که تنورشان کاملاً خراب شده بود و دیوارهایش دیگر خمیر قبول نمی­کرد و فاروق به مادرش قول داده بود که این دفعه برای او تنوری زمینی بسازد زیرا که مادرش پیر و فرتوت بود و دیگر نمی­توانست روی پا بایستد . کار کردن در پای تنور زمینی راحت­تر بود و مادرش می­توانست نشسته کار بکند ولی او هنوز وقت نکرده بود تنور را خراب کند و جایش را گود کرده ، تنور جدید را در آنجا قرار دهد به همین جهت مجبور بود برای خانه از زابل یا اطراف نان تهیه کند .

 امّا مادرش تمایلی به نان­های بیرون نداشت و دوست داشت دست پخت خودش رابخورد و یا از نان­های محلی استفاده کند ، لذا وقتی دید که فاروق برای خراب کردن تنور امروز و فردا می­کند خودش دست به کار شد و اقدام به خراب کردن تنور نمود تا در آینده­ای نزدیک فاروق تنور جدید را در زمین جای بدهد .

دو سه روزی طول کشید که تنور قبلی را خراب کرد و خاک­های آن را مقداری در گودالهای حیاط و بقیه را کمی دورتر ، بیرون از حیاط پشت حصارها می­ریخت . حصارها کوتاه بودند . حدود یک متر و نیم ارتفاع داشتند و از خارج و اطراف ، داخل حیاط دیده می­شد .

 به طور کلی حیاط­های آنجا به همین صورت بود و معمولاً حصارها را کوتاه می­گرفتند . درعوض خانه­های وسیع و بزرگی داشتند و همین قدر که مرز دو حیاط معلوم می­شد ، اکتفا می­کردند .

در یک طرف حیاط ، توالتی کوچک با دیوارهای گلی و نیمه ریخته و کوتاه که یک حصیر کهنه به درش آویزان بود به چشم می­خورد در طرف دیگر حیاط دو اتاق گنبدی و آن طرف­تر هم دو تا دیوار خرابه و تنوری در کنارش دیده می­شد که تنور توسط مادر فاروق خراب شده بود و اثری از آن باقی نمانده بود . کف حیاط هم دارای پستی و بلندی­های زیادی بود که بعضی از آنها با خاکهای اضافی تنور پر و هموار شده بود و بقیه چاله­ها و گودالها مشخص و بدقواره به چشم می­آمد . جای تنور کاملاً صاف شده و برای کندن گودال آماده بود .

 فردای آن روز مرجانه شروع کرد به کندن زمین و حفره­ای در همان جای قبلی تنور در زمین بوجود آورد . هر روز از آن حفره چهار پنج سطل خاک بیرون می­آورد و خسته که می­شد بقیه کار را برای فردا می­گذاشت . آن روز صبح فاروق مثل هر روزاز خواب بیدار شد و موتورش را آماده کرد اجناس را روی هم چید و با طناب­های مویی و با تیوب­های کهنه دوچرخه آنها را محکم بست . از مادر خداحافظی کرد و به او گفت : برای کندن گودال تنور عجله نکن خودم می­آیم و کار را تمام می­کنم تو خودت را اذیّت نکن . من فعلاً به محمدآباد می­روم و غروب بر می­گردم .

اگر به اقوام و خویشانت کار یا سفارشی داری بگو برایت انجام بدهم  مادرش در جواب او با بی­حوصله­گی گفت : نه مادر ، کاری ندارم ، دست خدا به همراهت . هنوز حرف مادر تمام نشده بود که فاروق در حیاط را به هم زد و رفت . بعد از رفتن فاروق ، مادرش مشغول کندن گودال تنور شد . نیم ساعتی کار کرد ، خسته شد و بقیه کار را برای فردا گذاشت .

غروب شده و از فاروق خبری نبود ، هوا تاریک شده بود که وانت تویوتای قراضه­ای دم در حیاط ترمز کرد و راننده که از بلوچ­های افغانی و از دوستان فاروق بود به مادرش گفت : نگران او نباشد ، فاروق سفارش کرده که تا پس فردا بر نمی­گردد ، کارش که تمام شد خواهد آمد . هنوز حرفش تمام نشده بود به پدال گاز فشار آورد و از آنجا دور شد . مدّتی بود که فاروق به محمدآباد زیاد می­رفت و یکی دو بار هم ناخواسته صحبت (ماه جان) دختر خاله­اش را به میان آورده بود و گویا تازه­گی­ها سر و سری با ماه جان داشت .

مرجانه از این بابت نگرانی نداشت و با خودش می­گفت : جوان است ، طوری نیست ، حتماً گلویش پیش ماه جان گیر کرده . و از اینکه فاروق دست ماه جان دختر خواهر او را بگیرد و به حسین آباد بیاورد بدش نمی­آمد و خوشحال هم بود که هم از تنهایی در می­آید و هم فاروق با اقوام خودش ازدواج کرده است زیراکه از اقوام شوهرش دل­خوشی نداشت . از این رو هیچ ناراحت نبود که فاروق نیامده و اگر تا یک ماه دیگر هم فاروق نمی­آمد مادرش خم به ابرو نمی­آورد و خوشحال بود که در کنار ماه جان است .

روز بعد به کارش ادامه داد . کار به کندی پیش می­رفت و او زود خسته می­شد تا بالاخره فردای آن روزگودال تنور آماده شد و حدود یک قد رس شاید هم کمی کمتر ، گود کرده بود ، در ته گودال نشسته بود و با خودش می­گفت : خوب ، بالاخره تمام شد . همین سطل آخری است و با بیلچه ته گودال را تمیز می­کرد وآخرین خاکهای باقی مانده گودال را درون سطل می­ریخت که در این هنگام بیلچه­اش به برجستگی سنگی که در بغل و کناره کف گودال قرار داشت گیر کرد .

بیلچه را در زیر قلوه سنگ قرار داد تا قلوه سنگ را در بیاورد . مقداری به دسته بیلچه فشار آورد که یک دفعه قلوه سنگ کنده شد و خاکهای اطرافش شروع به ریزش کرد و شکم یک کوزه سفالی ، همانند شکم یک زن حامله از بغل گودال بیرون زد .

اوّل که متوجّه نشد . چشمانش خوب نمی­دید . دست کشید و صافی سفال را حس کرد . کنجکاو شد و اطراف آن را با احتیاط خالی کرد . کم کم کوزه خود را نمایان کرد و چهره­ی مرجانه باز شد . خنده­ی کمرنگی روی لبانش نشست و راحت­تر کف گودال خود را پهن کرد و دوباره مشغول شد . با نوک بیلچه و با سر انگشتانش و با آن ناخن­های کج و معوجش شروع به تمیز کردن وکندن اطراف کوزه نمود و مثل اینکه وقتی مادری نوزادش را ترو خشک می­کند ، او هم اطراف کوزه را خالی و تر و تمیز کرد و با ملاحظه اطراف کوزه را دست می­کشید . کوزه به علت سنگینی از دیواره گودال جدا شد ، کم کم کج شد و به پهلو در کف گودال قرار گرفت . حالا کوزه که کمی بیضوی بود در کف گودال خود نمایی می­کرد و کاملاً مشهود و نمایان بود . دستش را به طرف کوزه دراز کرد و خاکهایی را که در دهانه کوزه بود پاک کرد و مشغول تمیز کردن دهانه کوزه بود تا محتویات داخل آن را بررسی کند .

کوزه به بغل روی زمین قرار گرفته بود . دهانه کوزه را به طرف خودش برگرداند . پاهایش را دراز کرد و کوزه را بین پاهایش قرار داد و مشغول درآوردن خاکهای دهانه کوزه شد ؛ که ناگهان قشر نازک باقی مانده خاک در دهانه کوزه فرو ریخت و سکه­هایی زرد و طلایی ، مانند ریزش آبشار از کوزه به طرف کف گودال سرازیر شد و در کف گودال بین پاهای او پخش گردید و مقداری هم روی دامن پیراهنش پخش و پلا شد .

ظهر شده بود خورشید درست در وسط آسمان قرار گرفته و خودنمایی می­کرد و شعاع­های زرد و طلایی خورشید به کف گودال و بر روی مرجانه افتاده بود . گویا خورشید هم از آن بالا سکه­های طلایی را نگاه می­کرد و می­خواست شتابان خودش را به سکه­ها برساند . خروج سکه از کوزه در کف گودال و تابش خورشید و تلألؤ سکه­ها گودال را کاملا روشن کرده بود و ته گودال مانند دهانه آتش فشانی روشن بود و می­درخشید . مرجانه کف گودال وارفته بود و با چشم­های کم نورش آن چنان به سکه­ها زل زده بود که گویا با دیدن سکه­ها کم نوری و کم سویی چشمش هم مداوا شده بود و چهار چشمی به سکه­های کف گودال و کوزه نگاه می­کرد و مثل ماری بر سر گنج چمبره زده بود . ناگهان به خود آمد و دست پاچه شد فی­الفور کوزه را راست کرد و با عجله مشت ، مشت ، سکه­ها را همراه با خاکهای ته گودال جمع کرد و در کوزه ریخت . هر چند گاه سرش را به طرف بالا بر می­گرداند و به بالای گودال نگاه می­کرد و مترصد بود که کسی از آن بالا او را نپاید ، به بالا نگاه می­کرد . اشعه و انوار مستقیم خورشید همانند نوک پیکان به چشمش اصابت کرد . سرش را پایین انداخت چشم­هایش سیاهی رفت و کاسه­ی چشمش پر آب شد . با عجله باقی مانده سکه­ها را از ته گودال جمع کرده در کوزه ریخت .

آنگاه متوجه شد که کوزه پر و مملو از سکه شده است . متعجّب بود . می­ترسید کسی او را با آن همه سکه ببیند . کمی فکر کرد و ناگهان دامن پیراهنش را بر روی کوزه کشید و همان جا بالای سر کوزه خیمه زد و نشست و نمی­دانست چه کار بکند ! برای یک لحظه خود را مالک سکه­ها دانست و کاملاً از این موضوع خوشحال شد . با خود اندیشید که بالاخره پس از سال­ها زندگی در فقر و بدبختی اینک با تصاحب این سکه ها می­تواند در رفاه و آسایش زندگی کند . می­تواند با این ثروت هنگفت و این کوزه­ی گنج  فاروق را هم داماد کند و یکی از بهترین خانه­های زابل را برای خود و پسرش بخرد و با پسر و عروس زیبایش ، بقیه عمر را در آن خانه­ی زیبا به خوشی بگذراند .

مقداری از سکّه­ها را هم فروخته و به سر و وضع خود برسد . مقداری طلا خریده و به سروگردنش بیاویزد و با سکّه­ها سینه­ریز زیبایی برای خود درست کند . از پارچه­های کشمیری و شالهای دست دوزی شده و پارچه­های ابریشمیِ پاکستانی هم برای خودش لباس تهیّه کند . لباسهای ابریشمی زیادی را می­توانست با این سکه­ها بخرد و گاوهای از دست داده شان را می­توانست دوباره خریده ، به خانه برگرداند .

خشکش زده بود و تکان نمی­خورد . نمی­دانست چه کار کند و متحیّر بود . چند ثانیه­ای فکر کرد . گویا خواب می­دید . دامن پیراهنش را که روی کوزه انداخته بود ، بالا زد و دوباره به کوزه و سکه­ها نگاه کرد  دست برد و مشتی از سکه­ها را به دست گرفت . لمس کرد و دوباره سر جایش گذاشت .

کاملاً بهت زده شده بود . به زحمت خودش را از کف گودال مرطوب بلند کرد گویا سالیان درازی بود که در کف گودال نشسته بود . رطوبت بدنش را خشک کرده بود .

به هر زحمتی بود روی پا ایستاد . سر را بالا گرفت و به بیرون از گودال سرک کشید . مگسی پر نمی­زد و حیاط خلوت بود . وقتی مطمئن شد کسی آن اطراف نیست ، بی­نهایت خوشحال شد . بیلچه و سطل کهنه لاستیکی را به بیرون از گودال پرتاب کرد و دوباره بالای سر کوزه چمباتمه زد و مانند افعی پیری بر بالین کوزه نشست . از خوشحالی در پوست خود نمی­گنجید .

 نمی­توانست واقعیت را قبول کند . باورش نمی­شد . مجدد دست به طرف کوزه برد یکی از سکه­ها را برداشت و بین دو سه تا دندان باقی مانده در دهانش قرار داد و فشاری به فک پایین آورد . با حرکت سر، کار خود را تایید کرد و گویا به خود اطمینان می­داد که سکه­ها تقلّبی نیستند . سکه را از دهان بیرون آورد نگاهی کرد و ذوق زده خنده­ی کوچکی بدون صدا را به نمایش گذاشت و سکّه را داخل کوزه انداخت .

 برای یک لحظه تصمیم گرفت سکّه­ها را بشمارد . کوزه را که خیلی سنگین بود کج کرد و با زحمت آن را در کف گودال خالی نمود . ضمن اینکه می­شمرد آنها را داخل کوزه می­ریخت . برای یک لحظه به اشتباه افتاد . کوزه را خالی کرد و دوباره شمرد . ولی باز هم در شمارش اشتباه کرد و نتوانست کار را به انجام برساند . برای بار سوم و چهارم و ... مجدد شمرد . از اینکه سکه­ها را لمس می­کرد و می­شمرد لذّت می­برد . ناراحت نبود که اشتباه کرده و دوباره باید آنها را بشمارد . خودش را با سکّه­ها مشغول کرده بود . هیچ متوجه گذر زمان نبود .

 خورشید از بالای سر او گذشته و به سمت غرب در حرکت بود و دامن بر می­چید تا کم کم خودش را در پشت کوه­ها مخفی کند . مرجانه هنوز در حال شمردن سکّه­ها بود . شعف وصف نا پذیری تمام وجودش را فرا گرفته بود . بیش از اندازه ذوق زده شده بود . کم کم داشت بدنش داغ می­شد و عرق می­کرد . گُر گرفته بود . مخصوصاً در صورتش احساس داغی می­کرد .

ضربان قلبش شدیدتر شده بود و گروپ گروپ صدای زیر قفسه سینه­اش را می­شنید . چشم­هایش تار شده و درست جایی را نمی­دید ، سرش را جلو برد و دوباره سکه­های داخل کوزه را وارسی کرد .

به فکر فرو رفت بعد از لحظه­ای تصمیم خودش را گرفت و عزمش را جزم کرد تا کوزه را از چاله بیرون برده و در اتاقش مخفی کند . ناگهان مثل اینکه بخواهد کوزه را از دست اجانب نجات دهد کوزه را در بغل گرفت و خواست که بلند شود ، نیم خیز شد . اصلاً فکر نمی­کرد که کوزه آنقدر سنگین باشد . تحمل نیاورد و تا کمر خم شد و نتوانست بلند شود . مجدد کوزه را بر زمین گذاشت . نشست ، نفس بلند و عمیقی کشید . مضطرب و نگران بود دلشوره عجیبی داشت ، بی­نهایت دلهره و ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود .

نفسش به شماره افتاده بود قطرات درشت عرق بر روی پیشانی و پشت لبش نمایان بود . سرش گیج می­رفت ، در وسط سینه­اش به اندازه یک سکّـــه احساس سـوزش می­کرد . در آن لحظه هیچـی نمی­فهمید و هیچ توجهی به خود نمی­کرد بلکه عجله داشت هر چه زودتر کوزه را از گودال خارج کند و به داخل اتاق سیاه و تاریکش برده و در صندوقچه چوبی­اش مخفی نماید . مجدد تصمیم خودش را گرفت و به روی کوزه خم شد . آن را محکم در بغل گرفت و همانند وزنه برداری که تصمیم دارد وزنه سنگینی را روی سر ببرد ، حس گرفت ، افکارش را متمرکز کرد و تمام قدرتش را در دست­هایش جمع کرد و یک دفعه کوزه را از زمین بلند کرد . بلند شد و ایستاد ولی زانوانش می­لرزید و تحمل او و کوزه را نداشت ، کمرش را به سختی راست کرد  به زحمت برای چند ثانیه روی پا ایستاد . طاقتش تمام شده بود زانوانش خم شد و آهسته آهسته نشست و کوزه را بر زمین و بر کف گودال گذاشت ، شروع کرد به نفس نفس زدن . نفسش به شماره افتاده بود . قلبش تندتر از قبل می­زد و سوزش سینه­اش بیشتر شده بود و درد شدیدی در قفسه سینه خود احساس می­کرد ، دستانش می­لرزید و احساس سرگیجه و تهوع می­کرد و با خودش می­گفت : در این هوای گرم صبحانه از کره­های گاو خیلی خوردم کاش کمتر خورده بودم که اینطور حالم بد نمی­شد . تصور می­کرد زیاده­روی در خوردن صبحانه و کره حالش را منقلب و دگرگون کرده است .

مکثی کرد ، با آستین عرق صورتش را پاک کرد . موهایش ژولیده و از زیر شال کشمیری بلندی که به سر پیچیده بود بیرون زده بود . نوک دماغش خاک آلود و گرد و غبار صورتش را پوشانده بود . عرق صورتش هم با گرد و غبار ناشی از کندن گودال ، درآمیخته شده بود و صورت گل مالی شده­ای پیدا کرده بود . پیراهن نیلی و شلوار گشاد کرباسی و سیاهش کاملاً خاکی شده بود و قیافه بهم ریخته­ای پیدا کرده بود و اگر کسی از بالای گودال او را می­دید وحشت کرده و فکر می­کرد اجنه­ای ته گودال نشسته است . دستانش کاملاً می­لرزید . اکنون قطرات درشت عرق هم بر روی ساق دست­هایش دیده می­شد و در زیر نور خورشید مانند شبنم روی گلبرگ­های گل ، برق می­زد و بر اثر لرزش دستانش قطرات عرق حرکت می­کرد و در نقطه­ای به هم می­چسبید و از ساعدش سرازیر می­شد و به نزدیکی­های مچ و ساق دستش می­رسید که در آن هنگام دست­ها را با دامن پیراهنش خشک می­کرد و در انتها ، دامن پیراهن را به صورت می­کشید و قطرات درشت عرق را که بیشتر بر روی پیشانی و پشت لبش جمع شده بود پاک
می­کرد .

برای سومین بار تصمیمش را گرفت تمام قوایش را جمع کرد . خم شد و کوزه را در بغل گرفت ، نعره­ای زد و یک دفعه کوزه را از زمین بلند کرد .  کمرش راست نشده بود که زانوانش لرزید و تا خورد و این دفعه دیگر نتوانست کوزه را بر زمین بگذارد . کوزه از دستش به روی زمین سرنگون شد و هنگام فرود آمدن کوزه ، خودش هم به پشت به دیواره گودال برخورد کرد و پشت کله­اش محکم به دیواره گودال اصابت کرد . در کف گودال به طوریکه پاهایش از هم باز بود افتاد و کوزه شکسته درست در وسط پاهایش قرار گرفت .

پاهایش به شکل عدد هفت کف گودال دراز شده بود و کف دست­ها روی ران­هایش قرار گرفته بود ، پشت به دیوار تکیه داده و سرش روی شانه­اش خم شده بود . پلکها روی چشمانش را گرفته بود دهانش نیمه باز ، لبهایش آویزان و با حالتی آرام به دیوار تکیه داده بود و در حالی که قطره­ای از عرق از نوک دماغش آویزان بود از نفس افتاده و نفس نمی­کشید و مانند طفلی که شکمش سیر شده و زیرش تمیز شده و در حال استراحت می­باشد  مرجانه هم با آرامش کامل به خواب ابدی فرو رفته بود . کوزه کاملاً خورد شده بود و سکه­ها کف گودال را پر کرده بودند و برق می­زدند . تعدادی هم روی دامن و پیراهن مرجانه به چشم می­خورد . سکوت سنگینی فضای گودال را پر کرده بود و مرجانه هیچ تکان نمی­خورد و گویا سالهاست که بر سرکوزه­ی شکسته و سکّه­ها نگهبانی می­دهد و از خستگی خوابش ­برده است .

خورشید از طاق آسمان رخت بر بسته بود و به طرف غرب در حرکت بود . از آبادی دوست محمد گذشته ، از مرز هم عبور کرده بود و آن طرف مرز پشت کوه­ها خودش را مخفی می­کرد . آسمان در آن دور دست­ها به سرخی می گرایید . گویا بر مرگ خورشید خون گریه می­کرد . در پهنه­ی آسمان در شرق ، تیرگی و تاریکی شب حضور خود را اعلام می­کرد و در حال پیشروی بود و تور سیاه تاریکی خود را بر گستره­ی آسمان لایتناهی پهن می­کرد و با سرعت روشنایی را می­بلعید و دوست داشت هر چه زودتر سلطه­ی تاریکی خود را بر آن طرف جهان هستی حکم فرما کند . سکوت گودالی که قرار بود تنور در آن جای بگیرد و فعلاً مرجانه در آن آرمیده بود با وزوز چند مگس درشت که در دهانه گودال در حال پرواز بودند شکسته شد . گویا تصمیم داشتند برای سرکشی به درون گودال پرواز کنند ولی جرأت نمی­کردند و با هم بگو مگو می­کردند و به دعوا افتاده با وز وزشان سروصدا و هیاهویی برپا کرده بودند و یکدیگر را برای سقوط به ته گودال تشویق
می­کردند . شاید هم برای سقوط به ته گودال و سرکشی از سکه­ها می­خواستند از یکدیگر سبقت بگیرند .

 افعی پیری که نزدیک شدن شب را حس کرده بود از سوراخش بیرون آمده و روی خاک­های نرم بیرون ریخته شده از گودال تنور در حرکت بود و با حرکت خود نقش­هایی را بر روی خاک بوجود می­آورد و به جلو پیش می­رفت . او هم به دنبال شکار و طعمه بود . شاید او هم بوی سکه را حس کرده بود و در حالی که زبان دو شاخه­اش را مرتب از دهان خارج می کرد . بو می کشید و با سرعت - گویا که دیرش هم شده است - به طرف گودال در حرکت بود . شاید هم برای نگهبانی و حفاظت از کوزه­ی گنج تصمیم داشت خودش را به ته گودال برساند .