مقدّمه :
وقتی برای اوّلین بار برای چاپ نخستین اثرش به نزد من آمد و خود را معلّم بازنشستهی آموزش و پرورش معرفی کرد ، هرگز تصوّر نمیکردم که با انسانی پر تلاش و پر کار روبرو باشم که در کمتر از دو سال چهار اثر را تدوین و تکمیل کند و آمادهی چاپ سازد .
به هر تقدیر اکنون که این جملات را مینویسم در حقیقت چهارمین مجموعهی این نویسندهی گرامی پیش روی من است که نام آن را « آتیش پاره » گذاشته و در حقیقت گزارش گونهای از زندگی خود اوست که همراه با چند داستان دیگر به زیور چاپ آراسته میگردد .
نویسندهای با علاقهی وافر و با توصیف دقیق صحنهها و جزئیات کار که میتواند در بسیاری از موارد شگفتی و اعجاب خواننده را برانگیزد و ساعتها او را به مطالعهی نوشتههایش مشغول گرداند .
وقتی نویسندهای را با این میزان تلاش و علاقه و با این درجه دلبستگی به نوشتن میبینم با خود تصمیم میگیرم او را به کلاس نگارش و قالبهای نویسندگی ببرم و او را به عنوان یک الگوی عملی به دانشجویان معرفی کنم . دانشجویانی که بعضاً هنگام نوشتن قلم در دستشان میخشکد و قطرات درشت عرق بر پیشانیشان نقش میبندد و گاه از نوشتن یک صفحه خاطره یا سفرنامه یا مقاله و ... عاجز میشوند و گاه میگویند نمیدانیم چه بنویسیم .
البتّه و صد البتّه مقدّمهی نوشتن ، خواندن و مطالعه است و هر چه یک نویسنده مطالعات بیشتری داشته باشد در نوشتن راحتتر دست به کار میشود و هر چه بیشتر بنویسد هنگام طراحی و خیال آفرینی راحتتر قلم را به حرکت درمیآورد .
به هر تقدیر امید که این نویسندهی پر کار و خوش ذوق هر چه موفّقتر و کامرواتر در راه نویسندگی پیش رود و در آیندهای نه چندان دور جزء نویسندگان برتر این آب و خاک شناخته شود و هر روز آثاری بهتر و وزینتر را به دوست داران زبان و ادب فارسی ارایه دهد .
« ان شاء الله – محمّد رشید »
پیشگفتـار
« باسمه تعالی »
کتابی که اکنون با عنوان (آتیش پاره) پیش روی شماست ، همان کتاب (روز از نو ، روزی از نو) میباشد که قبلاً قول چاپ آن را به خوانندگان عزیز داده بودم که به عللی تغییر نام پیدا کرده است . مجموعه داستانهایی است که بر اساس واقعیت نوشته شده است . قهرمانان آن تعدادی قلیل در قید حیات هستند و اکثر شخصیّتهای داستان زندگی را بدرود گفتهاند . بعضی از وقایع به صورت نقل قول شنیده شده و بعضی به صورت مشاهده و تحقیقاتی که به عمل آمده است ، نگارنده به رشتهی تحریر در آورده است . فقط اسامی اشخاص و بعضی از مکانها تغییر نام داده شده و به صورت داستانی کوتاه پردازش گردیده است .
شایان ذکر است که از دوست و استاد عزیزم ، جناب آقای دکتر محمد رشید « عضو هیئت علمی دانشگاههای تربتحیدریه » که پدرانه و دلسوزانه مرا یاری فرمودهاند کمال تشکّر و سپاسگزاری را داشته باشم همچنین از آقای علیرضا جرّاح که ویراستاری و صفحهآرایی این مجموعه را متقبّل شدهاند ، و دخترم شهـرزاد که در این راستا همدوش و همیار من بوده و مرا از کمکهای بیدریغش در تایپ ، بازخوانی و اصلاحات مستفیض گردانده ، نام برده و تشکر و سپاسگزاری خود را اعلام کنم .
در خاتمه برای تمام ایرانیان و انسانهای آزاداندیش و آزادیخواه کره خاکی آرزوی موفقیت ، افتخار و سرافرازی را دارم .
و من الله التوفیق
« تربتحیدریه- مهرماه 1386- غلامرضا قاضی - شاپور »
تلـخِ شیرین
سختی کار حاج محمود با پسرانش از تموز یعنی اواسط تابستان شروع میشد که باید کارگر اجیر کنند و برای جمعآوری بادامها و مغز کردن آنها روانه باغات بادام و کلاتهها میشدند . هر یک از پسرانش را مسئول یکپارچه آبادی میکرد . پیشکار و مشاور را هم در زمینهای مجاور که چاه عمیق در آن قرار داشت مسئول جمعآوری بادامها و محصول کشاورزی آن منطقه میکرد .
حاج محمود ضمن اینکه تاجر مغز بادام ، کراویه و زیره بود خودش هم کم و بیش کشاورزی داشت و بیشتر سرمایه و زمینهایش را اختصاص به کشت نهال بادام داده بود . نود درصد زمینها را زیر کشت گونههای مختلف نهال بادام برده بود .
گوشه کنار به محض اینکه قطعه زمینی بیصاحب میدید و یا صاحبش به پولش نیاز داشت و یا بین ورثه بود و ورثه میخواستند بفروشند ، فوری از چنگشان در میآورد و آن را میخرید . کرت بندی میکرد و یا به صورت جوی پشته در میآورد و فیالفور نهال بادام
میکاشت و آنرا تبدیل به نهالستان بادام میکرد .
پدرش هم ، حاج آقای بزرگ همین جوری بود و زمینهای کشاورزی و باغات زیادی سرهم کرده و برای ورّاث باقی گذاشته بود . حاج محمود هم به ارث پدر که گیرش آمده بود چند برابر اضافه کرده بود و زمینهای زیادی را زیر کشت برده و ثروت زیادی برای بچههایش اندوخته بود .
سرفصل برداشت بادام که میشد ، چوب زدن و تکاندن درختهای بادام و جمعآوری محصول آغاز میشد و گرفتاریش بیشتر از پیش میگردید . هم از سر زمینها و باغات خبر میگرفت و بر جمعآوری و شکستن و مغز کردن محصول نظارت داشت و هم به حجره میآمد و شروع به خرید میکرد . از کشاورزان و باغداران خرده پا مغزهایشان را میخرید و کامیون کامیون برای طرفش به تهران میفرستاد .
تجارت در آن منطقه از رونق بسزایی برخوردار بود که حاجی هم از آن بیبهره نبود . موقع خرید حواسش جمع بود و مرتّب به دفتردار و شاگردان حجره که مشغول خرید و ضبط و ربط بودند تذکر میداد که حواسشان جمع باشد که مشتری مغزهای تلخ را با شیرین مخلوط نکرده باشد و تاکید داشت و به آنها میگفت : مواظب باشید کلاه سرتان نگذارند و آنها را ملزم به چشیدن مغزها میکرد و از هر خرید مغز مسطوره میگرفت و آزمایش میکرد تا مغزهای صادر شده ایرادی نداشته باشد و خریدار بهانه نگیرد و مغزها راعودت ندهد .
انبار مغزهای تلخ جدا بود و آنها را به قیمت پایینتر میخریدند ، و برای روغن کشی به تهران میفرستادند . در سرای زعفرانیه و بازار ، حاج محمود حرف اول را میزد ، آبرومند و از وجههی خوبی برخوردار بود .
با داشتن شش پسر که همهشان دوروبرش بودند و در امر کشاورزی ، خرید و فروش و صادرات او را یاری میکردند و همه کارهایش را انجام میدادند ، نارضایتی نداشت و احساس غرور میکرد و باد به غبغب میانداخت .
هیچ کدام از پسرانش درس نخوانده و تحصیلات چندانی نداشتند . بالاجبار تا کلاس ششم به مدرسه رفته بودند ، به سفارش حاجی به بازار آمده ، به تجارت روآورده و همهشان وضع مالی خوبی داشتند و به سرو سامان رسیده بودند . به غیر از مازیار پسر آخرش که ته تغاری بود مازیار هفده ، هجده سال بیشتر نداشت و حاجی او را ناظر بر کارگران که مشغول شکستن بادامها و جمعآوری مغزها بودند ، گذاشته بود .
در فصل برداشت هر روز صبح زود مادرش مازیار را از خواب بیدار میکرد . یک استکان چای میخورد و به توصیهی مادر ، با عجله به کارگاه میرفت . کارگران زیادی زیر دستش کار میکردند که بیشتر زن و دختر بودند . چندتایی هم پیرمرد و ازکار افتاده در میان آنها به چشم میخورد که در میان کارگران زن و دختران جوان مثل وصلهی ناجوری مشخص و هویدا بودند .
کارگران در دو ردیف سرتاسر سالن روی زمین نشسته و بعضیها هم کیسه گونیهای خالی بادام را زیرشان پهن کرده بودند . کوهی از بادام جلوشان به چشم میخورد و با چکش و سنگ و ابزار مختلف بادامها را میشکستند . تعدادی هم مغزهای بادام را از پوست جدا کرده و در کیسه گونیها میریختند . با این روش کار، پسر بزرگ حاجی مخالف بود و بارها به پدرش تذکر داده بود که از دستگاههای بادام شکن برقی که جدیداً به بازار آمده استفاده کنند ولی حاجی برخلاف او روش سنّتی را به روش ماشینی ترجیح میداد و نظرش این بود که کارگرها هم از این سفره نانی ببرند .
فضای کارگاه و انبارغبارآلود بود و همیشه گرد و غبار ناشی از حمل و نقل و شکستن بادام ها در فضا به چشم میخورد که پرزهای گونی هم به آن اضافه شده و در فضا خود نمایی کرده و معلق و سرگردان بودند .
صدای تلق تلق و شکستن بادامها به گوش میرسید . بعضی وقتها هم که خوب دقت میکردی و گوش میدادی صدا ، ریتم خاصی پیدا میکرد ، گویا کارگرها با هم هماهنگ کرده و آهنگ و موسیقی خاصی را اجرا میکردند و برای مدت زیادی موسیقی بر فضای کارگاه حکمفرما بود . هرکس سرش گرم کار خودش بود و کیسههای بادام یکی پس از دیگری در جلوی کارگرها خالی میشد . پس از شکستن مغزها را جمع آوری کرده و در کیسه میریختند .
مازیار بالای سر کارگرها قدم میزد ، بالا و پایین میرفت و بر کار آنها نظارت داشت و گاهی هم خم شده ، دو سه تا مغز برمیداشت و میجوید . خسته که میشد و حوصلهاش سر میرفت داخل دفتر مینشست ، استکانی چای میخورد و به رادیو گوش میداد.
هر سال شاکی بود و به مادرش میگفت : مادر ؛ من حوصله ندارم بالای سر کارگرها بایستم و مواظب آنها باشم ، به حاجی بگو یک نفر دیگر را مسئول بادام شکنها بکند . من دلم میخواهد تو حجره کار کنم .
ولی امسال که بادام شکنی شروع شده بود ، مازیار اعتراضی نداشت و کارش را دوست داشت . یک هفتهای بود که برنامهاش عوض شده بود و وقتش را در دفتر با چای خوردن و رادیو گوش کردن نمیگذراند و بیشتر بالای سر کارگرها میایستاد و به دستهای آنها که مشغول شکستن بادام بودند نگاه میکرد .
چند روزی بود که آن طرف راهرو کنار در وسطی سالن ، نزدیکی حاج ابراهیم و دخترش که مشغول کارکردن بودند میایستاد و بیشتر در آن حوالی پرسه میزد . حسابی گلویش پیش طیبه دختر حاج ابراهیم گیر کرده بود و به شدّت به او علاقمند شده بود ولی جرأت نمیکرد بروز دهد . نه به طیبه و نه به مادرش و نه به هیچ کس دیگر .
با خودش فکر میکرد اگر به مادرش بگوید و با او درد دل کند ، به او میخندد و او را سرزنش میکند . شهامت ابراز عشق و علاقهاش را هم به خود طیبه نداشت . از کارگرها هم حساب میبرد و نمیخواست آنها چیزی بفهمند . مبادا آبرویش پیش کارگرها برود و یا اینکه روی کارگرها به او باز شده و کارگرها پررو شوند و نقطه ضعفی پیش آنها داشته باشد .
دو سه هفتهی اول را تحمل کرد ، پی نقشهای میگشت که بتواند دور از انظارخودش را به طیبه برساند اما موفق نمیشد و راه به جایی
نمیبرد و بالای سر کارگرها بیتابی میکرد و بیشتر اطراف طیبه میپلکید .
طیبه هم گویا از جریان بویی برده بود و متوجه نگاههای مازیار شده بود. بعضی وقتها زیر چشمی به مازیار نگاه میکرد . خندهای نمکی تحویل مازیار میداد که دل مازیار برای لحظهای پایین میریخت دست پاچه میشد ، خون توی صورتش میدوید ، گوشهایش داغ
میشد . طاقت نگاه و خندهی طیبه را نداشت . نگاهش را از طیبه میگرفت و آن طرفتر شروع به قدم زدن میکرد .
زیر لب با خودش حرف میزد و به بقیه کارگرها که مزاحمش بودند ، فحش میداد و آرزو میکرد لحظهای را با طیبه تنها باشد و در خلوت با او سپری کند . نگران بود که مبادا از نگاههای آنها کارگرها چیزی فهمیده باشند و دردل با خود میگفت : خدا نکند که اینها بفهمند واگرنه چه افتضاحی میشود .
بالاخره تصمیمش را گرفت و آن روز دم غروب که کارگرها تعطیل کرده بودند و میرفتند خودش را به حاجی ابراهیم ، پدر طیبه رساند و گفت : بایستد و با بقیه کارگرها نرود که کارش دارد . همه رفتند و حاج ابراهیم و طیبه دم در دفتر ایستاده بودند که ببینند مازیار چه کارشان دارد . طیبه ترسیده بود و با خود فکر میکرد مازیار میخواهد جریان را به پدرش بگوید . با خودش میگفت : شاید هم میخواد از من خواستگاری کنه . باز به این فکر احمقانه خندهاش میگرفت ، متعجب بود و هزار جور سؤال از خودش میکرد و اطمینان داشت احضار کردن آنها از طرف مازیار مربوط به همین نگاه های دو سه هفتهی اخیر میباشد .
در همین افکار بود که مازیار همراه با کیسهای از داخل دفتر بیرون آمد و کیسه را که تا نصفه پر بود جلوی حاج ابراهیم گذاشت . رو کرد به او و گفت : میدانم با این حقوق کم نمیتوانید زندگی را اداره کنید ، این مغزها را بردارید به دردتان می خورد ، فقط به کسی و یا به پدرم چیزی نگویید . حاج ابراهیم اول تعارف کرد و قبول نمیکرد ولی وقتی دید که مازیار اصرار میکند ، کیسه را برداشت و با دخترش از در کارگاه بیرون رفتند .
مازیار به داخل دفتر برگشت و با چشمانش طیبه را بدرقه کرد و از پشت پنجره به غروب خورشید نگاه میکرد . خورشید کاملاً گرد و قرمز در دور دستها دیده میشد و لحظات پایانی عمر خود را سپری میکرد و دقایقی دیگر ، شب خیمهی سیاه خود را بر پهنهی آسمان میگستراند . هر چه خورشید پایین تر می رفت ، انوارش کمتر از پشت کوهها به این طرف و به پشت پنجره های کارگاه می رسید و هوا رو به تاریکی میرفت و دل مازیار بیشتر میگرفت . در گوشهی دفتر کز کرده بود و صورت زیبای طیبه را در رؤیاهایش نقاشی میکرد . چشمانش را بسته بود ، به چشمان زیبای طیبه نگاه میکرد و با او حرف می زد . برای لحظهای به خود آمد ، هوا کاملاً تاریک و شب شده بود . در دفتر و کارگاه را بست و مأیوسانه به طرف خانه به راه افتاد .
علاقهی مازیار به طیبه روز به زور بیشتر میشد . هر روز بیشتر از روز پیش شیفتهی او میگردید . شب تا صبح در خواب و بیداری ، با فکر طیبه در رؤیاهایش غرق بود .
هر روز صبح زود به سر کار میآمد به امید اینکه دوباره طیبه را ببیند و با دلگرمی و علاقه به کارش ادامه میداد .
پدرش حاج محمود از اینکه میدید مازیار با علاقه و پشتکار زیاد کارش را انجام میدهد متعجّب بود . وقتی در خانه سر میز شام از مازیار تعریف میکرد که پشتکارش خوبه و ازش راضیه ، مادر مازیار در جوابش میگفت : بچهام حالا دیگه مردی شده و حال و هوای بچگی از سرش رفته . رو کرد به شوهرش و با اطمینان گفت : حاجی یک شب جناب سرهنگ رئیس ژاندارمری را به خونه دعوت کن ، تا با ایشان صحبتی داشته باشی . ان شاء الله هر چه زودتر کارت معافیت از سربازی مازیار را بگیر تا پسرم را داماد کنم . ماشاءالله حسابی کاسب شده و برای خودش یکپارچه آقاست .
با شنیدن این حرفها ، پرنده خیال مازیار به سوی طیبه پرواز کرد قاشق غذا را بر زمین گذاشت و به فکر فرو رفت و آرزوی روزی را داشت که بتواند با طیبه زیر یک سقف زندگی کند .
علاقه مازیار به طیبه روز به روز بیشتر میشد و هر روز او را بیشتر زیر نظر میگرفت و خیره خیره به او نگاه میکرد و آه میکشید و کاری از دستش بر نمیآمد . جرأت نمیکرد به طیبه یا پدرش داستان عشق و دلدادگی خود را بگوید و اگر هم میگفت اطمینان داشت که پدر و مادرش با ازدواج آنها مخالفت خواهند کرد و شاید هم به او بخندند و مورد تمسخر آنها قرار گیرد .
دوست داشت به نحوی عشق و محبت خود را به طیبه نشان دهد . دلش میخواست به طیبه و خانوادهی او محبت کند و نمیدانست از چه راهی وارد شود عاقبت چاره را در این دید که مثل آن روز گاه گداری از مغزهای انبار به آنها بدهد تا هم کمکی به پدر طیبه کرده باشد و هم محبتش را به طیبه نشان دهد . ولی برعکس از آن عطش عشقی که در مازیار وجود داشت و تا سر حد جنون به طیبه علاقهمند بود ، از آن نشانی در طیبه دیده نمیشد . شاید طیبه بچه بود و یا اینکه منظور مازیار و معنی نگاههای او را نمیفهمید . و یا او هم از اینکه میدید مازیار پسر ارباب است به خودش اجازه چنین کاری را نمیداد که مکنونات قلبی خودش را به مازیار بازگو کند .
دو سه روزی گذشت و باز دم غروب که شد و قبل از اینکه آنها بروند مازیار طیبه و پدرش را احضار کرد و مجدد نصف کیسه مغز به حاج ابراهیم داد و گفت : خرج و مخارج زندگی این روزها سر به فلک زده و دستمزد شما هم کم است . کیسه را جلوی حاج ابراهیم گذاشت و سفارش کرد به کسی چیزی نگوید . و در دل آرزو میکرد کاش در آن لحظه پدر طیبه آنجا نبود و او میتوانست به راحتی با طیبه درد دل بکند . دستان کوچک او را بگیرد ، به چشمان زیبای طیبه نگاه کند و به او بگوید که چقدر او را دوست دارد و تصمیم دارد با او زدواج کند و با دستهایش گونههای زیبای او را نوازش دهد .
هر دو سه روز یک دفعه این کار را انجام میداد که باعث تعجب حاج ابراهیم شده بود . اما او که به پول زیادی نیاز داشت و مشغول تهیه جهیزیه طیبه بود چیزی نمیگفت و پیشکش ارباب را قبول
میکرد و متعجب بود که پسر ارباب چگونه از جیب خالی او باخبر شده و چگونه فهمیده است که او مشغول تهیهی جهیزیه طیبه میباشد .
کیسه مغز را میگرفت و غروب همان روز در بازار ، سر گذر چهار سوق میفروخت و پولش را به زنش میداد و با خوشحالی میگفت : زن عجله کن ، زود وسایل این دختر را جمع و جور کن و بده این سر زمستونی ببرنش تا یک نون خور کم بشه و یک نفس راحت بکشم .
اواسط پاییز بود . از انبارهای مملو از بادام دیگر چیزی باقی نمانده بود ، همه را کارگرها شکسته و تبدیل به مغز کرده بودند . فقط یک انبار در انتهای سالن سرای زعفرانیه باقی مانده بود .
هوا پاییزی و ابری بود . برگهای درختان زرد شده و هرچند گاه رقصکنان خود را به زمین میرساندند تا با رنگهای زیبای خود زمین را فرش کنند .
آن روز مازیار دلش گرفته بود . کارگرها مثل همیشه مشغول کار بودند . براثر ابری بودن هوا ، سالن و کارگاه کمی گرفته و تاریک بود و مازیار با چشمان جستجو گرش دنبال طیبه میگشت .
آن روز طیبه را در جای همیشگیاش ندید و جای او خالی بود و پدرش تنهایی بادام ها را میشکست . مازیار نگران شد . تحملش تمام شده بود . طاقت نداشت و بیتابی میکرد . در این دو سه ماهه کاملاً به طیبه علاقهمند شده بود . عاشق و دیوانهی او شده و به او عادت کرده بود . از پدرش هم حاج محمود بیش از اندازه میترسید . به همین جهت فقط به نگاه کردن به طیبه قناعت کرده و هر روز که تصمیم میگرفت جریان عشقش را به طیبه بگوید به فردا موکول میکرد و با خودش میگفت : باشد فردا همه چیز را به او خواهم گفت . باز فردا او را خواهم دید .
تا اینکه یک روز صبح که طیبه زودتر از همه سر کار آمده بود ، مازیار از موقعیت استفاده کرده و سر صحبت را با او باز کرد که در آن لحظه طیبه به او توجهی نکرد . رو به مازیار کرد و گفت : آقا اجازه بدهید کارم را انجام بدهم . الان سرو کلهی کارگرها و پدرم پیدا میشود . تو را به خدا ملاحظهی آبروی مرا بکنید ، از مازیار فاصله گرفت و مشغول کار شد که کم کم سر و کلهی کارگرها پیدا شد و مازیار ناراحت بود که چرا طیبه به او توجهی نکرده است و تشنهتر از هر روز شیفتهی دیدار او گشت .
از آن روز به بعد طیبه سعی میکرد که با مازیار روبهرو نشود و در یک همچین موقعیتی مانند آن روز قرار نگیرد و نگاههایش با مازیار تلاقی نکند که همین امر عطش عشق مازیار را نسبت به او بیشتر و آتش عشقش را شعلهورتر میکرد . ولی آن روز برای دومین بار که طیبه را در کارگاه ندید ، نگران شد و علاقهمند بود از غیبت طیبه آگاه شود .
تصمیم خودش را گرفت و با اشاره حاج ابراهیم را به دفتر احضار کرد و همینطور که خجالت از سرورویش میبارید . سرش را پایین انداخت و از حاج ابراهیم جویای طیبه شد که چرا سر کار نیامده ؟ و پرسید حاج ابراهیم دخترت کجاست ؟ چرا امروز سر کارش نیامده ؟
حاج ابراهیم هم مانند مازیار سرش را پایین انداخت و با لکنت زبان گفت : میدونین چیه آقا ؟ کارهایش تمام شده . همه وسایل و جهیزیهاش را مادرش خریده . هر چی خرت و پرت بوده جمع و جور کرده ، امشب میآیند ، عروس و جهیزیهاش را ببرند . آقا شما هم اگر افتخار میدهید عروسی تشریف بیاورید .
سیاه زخم
از دست حاجی زلّه شده بودم ، یک آن آدم رو به حال خود نمیگذاشت . از وقتی که پاش به خونه میرسید ، یکسره دستور میداد و یک بند حرف میزد و میگفت : این کار را بکن ، اون کار را نکن . اینجا رو بشور ، اونجا رو آب بکش . وقتی سر حوض بودم داد میکشید و میگفت : با تو هستم ، دستاتو بکن زیر آب ، خوب آب بکش ، نترس تو حوض نمییفتی ، تا آرنج ببر زیر آب . و از این جور حرفها که جگر آدم خون میشد .
آدم وسواس و پلشتی بود . هیچ نظافت و تمیزی رو رعایت نمیکرد فقط عادت کرده بود هر چیزی رو سه دفعه زیر آب بکنه و آب بکشه . از دستش خسته شده بودم . گرما و سرما حالیش نمیشد . تو زمستون یخها را میشکست و کله شو سه دفعه تا گردن زیر آب حوض میکرد و آب میکشید .
هر دفعه که وضویش تمام میشد پاهایش را تا زانو ، دستاشو تا آرنج و کلهاش رو تا گردن ، نه یک بار بلکه صد دفعه توی حوض فرو میکرد تا پاک بشه ، انگار میگفتی از چاه خلا دراومده . تو این پنجاه سال زندگی با او ، جز اذیّت و آزار چیزی ازش ندیدم .
بدبخت بیچاره تخم ترکهای هم نداشت ، شانس آوردم که از شوهر اولیم دو تا بچه داشتم . اون بدبخت اگه سرطان نمیگرفت و نمیمرد با اون خوشبختتر بودم تا با این تحفهی نطنز . حاجی به درد جرز دیوار میخورد . کارگرهای انبار و حجره هم از او دل خوشی نداشتند .
همسایههای حجرهاش و کاسبهای بازار هم ازش خوششان
نمیآمد و پشت سرش حرف میزدند . هاجرخانم میگفت : شوهرم میگه ، حاجی پوست فروش تو مسجد از بس آب و آب کشی میکنه هیچ وقت به نماز اول نمیرسه . تازه موقع تکبیرةالاحرام آن قدر لفتش میده تا نماز تموم میشه . راست هم میگفت ، توالت رفتنش سه ساعت طول میکشید ، اون تو هم آنقدر اِهِن و اوهون میکرد که تا سه کوچه آنطرفتر همسایهها میفهمیدند که حاجی به خیرات سرش مستراح رفته .
بدبخت به یک آفتابه آب هم قناعت نمیکرد و با این آب کم نه یک آفتابه ، بلکه چهار ، پنج آفتابه رو بیجهت خالی میکرد تو چاه خلا و بعد که خیالش راحت میشد از مستراح میاومد بیرون ، از بس اون تو سر زانو نشسته بود موقع بیرون اومدن کمرش راست نمیشد و دولا دولا راه میرفت تا به سر حوض میرسید به همین منوال بود و پشت خم ، پشت خم راه میرفت .
تازه اون وقت اول کار بود . تا لنگ ظهر دست و پا شو زیر آب فرومیکرد و در میآورد ، بعد به طرف بند لباس تو حیاط میآمد که حولهاش را برداره ، باز پشیمان میشد و دوباره میرفت سر حوض و شروع به آب و آب کشی میکرد . انگار تو همین فاصلهی کم ، بهش شاشیده بودند که دوباره برای آبکشی سر حوض مییومد .
وقتی فین میکرد حالم به هم میخورد . چیزی نمونده بود که مغز سرش از تو سوراخهای دماغش بزنه بیرون و وقتی میگفتم حاجی اینقدر سروصدا راه نینداز ، میگفت : آقا جون استنشاق مستحبه ، خوبه ، برای سلامتی انسان مفیده . و از این جور خزعبلات .
توالت رفتنش خودش حکایتی داشت ، سه ساعت طول میکشید . قبل از اینکه مستراح برود ، لباسهاشو در میآورد . زمستون و تابستون کارش همین بود . پیراهنش را در میآورد ، مثل یک لچک میبست به سرش و عقیده داشت که گاز مستراح رو موهاش اثر میذاره و موهاش میریزه ؛ بدبخت مویی هم به سر نداشت که بریزه .
با یک زیرپوش گشاد و شرتش که از گشادی و بلندی بیشباهت به زیرشلواری نبود . خشتکش تا زانو و پاچههایش کمی از زیر شلواری کوتاهتر بود به طرف مستراح میرفت . بسم ا... میگفت و همیشه سعی داشت پای چپش را اول بگذارد و مقید به استبراء بود ؛ بیتربیت در پرحرفیهایش همه را هم تشویق به این کار میکرد و میگفت : مستحبه آقاجون . ولی نماز واجبش اکثر مواقع قضاء میشد .
نماز که سرش را بخورد تو مسجد همیشه دیر به نماز میرسید ، تو خونه هم تا غروب دم حوض بود و آب و آب کشی میکرد و هر روز نماز ظهر و عصرش قضاء میشد .
خدا میداند چی کشیدم از دست این مرتیکه عوضیِ نکبت . حمام رفتنش از حمام رفتن زنها طولانیتر بود . دو دست لباس برای خودش به حمام میبرد . همیشه با غلامرضا حمومی دعوا داشت ، از همه بیشتر آب مصرف میکرد و تا بوق سگ تو حموم میایستاد و آب کشی میکرد و بیرون نمیآمد ، انگار میگفتی کله پدرِ پدرسوختش رو اونجا دفن کردن . چهار پنج تا لنگ و حوله و قطیفه را تو یک بغچه بزرگ براش میگذاشتم هنوز کمش بود و گلهمند بود که براش خشک کن کم گذاشتم .
از حموم که به خونه میرسید مثل چغندر لبویی قرمز شده بود و بخار از کلهاش بیرون میزد و زیر لب غُرغُرمیکرد و بعضیها رو فحش میداد و نفرین میکرد و وقتی ازش میپرسیدم چی شده حاجی ؟ چرا فحش میدی؟ به کی فحش میدی ؟ میگفت : بذار بیام تو برات تعریف میکنم .
من که میدانستم چرا عصبانی است . چونکه بچهها تو حمام نقطه ضعفِ شو پیدا کرده بودند و موقع بیرون آمدن حاجی از خزینه ، آب صابون یا آبهای سطل رو به عمد به او میپاشیدند و او مجبور بود دوباره به داخل خزینه بره و خودش رو آب بکشه و این کار چندین بار تکرار میشد . من که میدانستم از این جهت بسیار عصبانی است بیش از این سربه سرش نمیگذاشتم و منتظر بودم تا به قول خودش بیاد تو و برام تعریف کنه .
تو آمدنش دو ساعت طول میکشید و مرا سرپا نگه میداشت . حولهها ، لنگ و ملحفههای اضافی که با خودش برده بود حمام به اضافهی بغچه و زیرانداز ، قطیفهها ، همه و همه را آب میکشید و اونا رو پهن میکرد روی بندهای لباس که اختصاص به خودش داشت که عبارت بود از یک بند سیمی زنگ زده با چند تا گیرهی چوبی کهنه و آفتاب خورده . کسی جرأت نداشت روی اون بندها چیزی پهن بکنه یا حتی نزدیک بندها بره واگرنه همه رو دوباره آب میکشید .
چند دفعه چاییاش رو عوض میکردم چونکه سرد میشد . همین طوری دم در روی تالار بی جهت سر پا میایستاد و نمیآمد تو . انگار میگفتی تو خونه لولوخرخره داره . داد میزدم و میگفتم : بابا ، چاییت سرد شد ، بیا بخور ، دِ زود باش حرکت کن بیا . میگفت : ای بابا دست از سرم بردار ، بگذار پاهام خشک بشه ، الان میام تو ، دست پاچهام نکن ، اومدم دیگه . انگار میگفتی تو خونه جذامی خوابیده . بد مسّب ! وقتی هم که میآمد تو تازه اوّل بدبختی بود . مشغول پاک کردن و خشک کردن گوشهایش میشد که حالم رو به هم میزد .
بساط گوش پاک کنیاش را مثل چهارشنبه بازار پهن میکرد . اوایل که برای تمیز کردن و خشک کردن گوشهای واموندهاش از سیم پرهی دوچرخهها استفاده میکرد . مقداری پنبه نوک سیم میپیچید و تا دلش میخواست سیم پره و پنبه را تا فیها خالدون در گوشش فرو میکرد ، ولی چند دفعه که گوشش را توسط سیم پرههای دوچرخه زخمی و خونین کرده بود ، میترسید و از آنها استفاده نمیکرد و سیمها را کنار گذاشته و به جون چوب کبریتها افتاده بود .
مجمعه مسی بزرگی جلواش میگذاشت . یکی دوتا سیم یا یک قوطی کبریت به وضوح در مجمعه دیده میشد . یک قوطی روحی قدیمی که فکر کنم یکی از قوطیهای یک کیلویی رنگ نیل بود که خالی شده آن را پر از پنبه کرده داخل سینی میگذاشت و کار فراشی گوشها را شروع میکرد. به حساب خودش گوشهایش را خشک و تمیز میکرد .
مرتب پنبهها رو میپیچوند سر چوب کبریت ، تا بیخ داخل گوشش فرو میکرد ، میچرخوند و در میآورد و مرتب گردنش را کج میکرد . سرش را روی شانه مایل می کرد ، چوب کبریتها را داخل گوشش میتپاند و بیرون میآورد . پنبههای قهوهای رنگ و کثیف رو میپیچوند و از سر چوب کبریت باز میکرد ، میگذاشت داخل مجمعه و مدام این کار را انجام میداد .
تا لنگه ظهر یک عدل پنبه را تیخ تیخ میکرد و مجمعه را پر از پنبه مینمود . آنگاه نفس راحتی میکشید به مُخّده تکیه میداد و با غرور میگفت : خوب ، خانوم جون ، حالا یک چایی قند پهلو وردار بیار تا بخورم . گوشت به من هست ؟! و با فریاد میگفت : با تؤام اعظم جون . ولی متأسفانه تا اون موقع چاییها هفت جوش شده یا قوری روی زمین سرد شده بود و وقتی استکان کمر باریک با زیر استکانیاش را جلویش میگذاشتم ، هنوز استکان را به دهان نبرده بود داد
میکشید و میگفت : زنیکهی پتیاره این چای هفت جوش شده ، کهنه است بیا عوضش کن .
ذلیل مرده تاجر پوست و روده بود که از تاجریاش خیری به ما نرسیده و هر سه چهار سال یک دفعه ورشکست میشد . برای اینکه سرزنشش نکنم میگفت : پوستها باد کرده ، کسی نمیخره . یا میگفت : پول از فرنگ برنگشته و فلانی هم درمونده و ورشکست شده و از این جور حرفها که همه رو من از بر بودم .
ظهرها که خونه میاومد ، از بوی گندش حالم به هم میخورد انگار میگفتی توی پوست رودهها غلت زده و یا اینکه بیست و چهار ساعت تو پوست گاو خوابوندنش و وقتی با اعتراض من روبه رو میشد و میگفتم : حاجی خدایِ نکرده تو یک پارچه آقایی ، برای خودت تاجری تو دیگه دست به پوستها نزن ، ببین ، نگاه کن چقدر بو گرفتی جواب میداد و میگفت : نمیشه اعظم جون ، نمیشه اگه خودم دستم به کار نره کارگرها به حرف نمیکنند . خوب کارشون رو انجام نمیدن . یارو ، کارگر پدرسوختهی نانجیب ، اون دفعه ده دوازده تا پوست رو نمک نزده بود و همین جوری انداخته بود توی انبار که بعد از چند ماه طرف تلگراف زد ، بهانه گرفت و دبه درآورد و چونه زد . از قیمت طی کرده چند سناری کمتر داد و اجناس را کمی کمتر از همیشه پولی کرد قیافهی حق به جانبی میگرفت و با تکبر میگفت : نمیشه جانم ، خودم باید نظارت کنم و بالا سرشون باشم .
حالم ازش به هم میخورد . آخه قیافه آدم حسابیها رو که نداشت اصلاً به تاجرها شباهت نداشت . سر آستینهای کتش از بس کثافت چسبیده بود مثل مالالتجاره خودش ، عین همون پوستای وامونده خشک شده بود و اگر با پشت ناخن به سر آستینش میزدی مثل دایره صدا میکرد . وامونده هر وقت شلوارشو میتکوندم و میشستم ، ده سیر نمک از لای سر پاکتیهای شلوارش بیرون میآمد . هر موقع لباساشو میشستم نمیگذاشت پهن کنم و خودش میآمد و نصف روز آنها را دوباره آب میکشید و پهن میکرد .
وقتی عصبانی میشدم و بهش میگفتم : تو مریضی ، وسواس داری ، حسابی وسواسی شدی . چپ چپ نگاهی میکرد و میگفت : زبونتو گاز بگیر کفر نگو ! زیر لب غرولند میکرد ، مشغول کار خودش میشد و توجهی به من نمیکرد .
نمیدونم چه حساسیتی به عرق چین سرش داشت . هیچگاه
نمیداد من اونو بشورم . مثل اینکه ناموسش باشه ، نمیگذاشت دست غریبه به اون بخوره . هر چند گاه یک دفعه اون رو توی حوض زیر آب میکرد ، خشکش میکرد و میگذاشت سرش و هیچ تاید و صابونی به عرق چین نمیزد . از بس عرق چینش عرق داشت و چرب شده بود روی حوض یک قشر روغن میایستاد . اون وقت میفهمیدم که حاجی عرق چینش را توی حوض آب کشیده است .
با این زندگی نکبتش هر سال افطاری هم میداد . یک ماه به ماه مبارک رمضان مانده ، میفرستاد از آستانه اشرفیه برنج درجه یک میآوردند . یک پیت روغن اعلای کرمانشاهی هم سفارش میداد . از دوستان قدیمیاش از قاین مقداری هم زعفران برایش میفرستادند . همین یک کارش تو زندگی خوب بود . حاجی محسنات دیگری نداشت
افطار مفصلی به بازاریان میداد و در شب بعد کارگران و استادکارها و دباغها را هم دعوت میکرد و سه شب پشت سرهم افطاری میداد . در این مدت پنجاه سال که افطاری میداد یکسره نذر میکرد که بچهدار بشه ولی نمیشد و گویا خدا نمیخواست از او نسلی باقی بمونه .
سحرهای ماه مبارک خون جگر میشدم . دو سه ساعت به اذان مانده مرا بیدار میکرد و واهمه داشت که اذان نگفته باشند . هر چی داد میزدم و بهش میگفتم : حاجی ، ساعت داریم . چرا منو زود بیدار کردی ؛ آخه به ساعت هم یه نگاهی بکن . میگفت : نه ، چیزی به اذان نمونده .
یک لقمه میخورد ، بلند میشد میدوید روی تالار و سراپا گوش میشد که آیا اذان می گویند یا نه. تا سحری شو تموم میکرد صد دفعه میپرید روی تالار و مجدد برمیگشت سر سفره . نه خودش از غذا خوردن چیزی میفهمید نه اینکه میگذاشت من یک لقمه راحت از گلویم پایین بره خلاصه این از سحری خوردنش ! افطارش هم به همین نکبتی بود و دم افطار پدرم را در میآورد .
ظهرها که از مسجد به خونه میآمد دیگه به حجره نمیرفت . کارگرها در ماه رمضان بعد از سحری ، آفتاب نزده سر کار میرفتند و بعد از نماز ظهر کار را تعطیل میکردند و حاجی هم به خونه میآمد . او هم بیکار بود . مینشست یک جزء قرآنش را تمام میکرد . بلند بلند میخواند . من هم با او همراهی میکردم و خط میبردم . تمام که میکرد ، پای سفره افطار مینشست و شروع میکرد به اناانزلنا خواندن آنقدر میخواند تا دهنش کف میکرد و یکسره ذکر میگفت . اذان که میگفتند من که افطار میکردم و مشغول خوردن میشدم . ولی او احتیاط میکرد و میگفت : هنوز وقت داخل نشده . هنوز اون یکی مسجد اذانش تمام نشده . به من میگفت : چراعجله داری ؟! بذار اذان کاملاً تمام شود .
هر چی داد میزدم حاجی تمام شد ، اذان تمام شد . اگه شک داری به ساعت نگاه کن . ساعت را قبول نداشت . و وقتی میدیدم این قدر من و خودش را اذیت میکنه ، و شکاکه و وسواس تمام وجود و افکارش را فرا گرفته میگفتم : حاجی جون چرا یک رادیو نمیخری ؟ آخه یک رادیو بخر هم تو راحت میشی هم من . سر موقع توپ سحری و افطار را مشخص میکنه . میگفت : نه ، تو مسجد گفتن رادیو مال فرنگیاس . هر که رادیو تو خونش ببره کفرو برده تو خونش ، خیر و برکت رو از بین میبره .
تو دلم میگفتم خیرو برکت تو سرت بخوره . یک عمر تجارت کردی و جانماز آب کشیدی ، ما که از تو خیرو برکتی ندیدیم . نه از تهت ! نه از بالات ! مردشورببردت ، نکبت عوضی . پنجاه سال به پات سوختم و ساختم .
تابستونا بعد از نهار مثل خوک میافتاد و میخوابید . بعد از افطار هم همینطور . تو خواب و بیداری به مخده تکیه میداد . همینجوری که چشماش رو هم بود خروپف میکرد و خرناس میکشید .
بعضی وقتها هم همانطور که چرت میزد با یک دستش زیرپوشش را بالا میزد و با انگشت دست دیگرش تو نافش را وارسی میکرد و پرزها و پشمها را از تو ناف واموندش در میآورد . فتیله میکرد و مثل اینکه داره تیله بازی میکنه پرت میکرد به اون طرف اتاق .
شکم واموندش مثل شکم خرس پر مو بود و مثل شکم کرگدن ماده وَرَم کرده بود که حالم را بهم میزد . اون روز پیش خانم جواد آقای همسایمون حسابی خجالت کشیدم .
زن جواد آقای همسایمون معلمه ، خوش به حالش ، دستش تو جیبش میره . اون روز دم حیاط به من گفت : اعظم جان تورا به خدا به حاجی یه چیزی بگو ظهرها که از مدرسه به خونه میام از جلوی حجره حاجی رد میشم که بیام اون طرف خیابون سوار اتوبوس واحد بشم . هر روز چشمم به حاجی میافته میخوام سلام و اظهار ادب کنم میبینم تو حجرش پشت یک میز چوبی کهنه نشسته و انگشتش تا مچ تو دماغشه و چرت میزنه و متوجه کسی نیست .
زن جواد آقا راست میگفت . وقتی بیدار میشد ، دست تو دماغش میکرد . شبها بعد از شام یکسره دستش تو دماغش بود . هر چی بهش تذکّر میدادم و میگفتم : حاجی نکن ! این قدر دست تو این دماغ واموندت نکن ، ولش کن دیگه ! دست وَردار . مگه چی گم کردی تو اون سوراخ ؟ مگه سوراخ موشه که اینقدر بهش ور میری ؟ بعضی وقتها ، اون هم سالی یکی دو دفعه ، که سر ذوق میاومد ، میگفت : آره ، اعظم جون سوراخ موشه ، میخوام موش بگیرم . تا چشم چپ میکردم میدیدم گلوله کرده و مثل فشنگ به طرف گلدون اون طرف اتاق پرتاب میکرد که با داد و فریاد من خودش را جمع و جور میکرد و با صدای زشت و انکرالاصواتش میگفت : ای بابا این همه غُر نزن ، پاشو پاشو جای منو پهن کن که میخوام بخوابم . پاشو اعظم جون ، صبح زود باید برم . باید فردا پوستها رو بار بزنیم که میخوان ببرن اون ور مرز ، شایدم ببرن هندستون . تو دلم میگفتم خدا مرگت بده ، نعش تورو کی از این خونه میبرن قبرستون ؟
از دست حاجی عاصی شده بودم . شب و روز صغری دلال رو نفرین میکردم . بعد از فوت شوهر خدابیامرزم اینقدر زیر گوش من خوند و خوند ، تا راضیم کرد و زن این اکبیری شدم . از روزی که زن این مرتیکه عوضی شدم فقط به فقط ماههای رمضان سری به سیری و راحتی میذارم اون هم به برکت ماه رمضان و بقیه سال با اخلاق عوضی اون نون خوشی از گلوم پایین نمیره .
سال آخر زندگی مون بود اصلاً یادم نمیره . یکی دو هفته بود که کاملاً پکر بود و به من چیزی نمیگفت . اما من میدونستم که از زخمی در پشت شانهاش و زخمی دیگر شبیه به همون یکی روی سینهاش رنج میبرد .
پاک کلافه بود تا اینکه جا گیر شد و دیگه نتونست به حجره بره . دوا دکتر را شروع کردیم . هرچی پماد و ضماد بود از میرزا عبدالجواد دارو فروش گرفتیم . انواع جوشانده و سردیجات ، ازعرق کاسنی گرفته تا شیرخشت و ترنجبین و اناب و آلو . انواع مالیدنیها ، روغن سیاه ، همه رو استفاده کردیم هرچی دم کردنی و نم کردنی بود به خوردش دادم ولی افاقه نکرد .
روز به روز زخمش بزرگتر و سیاهتر میشد . دورتادور آن یک حلقه قرمزهم بوجود آمده بود که چندشآور بود . تبش روزبه روز زیادتر میشد . بیماریش شدّت پیدا میکرد و تبش قطع نمیشد . فکر کنم زخمها چرکی شده بودند . از شدّت تب هذیان میگفت و کاملاً خانهنشین شده بود . این اواخر از خوراک افتاده بود و نمیتوانست چیزی بخورد و روزبه روز میکاهید .
تو در و همسایه چو افتاده بود که حاجی سیاه زخم گرفته . تا اینکه به توصیه زن جواد آقا که فهمیدهتره و یک سرو گردن از بقیه همسایه ها سَر بود ، حاجی رو به بیمارستان آمریکاییها بردم . اونجا دکترا گفتن حاجی شاربُن گرفته و این زخمها شاربُنه که میگفتن این مرض از همین پوست و رودههای وامونده به جانش افتاده است .
نمیدونم والا، نفهمیدم مرضش سیاه زخم بود یا شاربُن ؟! ولی همین زخمهای لعنتی ولکنش نبود . همین زخمهای چرکی بود و تب بیش از اندازه که بدبخت حاجی را برای مدتی در بیمارستان بستری کرد .
یک روز بعد از ظهر در بیمارستان به ملاقاتش رفتم . وارد اتاقش که شدم دیدم سر تا پاشو ملحفه کشیدن و دارن اونو با تختش از اتاق بیرون میبرن .
زنیکهی کارگر که لباس قهوهای کثیفی تنش بود و کون گندهاش رو به زور با خودش حمل میکرد و به دنبال میکشید ، منو نشناخت و وقتی ازش سؤال کردم و گفتم چی شده ؟ کجا میبرینش ؟ با اون رنگ زردش خندهی سرد و کمرنگی کرد ، تابی به خودش داد و با شوخی گفت : چیزی نشده ، فقط بیچاره نفس کشیدن رو فراموش کرده !
میبرمش جایی که باید ببرم .
تنــور
فاروق هر روز صبح از آبادیشان (حسینآباد) در شرق زابل با موتورسیکلت (ایژ) روسیاش که خیلی کهنه و فرسوده بود به طرف زابل راه میافتاد . در حسینآباد ده دوازده خانوار بیشتر زندگی نمیکردند و سر مرز افغانستان نزدیکی بخش دوست محمد قرارداشت .
فاروق سر راه در دوست محمد بنزین میزد و راهی زابل میشد . از آبادیشان حسینآباد تا زابل حدود چهار ، پنج فرسخ راه بود و او این فاصله را حدوداً در یک ساعت طی میکرد .
وسایل مورد نیازش را برای فروش ، از زابل تهیه میکرد و در آبادیهای اطراف زابل به فروش میرساند . سر مرز در اطراف دوست محمد که بخش بزرگی است ؛ ده دوازده پارچه آبادی وجود دارد که فاروق با همهی اهالی آنجا آشنا بود و وسایل و مایحتاج آنها را تهیه میکرد و به آنها میفروخت و با افغانیها هم کم و بیش مراوده داشت .
پدرش سنّی بود و مادرش شیعه که پدر متولد همان حسینآباد بود و مادرش در جنوب زابل در محمدآباد که تا زابل سه فرسخ راه داشت متولد شده بود .
جدّه پدریاش افغانیالاصل بودند به همین جهت با اقوام پدری در آن طرف مرز داد و ستد داشت و با اقوام مادرش هم در محمدآباد در این طرف مرز مراوده و رفت و آمدهای زیادی داشت و بیشتر معاملهها و خرید و فروشهایش با همین دو قوم بود . وسایل و مایحتاج زندگی را از زابل تهیه میکرد و به آنها میفروخت و در مقابل از آنها پول یا روغن حیوانی و فراوردههای لبنی گاو و گوسفند و گاهی هم اجناس عتیقه و کهنه و قدیمی یا ظروف مسی کهنه میگرفت که آنها را به مشتریهایش در زابل میفروخت و کلاً دست فروش و دوره گرد بود و با موتور سیکلتش تمام اطراف زابل، مانند زهک ، بنجار ، محمدآباد و دوست محمد را طی میکرد و در رفت و آمدهایش با اهالی آنجا معامله میکرد و با زابلیها و افغانیهای لب مرز هم داد و ستد داشت .
همیشه سعی داشت با ژاندارمهای محلی و پاسگاه های سر مرز روبرو نشود زیرا که او را سر کیسه میکردند و از او باج میگرفتند . مخصوصاً مواقعی که اجناس عتیقه به همراه داشت ، میترسید که اجناس او را گرفته و ضبط کنند و او را برای چند روزی هم که شده در پاسگاه نگه دارند و زهر چشمی بگیرند .
پدرش وقتی ازدواج کرد و مرجانه را به خانهاش آورد ، تا پانزده سال بعد از ازدواجشان ، مرجانه حامله نشد و بعد از این همه سال ، فاروق را به دنیا آورد و دیگر حامله نشد و همین یک فرزند را داشتند . فاروق سه ساله بود که پدرش زردی گرفت و مرد و فاروق او را از دست داد و برای همیشه پدر آنها را تنها گذاشت .
با وجود اینکه چهار پنج سالی هم از سن دامادی فاروق گذشته بود مادرش نمی توانست او را داماد کند چونکه دستش خالی بود و سناری پول برای دامادی فاروق نداشت و همیشه آرزو میکرد که خدا پول یا گنجی از آسمان برایش برساند ، تا بتواند پسرش را داماد کند و همیشه در رؤیاهایش دنبال گنج و پول مفت و باد آورده بود تا به آرزوهایش جامهی عمل بپوشاند.
امّا دلیل اصلی عزب ماندن فاروق ، ترس مرجانه از تنهایی بود . او فکر میکرد اگر فاروق به سر خانه و زندگیاش برود چه کسی خرجی او را خواهد داد و شاید از گرسنگی و عسرت و سختی بمیرد یا از تنهایی دق کند . فاروق هم همیشه سرگرم کار و پول درآوردن بود و به فکر دامادی و ازدواج نبود . همیشه موتور سیکلتاش مملو از وسایل پلاستیکی و صنایع دستی بود . گاهی وقتها به اندازه یک بار کامیون موتور بیچاره را از سبدهای بافته شده با نی و زیلو و حصیر و باد بزن و بقیه صنایع دستی که در محل ساخته میشد پر میکرد و از این طرف به آن طرف برای فروش میبرد . شغل دیگر فاروق که تا اندازهای درآمدش بر دیگر معاملههایش میچربید قاچاق اجناس و گازوئیل بود که به آن طرف مرز میبرد و بجای آن وسایل چینی یا صوتی میآورد و از کارش راضی بود ؛ خلاصه از هیچ کاری که بوی پول
میداد دریغ نداشت .
چند روز بود که در برگشت به خانه ، از دوست محمّد یا زابل برای منزل نان میخرید ؛ چون یک ماهی بود که تنورشان کاملاً خراب شده بود و دیوارهایش دیگر خمیر قبول نمیکرد و فاروق به مادرش قول داده بود که این دفعه برای او تنوری زمینی بسازد زیرا که مادرش پیر و فرتوت بود و دیگر نمیتوانست روی پا بایستد . کار کردن در پای تنور زمینی راحتتر بود و مادرش میتوانست نشسته کار بکند ولی او هنوز وقت نکرده بود تنور را خراب کند و جایش را گود کرده ، تنور جدید را در آنجا قرار دهد به همین جهت مجبور بود برای خانه از زابل یا اطراف نان تهیه کند .
امّا مادرش تمایلی به نانهای بیرون نداشت و دوست داشت دست پخت خودش رابخورد و یا از نانهای محلی استفاده کند ، لذا وقتی دید که فاروق برای خراب کردن تنور امروز و فردا میکند خودش دست به کار شد و اقدام به خراب کردن تنور نمود تا در آیندهای نزدیک فاروق تنور جدید را در زمین جای بدهد .
دو سه روزی طول کشید که تنور قبلی را خراب کرد و خاکهای آن را مقداری در گودالهای حیاط و بقیه را کمی دورتر ، بیرون از حیاط پشت حصارها میریخت . حصارها کوتاه بودند . حدود یک متر و نیم ارتفاع داشتند و از خارج و اطراف ، داخل حیاط دیده میشد .
به طور کلی حیاطهای آنجا به همین صورت بود و معمولاً حصارها را کوتاه میگرفتند . درعوض خانههای وسیع و بزرگی داشتند و همین قدر که مرز دو حیاط معلوم میشد ، اکتفا میکردند .
در یک طرف حیاط ، توالتی کوچک با دیوارهای گلی و نیمه ریخته و کوتاه که یک حصیر کهنه به درش آویزان بود به چشم میخورد در طرف دیگر حیاط دو اتاق گنبدی و آن طرفتر هم دو تا دیوار خرابه و تنوری در کنارش دیده میشد که تنور توسط مادر فاروق خراب شده بود و اثری از آن باقی نمانده بود . کف حیاط هم دارای پستی و بلندیهای زیادی بود که بعضی از آنها با خاکهای اضافی تنور پر و هموار شده بود و بقیه چالهها و گودالها مشخص و بدقواره به چشم میآمد . جای تنور کاملاً صاف شده و برای کندن گودال آماده بود .
فردای آن روز مرجانه شروع کرد به کندن زمین و حفرهای در همان جای قبلی تنور در زمین بوجود آورد . هر روز از آن حفره چهار پنج سطل خاک بیرون میآورد و خسته که میشد بقیه کار را برای فردا میگذاشت . آن روز صبح فاروق مثل هر روزاز خواب بیدار شد و موتورش را آماده کرد اجناس را روی هم چید و با طنابهای مویی و با تیوبهای کهنه دوچرخه آنها را محکم بست . از مادر خداحافظی کرد و به او گفت : برای کندن گودال تنور عجله نکن خودم میآیم و کار را تمام میکنم تو خودت را اذیّت نکن . من فعلاً به محمدآباد میروم و غروب بر میگردم .
اگر به اقوام و خویشانت کار یا سفارشی داری بگو برایت انجام بدهم مادرش در جواب او با بیحوصلهگی گفت : نه مادر ، کاری ندارم ، دست خدا به همراهت . هنوز حرف مادر تمام نشده بود که فاروق در حیاط را به هم زد و رفت . بعد از رفتن فاروق ، مادرش مشغول کندن گودال تنور شد . نیم ساعتی کار کرد ، خسته شد و بقیه کار را برای فردا گذاشت .
غروب شده و از فاروق خبری نبود ، هوا تاریک شده بود که وانت تویوتای قراضهای دم در حیاط ترمز کرد و راننده که از بلوچهای افغانی و از دوستان فاروق بود به مادرش گفت : نگران او نباشد ، فاروق سفارش کرده که تا پس فردا بر نمیگردد ، کارش که تمام شد خواهد آمد . هنوز حرفش تمام نشده بود به پدال گاز فشار آورد و از آنجا دور شد . مدّتی بود که فاروق به محمدآباد زیاد میرفت و یکی دو بار هم ناخواسته صحبت (ماه جان) دختر خالهاش را به میان آورده بود و گویا تازهگیها سر و سری با ماه جان داشت .
مرجانه از این بابت نگرانی نداشت و با خودش میگفت : جوان است ، طوری نیست ، حتماً گلویش پیش ماه جان گیر کرده . و از اینکه فاروق دست ماه جان دختر خواهر او را بگیرد و به حسین آباد بیاورد بدش نمیآمد و خوشحال هم بود که هم از تنهایی در میآید و هم فاروق با اقوام خودش ازدواج کرده است زیراکه از اقوام شوهرش دلخوشی نداشت . از این رو هیچ ناراحت نبود که فاروق نیامده و اگر تا یک ماه دیگر هم فاروق نمیآمد مادرش خم به ابرو نمیآورد و خوشحال بود که در کنار ماه جان است .
روز بعد به کارش ادامه داد . کار به کندی پیش میرفت و او زود خسته میشد تا بالاخره فردای آن روزگودال تنور آماده شد و حدود یک قد رس شاید هم کمی کمتر ، گود کرده بود ، در ته گودال نشسته بود و با خودش میگفت : خوب ، بالاخره تمام شد . همین سطل آخری است و با بیلچه ته گودال را تمیز میکرد وآخرین خاکهای باقی مانده گودال را درون سطل میریخت که در این هنگام بیلچهاش به برجستگی سنگی که در بغل و کناره کف گودال قرار داشت گیر کرد .
بیلچه را در زیر قلوه سنگ قرار داد تا قلوه سنگ را در بیاورد . مقداری به دسته بیلچه فشار آورد که یک دفعه قلوه سنگ کنده شد و خاکهای اطرافش شروع به ریزش کرد و شکم یک کوزه سفالی ، همانند شکم یک زن حامله از بغل گودال بیرون زد .
اوّل که متوجّه نشد . چشمانش خوب نمیدید . دست کشید و صافی سفال را حس کرد . کنجکاو شد و اطراف آن را با احتیاط خالی کرد . کم کم کوزه خود را نمایان کرد و چهرهی مرجانه باز شد . خندهی کمرنگی روی لبانش نشست و راحتتر کف گودال خود را پهن کرد و دوباره مشغول شد . با نوک بیلچه و با سر انگشتانش و با آن ناخنهای کج و معوجش شروع به تمیز کردن وکندن اطراف کوزه نمود و مثل اینکه وقتی مادری نوزادش را ترو خشک میکند ، او هم اطراف کوزه را خالی و تر و تمیز کرد و با ملاحظه اطراف کوزه را دست میکشید . کوزه به علت سنگینی از دیواره گودال جدا شد ، کم کم کج شد و به پهلو در کف گودال قرار گرفت . حالا کوزه که کمی بیضوی بود در کف گودال خود نمایی میکرد و کاملاً مشهود و نمایان بود . دستش را به طرف کوزه دراز کرد و خاکهایی را که در دهانه کوزه بود پاک کرد و مشغول تمیز کردن دهانه کوزه بود تا محتویات داخل آن را بررسی کند .
کوزه به بغل روی زمین قرار گرفته بود . دهانه کوزه را به طرف خودش برگرداند . پاهایش را دراز کرد و کوزه را بین پاهایش قرار داد و مشغول درآوردن خاکهای دهانه کوزه شد ؛ که ناگهان قشر نازک باقی مانده خاک در دهانه کوزه فرو ریخت و سکههایی زرد و طلایی ، مانند ریزش آبشار از کوزه به طرف کف گودال سرازیر شد و در کف گودال بین پاهای او پخش گردید و مقداری هم روی دامن پیراهنش پخش و پلا شد .
ظهر شده بود خورشید درست در وسط آسمان قرار گرفته و خودنمایی میکرد و شعاعهای زرد و طلایی خورشید به کف گودال و بر روی مرجانه افتاده بود . گویا خورشید هم از آن بالا سکههای طلایی را نگاه میکرد و میخواست شتابان خودش را به سکهها برساند . خروج سکه از کوزه در کف گودال و تابش خورشید و تلألؤ سکهها گودال را کاملا روشن کرده بود و ته گودال مانند دهانه آتش فشانی روشن بود و میدرخشید . مرجانه کف گودال وارفته بود و با چشمهای کم نورش آن چنان به سکهها زل زده بود که گویا با دیدن سکهها کم نوری و کم سویی چشمش هم مداوا شده بود و چهار چشمی به سکههای کف گودال و کوزه نگاه میکرد و مثل ماری بر سر گنج چمبره زده بود . ناگهان به خود آمد و دست پاچه شد فیالفور کوزه را راست کرد و با عجله مشت ، مشت ، سکهها را همراه با خاکهای ته گودال جمع کرد و در کوزه ریخت . هر چند گاه سرش را به طرف بالا بر میگرداند و به بالای گودال نگاه میکرد و مترصد بود که کسی از آن بالا او را نپاید ، به بالا نگاه میکرد . اشعه و انوار مستقیم خورشید همانند نوک پیکان به چشمش اصابت کرد . سرش را پایین انداخت چشمهایش سیاهی رفت و کاسهی چشمش پر آب شد . با عجله باقی مانده سکهها را از ته گودال جمع کرده در کوزه ریخت .
آنگاه متوجه شد که کوزه پر و مملو از سکه شده است . متعجّب بود . میترسید کسی او را با آن همه سکه ببیند . کمی فکر کرد و ناگهان دامن پیراهنش را بر روی کوزه کشید و همان جا بالای سر کوزه خیمه زد و نشست و نمیدانست چه کار بکند ! برای یک لحظه خود را مالک سکهها دانست و کاملاً از این موضوع خوشحال شد . با خود اندیشید که بالاخره پس از سالها زندگی در فقر و بدبختی اینک با تصاحب این سکه ها میتواند در رفاه و آسایش زندگی کند . میتواند با این ثروت هنگفت و این کوزهی گنج فاروق را هم داماد کند و یکی از بهترین خانههای زابل را برای خود و پسرش بخرد و با پسر و عروس زیبایش ، بقیه عمر را در آن خانهی زیبا به خوشی بگذراند .
مقداری از سکّهها را هم فروخته و به سر و وضع خود برسد . مقداری طلا خریده و به سروگردنش بیاویزد و با سکّهها سینهریز زیبایی برای خود درست کند . از پارچههای کشمیری و شالهای دست دوزی شده و پارچههای ابریشمیِ پاکستانی هم برای خودش لباس تهیّه کند . لباسهای ابریشمی زیادی را میتوانست با این سکهها بخرد و گاوهای از دست داده شان را میتوانست دوباره خریده ، به خانه برگرداند .
خشکش زده بود و تکان نمیخورد . نمیدانست چه کار کند و متحیّر بود . چند ثانیهای فکر کرد . گویا خواب میدید . دامن پیراهنش را که روی کوزه انداخته بود ، بالا زد و دوباره به کوزه و سکهها نگاه کرد دست برد و مشتی از سکهها را به دست گرفت . لمس کرد و دوباره سر جایش گذاشت .
کاملاً بهت زده شده بود . به زحمت خودش را از کف گودال مرطوب بلند کرد گویا سالیان درازی بود که در کف گودال نشسته بود . رطوبت بدنش را خشک کرده بود .
به هر زحمتی بود روی پا ایستاد . سر را بالا گرفت و به بیرون از گودال سرک کشید . مگسی پر نمیزد و حیاط خلوت بود . وقتی مطمئن شد کسی آن اطراف نیست ، بینهایت خوشحال شد . بیلچه و سطل کهنه لاستیکی را به بیرون از گودال پرتاب کرد و دوباره بالای سر کوزه چمباتمه زد و مانند افعی پیری بر بالین کوزه نشست . از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید .
نمیتوانست واقعیت را قبول کند . باورش نمیشد . مجدد دست به طرف کوزه برد یکی از سکهها را برداشت و بین دو سه تا دندان باقی مانده در دهانش قرار داد و فشاری به فک پایین آورد . با حرکت سر، کار خود را تایید کرد و گویا به خود اطمینان میداد که سکهها تقلّبی نیستند . سکه را از دهان بیرون آورد نگاهی کرد و ذوق زده خندهی کوچکی بدون صدا را به نمایش گذاشت و سکّه را داخل کوزه انداخت .
برای یک لحظه تصمیم گرفت سکّهها را بشمارد . کوزه را که خیلی سنگین بود کج کرد و با زحمت آن را در کف گودال خالی نمود . ضمن اینکه میشمرد آنها را داخل کوزه میریخت . برای یک لحظه به اشتباه افتاد . کوزه را خالی کرد و دوباره شمرد . ولی باز هم در شمارش اشتباه کرد و نتوانست کار را به انجام برساند . برای بار سوم و چهارم و ... مجدد شمرد . از اینکه سکهها را لمس میکرد و میشمرد لذّت میبرد . ناراحت نبود که اشتباه کرده و دوباره باید آنها را بشمارد . خودش را با سکّهها مشغول کرده بود . هیچ متوجه گذر زمان نبود .
خورشید از بالای سر او گذشته و به سمت غرب در حرکت بود و دامن بر میچید تا کم کم خودش را در پشت کوهها مخفی کند . مرجانه هنوز در حال شمردن سکّهها بود . شعف وصف نا پذیری تمام وجودش را فرا گرفته بود . بیش از اندازه ذوق زده شده بود . کم کم داشت بدنش داغ میشد و عرق میکرد . گُر گرفته بود . مخصوصاً در صورتش احساس داغی میکرد .
ضربان قلبش شدیدتر شده بود و گروپ گروپ صدای زیر قفسه سینهاش را میشنید . چشمهایش تار شده و درست جایی را نمیدید ، سرش را جلو برد و دوباره سکههای داخل کوزه را وارسی کرد .
به فکر فرو رفت بعد از لحظهای تصمیم خودش را گرفت و عزمش را جزم کرد تا کوزه را از چاله بیرون برده و در اتاقش مخفی کند . ناگهان مثل اینکه بخواهد کوزه را از دست اجانب نجات دهد کوزه را در بغل گرفت و خواست که بلند شود ، نیم خیز شد . اصلاً فکر نمیکرد که کوزه آنقدر سنگین باشد . تحمل نیاورد و تا کمر خم شد و نتوانست بلند شود . مجدد کوزه را بر زمین گذاشت . نشست ، نفس بلند و عمیقی کشید . مضطرب و نگران بود دلشوره عجیبی داشت ، بینهایت دلهره و ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود .
نفسش به شماره افتاده بود قطرات درشت عرق بر روی پیشانی و پشت لبش نمایان بود . سرش گیج میرفت ، در وسط سینهاش به اندازه یک سکّـــه احساس سـوزش میکرد . در آن لحظه هیچـی نمیفهمید و هیچ توجهی به خود نمیکرد بلکه عجله داشت هر چه زودتر کوزه را از گودال خارج کند و به داخل اتاق سیاه و تاریکش برده و در صندوقچه چوبیاش مخفی نماید . مجدد تصمیم خودش را گرفت و به روی کوزه خم شد . آن را محکم در بغل گرفت و همانند وزنه برداری که تصمیم دارد وزنه سنگینی را روی سر ببرد ، حس گرفت ، افکارش را متمرکز کرد و تمام قدرتش را در دستهایش جمع کرد و یک دفعه کوزه را از زمین بلند کرد . بلند شد و ایستاد ولی زانوانش میلرزید و تحمل او و کوزه را نداشت ، کمرش را به سختی راست کرد به زحمت برای چند ثانیه روی پا ایستاد . طاقتش تمام شده بود زانوانش خم شد و آهسته آهسته نشست و کوزه را بر زمین و بر کف گودال گذاشت ، شروع کرد به نفس نفس زدن . نفسش به شماره افتاده بود . قلبش تندتر از قبل میزد و سوزش سینهاش بیشتر شده بود و درد شدیدی در قفسه سینه خود احساس میکرد ، دستانش میلرزید و احساس سرگیجه و تهوع میکرد و با خودش میگفت : در این هوای گرم صبحانه از کرههای گاو خیلی خوردم کاش کمتر خورده بودم که اینطور حالم بد نمیشد . تصور میکرد زیادهروی در خوردن صبحانه و کره حالش را منقلب و دگرگون کرده است .
مکثی کرد ، با آستین عرق صورتش را پاک کرد . موهایش ژولیده و از زیر شال کشمیری بلندی که به سر پیچیده بود بیرون زده بود . نوک دماغش خاک آلود و گرد و غبار صورتش را پوشانده بود . عرق صورتش هم با گرد و غبار ناشی از کندن گودال ، درآمیخته شده بود و صورت گل مالی شدهای پیدا کرده بود . پیراهن نیلی و شلوار گشاد کرباسی و سیاهش کاملاً خاکی شده بود و قیافه بهم ریختهای پیدا کرده بود و اگر کسی از بالای گودال او را میدید وحشت کرده و فکر میکرد اجنهای ته گودال نشسته است . دستانش کاملاً میلرزید . اکنون قطرات درشت عرق هم بر روی ساق دستهایش دیده میشد و در زیر نور خورشید مانند شبنم روی گلبرگهای گل ، برق میزد و بر اثر لرزش دستانش قطرات عرق حرکت میکرد و در نقطهای به هم میچسبید و از ساعدش سرازیر میشد و به نزدیکیهای مچ و ساق دستش میرسید که در آن هنگام دستها را با دامن پیراهنش خشک میکرد و در انتها ، دامن پیراهن را به صورت میکشید و قطرات درشت عرق را که بیشتر بر روی پیشانی و پشت لبش جمع شده بود پاک
میکرد .
برای سومین بار تصمیمش را گرفت تمام قوایش را جمع کرد . خم شد و کوزه را در بغل گرفت ، نعرهای زد و یک دفعه کوزه را از زمین بلند کرد . کمرش راست نشده بود که زانوانش لرزید و تا خورد و این دفعه دیگر نتوانست کوزه را بر زمین بگذارد . کوزه از دستش به روی زمین سرنگون شد و هنگام فرود آمدن کوزه ، خودش هم به پشت به دیواره گودال برخورد کرد و پشت کلهاش محکم به دیواره گودال اصابت کرد . در کف گودال به طوریکه پاهایش از هم باز بود افتاد و کوزه شکسته درست در وسط پاهایش قرار گرفت .
پاهایش به شکل عدد هفت کف گودال دراز شده بود و کف دستها روی رانهایش قرار گرفته بود ، پشت به دیوار تکیه داده و سرش روی شانهاش خم شده بود . پلکها روی چشمانش را گرفته بود دهانش نیمه باز ، لبهایش آویزان و با حالتی آرام به دیوار تکیه داده بود و در حالی که قطرهای از عرق از نوک دماغش آویزان بود از نفس افتاده و نفس نمیکشید و مانند طفلی که شکمش سیر شده و زیرش تمیز شده و در حال استراحت میباشد مرجانه هم با آرامش کامل به خواب ابدی فرو رفته بود . کوزه کاملاً خورد شده بود و سکهها کف گودال را پر کرده بودند و برق میزدند . تعدادی هم روی دامن و پیراهن مرجانه به چشم میخورد . سکوت سنگینی فضای گودال را پر کرده بود و مرجانه هیچ تکان نمیخورد و گویا سالهاست که بر سرکوزهی شکسته و سکّهها نگهبانی میدهد و از خستگی خوابش برده است .
خورشید از طاق آسمان رخت بر بسته بود و به طرف غرب در حرکت بود . از آبادی دوست محمد گذشته ، از مرز هم عبور کرده بود و آن طرف مرز پشت کوهها خودش را مخفی میکرد . آسمان در آن دور دستها به سرخی می گرایید . گویا بر مرگ خورشید خون گریه میکرد . در پهنهی آسمان در شرق ، تیرگی و تاریکی شب حضور خود را اعلام میکرد و در حال پیشروی بود و تور سیاه تاریکی خود را بر گسترهی آسمان لایتناهی پهن میکرد و با سرعت روشنایی را میبلعید و دوست داشت هر چه زودتر سلطهی تاریکی خود را بر آن طرف جهان هستی حکم فرما کند . سکوت گودالی که قرار بود تنور در آن جای بگیرد و فعلاً مرجانه در آن آرمیده بود با وزوز چند مگس درشت که در دهانه گودال در حال پرواز بودند شکسته شد . گویا تصمیم داشتند برای سرکشی به درون گودال پرواز کنند ولی جرأت نمیکردند و با هم بگو مگو میکردند و به دعوا افتاده با وز وزشان سروصدا و هیاهویی برپا کرده بودند و یکدیگر را برای سقوط به ته گودال تشویق
میکردند . شاید هم برای سقوط به ته گودال و سرکشی از سکهها میخواستند از یکدیگر سبقت بگیرند .
افعی پیری که نزدیک شدن شب را حس کرده بود از سوراخش بیرون آمده و روی خاکهای نرم بیرون ریخته شده از گودال تنور در حرکت بود و با حرکت خود نقشهایی را بر روی خاک بوجود میآورد و به جلو پیش میرفت . او هم به دنبال شکار و طعمه بود . شاید او هم بوی سکه را حس کرده بود و در حالی که زبان دو شاخهاش را مرتب از دهان خارج می کرد . بو می کشید و با سرعت - گویا که دیرش هم شده است - به طرف گودال در حرکت بود . شاید هم برای نگهبانی و حفاظت از کوزهی گنج تصمیم داشت خودش را به ته گودال برساند .
"غرض نقشی است کز ما باز ماند/که هستی را نمی بینم بقائی"