در انتظار ...

سال 1339 – 1338 هجری شمسی کودکی بیش نبودم و به مکتب خانه می رفتم ، پنج شش سالم بیشتر نبود . هوا گرم و طاقت فرسا بود و عرق از سر و رویم می ریخت ، دم دمای ظهر بود . جعبه میخی در دست داشتم و هرز گاهی یکی از میخ های جعبه را به پدرم که روی نردبان ایستاده بود می دادم و او با ذوق و شوق  شرشره های رنگی را با لامپ های رنگارنگ به در و دیوار آویزان می کرد . خوشحال بود که برای نیمه ی شعبان ، تولد آقا امام زمان (عج) مغازه مان را چراغانی می کند . همه انتظار فرج آقا را داشتند و من هنوز تازه با اسم آقا آشنا شده بودم . اولین بار در مکتب خانه بود که دوازده امام را یادمان می دادند ، که استادم در ادامه ی صحبتهایش گفت : امام یازدهم امام حسن عسکری . امام دوازدهم حضرت مهدی عج صاحب عصر و زمان که با ظهورش دنیا را پر از عدل و داد خواهد کرد . سال 53 – 52 . سالها گذشت تا اینکه در جمکران بعد از اینکه دیپلم را گرفته بودم به دنبالش می گشتم و مشتاق زیارتش بودم . در آن روز فکر می کردم چون که به جمکران آمده ام او را خواهم دید . آن روز هم هوا گرم و سوزان بود بعد از نماز جماعت ظهر بود که به صحن مسجد آمدم و دنبال آن خال هاشمی می گشتم  . که با حقیقت انتظار آشنا شدم . بعد از آن هر وقت به قم به زیارت حضرت معصومه (س) می رفتم در جمکران بیتوته می کردم تا دلم را صفایی بدهم و منتظرش بودم تا گل نرگس را ببویم . سالها پشت سر هم گذشت و من انتظار می کشیدم . سال 1372 در یک ظهر داغ با آفتابی سوزان ، آفتابی از خورشید عربستان روی ماسه های نرم صحرای عرفات نشسته و با معبودم راز و نیاز می کردم . نماز ظهر را خوانده و منتظر بودم تا دعای عرفه در بعد از ظهر شروع شود . شنیده بودم که در روز عرفه آقا به عرفات می آیند و در آنجا حضور خواهند داشت . تمام بدنم چشم و تمام وجودم تمنا شده بود و به دنبال نشانه ای از او بودم و انتظارش را می کشیدم . غروب بود که آواز « الرحیل » به گوش رسید و کاروان از عرفات به سوی مشعر حرکت کرد و من با چشمانی اشک آلود به دنبال گم گشته ام می گشتم و با ناامیدی عرفات را ترک کردم که متأسفانه مشامم با بوی گل نرگس آشنا نشد . گویا تمام وجودم هنوز آنجا مانده است . سال ها گذشت سال 1379 . اعمال مسجد سهله تمام شده بود . بعد از نماز ظهر دعای فرج را دسته جمعی می خواندیم و من مات و متحیر به در و دیوار مسجد نگاه می کردم . هراسان به صحن مسجد سهله آمدم با وجود اینکه اواخر زمستان و اوایل عید نوروز بود ، ولی آن روز هوا گرم تر از هر روز شده بود . آفتاب مستقیم به زمین می تابید و صحن آجر فرش مسجد سهله داغ و تفتیده شده بود . چشم ها و دل جستجو گرَم به دنبال چه کسی بود ؟ با خود گفتم باید منتظر بود . او می آید . نمی دانم منتظرم یا از منتظرانم ؟ آیا در خیل منتظران راهی دارم ؟ آیا رهروی از رهروان حضرتم ؟ به نجف که رسیدم عاشق دیوانه ای بیش نبودم . در سامرا به گنبد سرداب نگاه می کردم و چهره های نورانی را در آن مشاهده می کردم . در « سردابه غیبت » هذیان می گفتم و دیوانه وار خودم را به در و دیوار می زدم و زمزمه می کردم : گلی گم کرده ام می جویم او را   به هر گل می رسم می بویم او را . بهار سال 88 باز جمکران ، بعد از ظهر گرمی بود از مسجد بیرون آمدم دوربین فیلم برداری را در دست گرفته مستأصلم و نمی دانم از کجا فیلم برداری کنم منتظرم و سرگردان ، آیا می توانم عطر گل نرگس را به درون ریه هایم و یا حتی به درون دوربین فیلم برداری ببرم ؟ تابستان 88 در حرم حضرت رضا ایستاده ام همه جا چراغانی شده بوی گلاب و مشک و عبیر سراسر صحن و سرای حضرت را پر کرده است . گویا یکی دو روز به نیمه ی شعبان نمانده است . ظهر شعبان 1430 در صحن مسجد گوهر شاد به منبر امام زمان خیره شده ام . هوا داغ و سوزان . صف های نماز جماعت مرتب و پر از جمعیت می شود . صدای زنگ ساعت حضرت همانند ناقوسی قوی مرا به خود آورد . مات و مبهوت به شبستان و به منبر شبستان مسجد گوهر شاد خیره شده ام . صدای اذان مرا به خود آورد . برای نماز خیز برداشتم و با خود گفتم : آیا خواهد آمد روزی نماز را ... آیا آقا اجازه خواهند داد پشت سرشان نماز بخوانم . هنوز منتظرم . در انتظار گل نرگس ... گل نرگس