مقاله
نردبان عرفان «پله پله تا ملاقات خدا»
والذین جاهدو فینا لنهدینهم سبلنا (آنان را که در راه سیدن به ما کوشش و مجاهدت نمایند، به راه های خویشتن راهنمایی ساخته) «راه وصول و رسیدن به خودمان را به ایشان روشن خواهیم کرد»
عرفای اسلام برای انسان از لحاظ سلوک و کمالات عرفانی مدارج و مقاماتی را نام برده و در نظر گرفته اند. عارف در سیر و سلوکش مقاماتی را کسب می کند و در طی طریق به حالاتی دست می یابد. لذا می توان گفت مقام و حال دو مقوله ی مجزا می باشد. به این ترتیب که مقام از جمله ی اعمال است؛ یعنی امری است اکتسابی و اجتهادی و سالک باید در هر مقام نهایت سعی و تلاش خود را بنماید تا به درجه ی کمال برسد و خود را قابل و مستعد مقام بالاتر سازد. مثلا باید مقاماتی نظیر طلب، توبه و... را طی کند تا سرانجام به مقام رضا برسد. و اما حال، معنی یا حالتی است که به قلب سالک بدون اختیار و تعمد و اکتساب وارد شود. مانند حالت طرب یا حزن و بسط و قبض و این حالات مانند برق می آید و می رود و زمان و تداوم آن مشخص نیست و عارف و سالک نمی تواند آن حال را با مجاهده و کوشش از خود دفع و یا آنرا برای خود نگهدارد. بلکه حال از جمله افعال و مواهب خداوندی است، در صورتی که مقام از جمله مکاسب می باشد. اکنون که معنی و مفهوم مقام و حال برایمان مشخص شد می پردازیم به شرح مقامات و حالات عارف. از آنجا که عرفای پیشین هر یک به نوعی مقامات و حالات را طبقه بندی کرده اند و اقوال مشایخ در این باب مختلف است و با نام هایی نظیر: هفت وادی، صد میدان، هزار منزل یا ده مرتبه و درجه و... نام برده اند و چون طریقت و شریعت یکی است و هدف رؤیت و رسیدن به حقیقت می باشد و راه همه به یک جا ختم می شود، لذا ما در این جا حساسیت نشان نداده و در طبقه بندی هر نوبت یکی از مقامات و حالات عارف را بررسی می کنیم. اکنون به شرح «وادی طلب» که یکی از مراتب هفت وادی منطق الطیر شیخ عطار می باشد می پردازیم.
گفت ما را هفت وادی در ره است چون گذشتی،هفت وادی درگه است
هفت وادی منظور هفت شهر عشق است و وادی به معنی صحرا و بیابان می باشد. هفت وادی، هفت مرحله ای است که جهت رسیدن به مراتب بلند شناخت، عارف باید طی کند و شیخ عطار این وادی ها را در کتاب مصیبت نامه اش پنج تا ذکر کرده است. 1.حس، 2.خیال، 3.عقل، 4.دل، 5.جان در منطق الطیر از هفت وادی 1.طلب، 2.عشق، 3.معرفت، 4.استغنا، 5.توحید، 6.حیرت، 7.فقر و فنا نام برده است.
هست وادی طلب آغـاز کار وادی عشق است از آن پس بی کنار
چون فروآیی به وادی طلب پیشت آیــد هـر زمانــی صد تعــب
نخستین وادی سالک طلب و جستجوی مطلوب است چنانکه حافظ می گوید:
دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن درآید
و این مطلوب در جان طالب است. و همچنین طلب شناخت حق تعالی است به دلیل وجدان و به راهنمایی دل. بنابراین سالک مدام در طلب است.
هین مباش ای خواجه یک دم بی طلب تا بیابی هرچه خواهی بی لقب
عــاقـبت جــویـنـده یــابـنـده بــــود چون که در خدمت شتابنده بود (مثنوی، دفتر ششم)
در این وادی تا از تعلقات آزاد نباشی، پرتو عنایت حق بر دل سالک نمی تابد و اما چون بتابد، دردِ طلبِ سالکِ عاشق چندین برابر می شود و رنج راه را بر جان خویش می طلبد و زمانی که جرعه ای از شرابا طهورا از جانب معشوق به کام فرو برد، از شدت سرمستی تعب نشناسد و جز او همه را فراموش کند و برای دیدار جمال حق بشتابد و از کفر و دین نیز بگذرد.
تو به هر حال که باشد می طلب آب می جو دائما ای خشک لب
کان لب خشکت گواهی می دهد کـو به آخـر به سـر منبع رسد(مثنوی، دفتر سوم)
"غرض نقشی است کز ما باز ماند/که هستی را نمی بینم بقائی"