مقاله
«20مهرماه بزرگداشت لسان الغیب خواجه شمس الدین محمد حافظ»
«حافظ خلوت نشین یا حافظ شیرین سخن یا حافظ رند خراباتی یا... کدامیک؟»
مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
امروز می خواهم از رندی صحبت به میان آورم- رندی بی مانند از رندان روزگار- که خواجه حافظ شیراز گویندش.
رندی تمام عیار که رندانه غزل های عارفانه و عاشقانه می سرایدو نکات دو پهلوی خودرا- حتی چند پهلو- رندانه در شعرش می گنجاند و خودش هم خوش است که رندی کند و دام گستر نباشد و می گوید:
حافظا می خور ورندی کن و خوش باش ولی دام تزویر مکُن چون دگران قرآن را
از ابعاد مختلف می توان به شعر و افکار واندیشه ی حافظ نگاه کرد که نگاه به اشعار وی هم، باید مثل خودش رندانه باشد و با نگاه موشکافانه ،رمز و معمای اشعارش، لپ کلام و مطلب را دریافت نمود که آن هم مطالعه و گستردگی فراوانی باید در پی داشته باشد.
حافظ شراب و شاهد ورندی نه وضع توست فی الجمله میکنّی و فرو می گذارمت
او بیشتر در بیت آخر اشعارش است که در مورد زیبایی سخن، اوضاع واحوال زمان و گله و شکایتش، تا اندازه ای دست از رندی برداشته و به وضوح و آشکارا و گویا صحبت می کند و مثل اینکه قبول دارد که حافظ شیرین سخن هم رندی قانع بوده است.
قصر فردوس به پاداش عمل می بخشد ماکه رندیم و گدا دیر مغان ما را بس
و چون ملامتی و رند بوده است، ملامت رندان را بر حذر داشته و می گوید:
حافظ مکن ملامت رندان که در ازل ما را خدا ز زهدِ ریا بی نیاز کرد
صحبت و سخن گفتن در مورد شعر، افکار واندیشه ی خواجه ی شیراز و جهانبینی او کار آسانی نیست و تتبع و بررسی دراحوال و آثار او کار هر کسی نیست. حافظی که عرفان مولوی، فلسفه خیام، سلوک عطار، شیوایی فردوسی، فصاحت وبلاغت سنایی، حکمت سعدی، ستم ستیزی ناصر خسرو را با هم در اشعارش به همراه دارد، داوری ورزیده می خواهد تا رندانه- مثل خودش- در مورد او قضاوت کندو نویسنده ای توانا می طلبد تا برایش قلم فرسایی نماید، تا چه رسد به نویسنده ای مثل من ِنگارنده ی حقیر تا با قلم شکسته اش کاغذی را سیاه کند. امید است خواننده با دیده ی اغماض به آن بنگرد.
با مروری بر دیوان خواجه و با مطالعه ی غزلیات وی متوجه می شویم که اشعار خواجه بدان گونه است که عارف و عامی پیر و جوان، هر یک به اندازه وسع و ادراک خود از سخن وی استفاده کرده و حظ کافی را می برند، و بی سبب نیست که همگان آن را می خوانند و دوست دارند و به چندین زبان بیگانه ترجمه شده است.
در مورد خواجه شیراز حرف زیاد هست که بعد از او و برای او زیاد نوشته اند و در آینده هم خواهند نوشت، چرا که اشعاری، هم برای دیروز و هم به روز دارد و هر روز و در هر مجلس و محفلی رندانه و بی مهابا هر حرفی را که می خواهد می زند:- حافظم در مجلسی دردی کشم در محفلی- که شیرینی و حلاوت سخنش بر کام همگان مینشیند، آن هم از آن نوع شیرینی که انسان دل زده نمی شود، بلکه تشنه تر و حریص تر از پیش به سوی او واشعار و غزلیاتش جذب شده، پای بند خواجه می شود و نمی تواند او را ترک کند و با خواجه هم آواز می شود که:
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم محتسب داند که من این کار ها کمتر کنم
و با او انس می گیرد و به نحوی از او برخوردار می شود و در مجموع می توان گفت که همگی از خواجه دلخوش و شادکام می شوند. زیرا که رندی با سابقه و تمام عیار است و از اوّل تا پایان واقف به کار خویش است.
آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر کاین سابقه ی پیشین تا روز پسین باشد
در شعر حافظ همه چیز رنگ و ابهام و پیچیدگی رندانه دارد واین خواننده است که به زعم خود از عشق و شراب، خط و خال، شاهد و ساغر، می ومیخانه، رند و خرابات، حریف و ساقی، مغ و ترسا و بت و زنار و تسبیح و چلیپا در غزلیات وی آن جور که دلش می خواهد برداشت می کند و متمتع می گردد، بطوریکه سیر نمی شود و مستمر و به هر بهانه ای در هر مجلسی و یا- شب چله، عید نوروز، تولد و سوکواری واعیاد به بهانه های مختلف دیگر می خواهد تفألی داشته باشد و غزلیات وی را دنبال کند.
چه خوش است که در دیوان خواجه که به مثابه باغ و بوستان وگلستانی مفرّح است و پر از میوه وگل و ریاحین، هر کس از پیر و جوان گذری در آن داشته باشد. بوستان که خزانی نداشته و نخواهد داشت و آگاهید که در آنجا نیازی به انتخاب گل یا میوه نیست، کافی است که تفألی بزنید و درِ بوستان خواجه را بگشایید، همان که طالب هستید از گل و میوه به دست شما خواهد رسید و چون بچشید و یا ببویید، همان باشد که خواسته ی شماست !
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش زده ام فالی و فریاد رسی می آید
چرا که : « شعرحافظ همه بیت الغزل معرفت است.» و وی همراه با خواننده غزلیاتش که او را تحسین می کند صدا در میدهد که: «آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش.» و هم کیشانش که به زیارت او می روند به آنها سفارش می کند که:
بر سر تربت ما چون گذری همت خواه که زیارتگه رندان جهان خواهد شد
والسلام
"غرض نقشی است کز ما باز ماند/که هستی را نمی بینم بقائی"