مقاله
مولانا افتخار ایرانیان و تمام جهانیان
هشتم مهر ماه بزرگداشت مولانا جلال الدین محمد بلخی
صنما چگونه گویم که تو نور جان مایی؟! که چه طاقتست جان را، چو تو نور خودنمایی؟!
مولوی
مولانا جلال الدین محمد بلخی مشهور به مولوی یکی از چهره های درخشان ادبی جهان و یکی از سرمایه های گران سنگ فرهنگی ایرانیان و عارفی به نام است. او در ششم ربیع الاول سال 604 هـ.ق در خانه ی سلطان العلماء بهاءالدین ولد فرزند حسین بلخی در بلخ دیده به جهان گشود و با ظهور باهرالنورش نه تنها خانه ی پدری، بلکه جهانی را نور افشانی کرد؛ و هنوز که هنوز است در پرتو افکار پر تلألؤ عرفانی اش سالکان سیر سلوک و طی طریق می کنند. او پس از زندگی پر فراز و نشیب و رویارویی با شمس، سرانجام در پنجم جمادی الاخر 672 هـ.ق در قونیه عثمانی دیده از جهان فرو بست. هم اکنون مزارش در قونیه قبله گاه عاشقان و عارفان و زیارتگاه صاحبدلان است. هر ساله در بزرگداشت آن مرد بزرگ در آن مکان مقدس شور و غوغایی - ورای روزهای قبل – برپاست که چراغانی و نور افشانی مزارش خاموش شدنی نیست و همه بهره مند شده و از جذباتش نور می گیرند و از چشمه ی معرفتش سیراب می شوند. او در طول عمرش که حدود 68 سال به درازا کشید به اندازه 680 سال از عمرش بهره برد و هنوز که حدود هفت قرن از مرگش می گذرد همگان از اشعار و سروده ها و عقاید و افکارش بهره مند شده و می شوند.
در تقویم رسمی کشورمان ایران عزیز، هشت مهر ماه را به نام مولانا ثبت کرده اند و چه شایسته است که با تعیین این روز، برای شاعر و عارف پرآوازه ایرانی قرن هفتم – بلکه تمام قرن ها – بزرگداشت این شاعر والا مقام و این عارف حقیقت جو را هر چه با شکوه تر و در خور توجه در این روز پر شکوه، با عظمت برگزار شود تا جوانان و جویندگان معارف و تشنگان حقیقت و سوخته دلان بیشتر او را بشناسند و عارف به عرفان او شوند. مولانا جلال الدین محمد بلخی شاعری تواناست که فقط مثنوی معنوی او که بالغ بر 25 هزار و 600 بیت می باشد تا کنون به بیش از 45 زبان در سراسر دنیا ترجمه شده است و عاشقان حق و حقیقت و سالکان شریعت و طریقت و غواصان بحر فضیلت در اقصی نقاط جهان در حال غوطه وری و غور در امواج پر تلاطم این اقیانوس خروشان ژرف و عظیم هستند و خواهند بود. سروده های مولوی سرشار از معارف و عرفان اسلامی است و مطالعه آن لذت بخش و شیرین است و دریچه ی نوی را به روی ره جویان حقیقت می گشاید. علی الخصوص غزلیاتش در دیوان کبیر (دیوان شمس) که آهنگین و طرب انگیز می باشد و هر خواننده ای را اگر چه سرد و یخ زده باشد برمی خروشاند، به جوشش می آورد و نا خود آگاه به سماع دعوت می کند و به خواننده نشاط خاصی می بخشد. با مطالعه مثنوی معنوی اش با آن حکایات و تمثیلات ارزشمند، هر کس به زعم خود و بضاعت و استطاعتش متمتع گردیده و بهره ی کافی و وافی و حظی وافر را از آن می برد. وی به نحو احسن و شایسته از احادیث و روایات و قرآن در مثنوی معنوی – که می توان آن را بزرگترین کتاب عرفانی در همه ی ادوار تاریخی نام برد – و در دیوان کبیر بهره برده است.
خوش تر آن باشد که سر دلبران گفته آید در حدیث دیگران
از قصص قرآن و قصص انبیا به نحو مطلوب در حکایات و اشعارش استفاده کرده است و عمیقا در پیوند با کلام وحی بوده است و به وضوح آشکار است که قرآن در زندگی، ذهن و افکارش جاری و ساری بوده است و به راستی و بی اغراق می توان گفت که وی قرآن مجید را به گونه ای در مثنوی معنوی و در دیوان کبیر گنجانیده است. او حافظ قرآن بوده است که ما در بین عرفای پیشین که اکثر حافظ قرآن بوده اند اغلب در این امر فقط به خواجه حافظ می بالیم و از محفوظات ملای روم یا بهتر بگویم مولانای ایرانی غافل مانده ایم و یادآوری نکرده و اسمی از او به میان نیاورده ایم.
بعد از مثنوی معنوی و دیوان کبیر اگر به مطالعه "مجالس سبعه" بپردازیم، در می یابیم که چقدر زیبا و شیوا با مخاطبانش ارتباط برقرار می کند، که هر خواننده ی بی ذوقی را به خود جذب می کند و به او گرما می بخشد و او را به شوق وامیدارد. "فیه مافیه" او معجون دیگریست که عوام و خواص را جلب و جذب می کند و پای مجالسش می نشاند. امروز اندیشه و شعر این شاعر فارسی زبان که نمادی از هویت ملی ماست، جهانی را درنوردیده که همگان انگشت حیرت به دندان گرفته اند و هنوز نیمی از آنها با خواندن و یا استماع اشعار وی در وادی حیرت به سر می برند، گویا او همه گونه خط را خوانده و آموخته که این گونه شیوا و زیبا سروده است؛ آموزش داده و آتش به دل عاشقان زده است. آنجا که شمس گفته است:
"آن خطاط سه گونه خط نوشتی: یکی او خواندی، لاغیر! یکی را هم او خواندی، هم غیر! یکی، نه او خواندی، نه غیر او! آن خط سوم منم."
مولانا با آشناییش با شمس پرنده که باعث دگرگونی کلی احوال درونی و بیرونی او شد جذب و مفتون او گردیده و آن خط را خواند و آموخت و شور و شعف و عشقی وصف ناپذیر در او بوجود آمد که به قول عطار نیشابوری "آتش در سوختگان عالم خواهد زد" و آتش زد، که اول خود سوخت و گدازنده شد و بعد عاشقان دلسوخته سوختند و فریاد برآورد:
شمس من و خدای من درد من و دوای من فاش بگویم این سخن، شمس من و خدای من
او که خود عاشقی دلسوخته بیش نبود و مرادش تنها از عشق، عشق الهی بود –عشقی که شهوت کش و هوی و هوس سوز باشد و سگ نفس را در گور مدفون کند - بالاخره به حرف آمد و دم زد و اقرار کرد که :
گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند وین عالم بی اصل را چون ذره ها بر هم زند
و به راستی که آتش در عالم زد و در خاتمه صلا در داد:
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست خام بدم، پخته شدم، سوختم
هم خودش سوخت و هم عاشقان را سوزاند و دوای تمام سوختن ها و درد ها را عشق خواند:
هر که را جامه ز عشقی چاک شد او ز حرص و عیب کلی پاک شد
نه هر عشقی را، بلکه عشقی حقیقی و الهی و بر مدار حقیقت و یک رنگی که می گوید
عشق هایی کز پی رنگی بود عشقی نبود عاقبت ننگی بود
به راستی او چگونه می اندیشید؟ چه می گفت؟ و از کجا آمده بود که اقرار می کرد:
ما زبالاییم و بالا میرویم ما ز دریاییم و دریا می رویم
ما از آنجا و از اینجا نیستیم ما ز بیجاییم و بی جا می رویم
گویا به عیان می دانست که از کجا آمده است و کجا خواهد رفت. بلی به جایی رفت که همه او را از خود می دانستند. قومی او را از خود دانسته مولای روم نام نهادندش؛ دیگران جلال الدین بلخی گفتندش؛ افغانی ها او را از خود دانستند و ایرانیان مولانای ایرانی و مولوی خراسانی نامیدندش؛ اروپاییان و شرق شناسان و مولوی شناسان و مولوی پژوهانی نظیر رینولد نیکلسون او را بیگانه از خود ندانستند و تحقیقات مبسوط و شایانی در مورد او به انجام رساندند که هنوز محققین به نسخ امثال نیکلسون مراجعه می کنند. محققین، نویسندگان، شعرا و عرفای این مرز و بوم و اساتید معزز ایران عزیز چه قلم فرسایی هایی که برایش نکردند و بر صدر نشاندنش و قدرش نهادند و اظهار داشتند که او خود شایسته است که بر صدر نشیند و قدر بیند. علما و دانشمندان و مولوی پژوهان شروح بی شماری را تا کنون بر مثنوی معنوی او نوشته که بالغ بر چندین مجلد است و الی ماشاالله به راستی مولانا برای تمام جهانیان خلق شد و به نظر نگارنده متعلق به همه است و بی دلیل نیست که همگان او را از خود می دانند و بر همه است او را ارج نهیم و قدرش را بدانیم.
چنان با نیک وبدسرکن که بعدازمردنت عرفی مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند
"غرض نقشی است کز ما باز ماند/که هستی را نمی بینم بقائی"