مقاله
غلامرضا قاضی (شاپور)
« 15مهر ماه،سالروز تولد سهراب سپهری»
« ... چشم ها را باید شست ،جور دیگر باید دید... چترها را باید بست. با همه مردم شهر زیر باران باید رفت...»
در اردیبهشت ماه، سالگرد در گذشت سهراب سپهری یکی از مشهورترین و محبوبترین شعرای معاصر و ابَر مرد تاریخ شعر ونقاشی ایران به کاشان رفتم . برای زیارت شاعر و عارفی که با سرودن اشعارش و همراه با شعرهایش مراحل سیر و سلوکش را طی می کرد ، با کهنه رفیق قدیمی کاشانی ام مَش رضا علاقمند بودم که به روستای چنار(باغ چنار) محل زندگی سهراب و خانه ی قدیمی اش که تنها خانه ی باقیمانده از سهراب در آنجا ست برویم ، گویا قسمت نبود و به خانه ابدی اش به (مشهد اردهال ) که کاشی ها به آن (مشهد قالی) می گویند رفتیم . شب بود، شبی پر ستاره که بر مزار اونشسته بودیم و خلوت تنهایی اش را به هم زدیم . گویی صدایش می آمد که می گفت :«لحظه ها می گذرد آنچه بگذشت ، نمی آید باز،قصه ای هست که هرگز دیگر نتواند شد آغاز ». در صحن امام زداه سلطانعلی بر سنگ مزار سهراب که غریبانه زیر آن آرمیده بود اشک ریختم که واقعاً غریبانه، مظلومانه و سهراب گونه خوابیده بود .
دریغ و صد افسوس، به غیر از سنگ سیاهی که اسم سهراب و بیتی ازسروده هایش«به سراغ من اگر می آیی، نرم و آهسته بیا، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من»بر روی آن حجاری شده بود ، هیچ نشانه ای دیگر که نشانگر مزار بزرگ مرد ، شاعر ونقاش معاصر ایرانی باشد دیده نمی شد، حتی نرده ای خشک وخالی هم بر دور مزارش نکشیده بودند.گویا زمزمه می کرد و می گفت:« پس من کجا بودم؟ آیا زندگیم صدایی بی پاسخ نبود؟ آیا من سایه گم شده خطایی نبودم؟ »و من در جوابش از او پرسیدم :سهراب مگر نمی گفتی« من مسلمانم ، قبله ام یک گل سرخ ، جا نمازم چشمه ، مُهرم نور . دشت سجاده ی من ... کعبه ام بر لب آب ، کعبه ام زیر اقاقی هاست . کعبه ام مثل نسیم، می ورد باغ به باغ ،می رود شهر به شهر. » و دیگر جوابی نشنیدم ، سکوت و فقط سکوت . درآن شب پر ستاره در خلوت من و سهراب فقط سکوت بود . در فضایی صاف به صافی دل خودش، بی هیچ آرایش و پیرایشی در صحن خاکی امام زاده همانند خود سهراب خاکیِ خاکی، در جوار امام زاده آرمیده بود . آه و تأسف و صد افسوس کاش در خور او و بیش از این احترامش می کردند تا مشخص شود اینجا مزار سهراب است، سهراب فرزند رستم شعر پارسی. سهرابی به بلندای شعر و به پهنای نقاشی ها وبه معرفت عرفانش . ولی گویا او به همین هم قانع بود و همان طور که در زنده بودنش هم قانع و راضی و بی تکبر بود و می گفت: «روزگارم بد نیست . تکه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی، مادری دارم ، بهتر ازبرگ درخت . و دوستانی، بهتر از آب روان».
و حال همه بر مزار او سرازیر می شوند وفقط عشق و نور سهراب است که عاشقان، دوستداران شعر و ادب ، فرهنگ دوستان و هنر مندان و شاعران ودوستدارانش را به آنجا می کشاند. تا زمانی را با اوسپری کنند و زمزمه و راز و نیاز عاشقانه داشته باشند . چرا که او خود از دیار عشق بود و عاشق همه و همه ی زیبایی ها مگر نمی گفت :« بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق، تر است ».
خلوص وپاکی سهراب و کلام جادویی اش و عشق به طبیعت–که شعرش هم بوی آن را می دهد- وزیبا بینی سهراب است که شیفتگان او و عاشقان اشعارش را به سوی مزارش می کشاند و دفتر شعر او را ورق می زنند وزمزمه می کنند: « و عشق، سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست. و عشق صدای فاصله هاست . صدای فاصله هایی که غرق ابهامند .»
بواقع سهراب همانطور که نقاشی می کرد در شعرش هم از نقاشی جدا نبود و رنگها وطبیعت را هم در شعرهایش به کار می برد: « رگه ی سپید مرمر سبز چمن، زمزمه می کرد . و مهتاب از پلکان نیلی مشرق فرود آمد . پریان می رقصیدند و آبی جامه هاشان با رنگ افق پیوسته بود. » او در همه جا حضور خداوند را احساس می کرد و در همه جاها حتی در رنگهای نقاشی اش و حروف و کلماتی که شعرهایش را ، احساس و عواطفش را و بیان دلش را با آن می سرود، حضور معبودش را آگاهانه دریافته بود و لمس می کرد . و به این گونه بود که به شعرش رنگ خدایی داده بود که شعرهای ناب و ساده او هنوز بر سر زبان هاست. سهراب شاعری بود که از ابتدای سرودن و با سرودن اشعارش عارف شد و به مرور از نوجوانی ،جوانی ،میانسالی و پختگی همراه با اشعارش سیر و سلوکش را می گذراند . سهراب سالکی بود که سیر و سلوک خویش را پله پله با اشعارش طی می کرد که از سروده ها و بیان اشعارش هویداست تا بدانجا که به مرز پختگی رسید و در دو شعر بلند خود(صدای پای آب) و (مسافر)و پس از آن (حجم سبز)را زمزمه کردو به کمال شعری و به کمال معرفت انسانی رسید .
15مهر ماه، سالروز تولد اوست، به همین مناسبت شاخه گل سرخی را از دور برایش می فرستم ، همان گل سرخی که در افسون آن شناور باید بود. تا دوباره شاید سرودی از حقیقت و آزادی برایم بسراید؟ شاید.
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ .
کار ما شاید این باشد که در افسون گل سرخ شناور باشیم .
کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن، پی آواز حقیقت بدویم .
www.shapur.blogfa.com
"غرض نقشی است کز ما باز ماند/که هستی را نمی بینم بقائی"